آدرس جدید: www.anvarionline.com
برخوردهای پلیس نیروی انتظامی و راهنمایی و رانندگی هم هرچند تا اندازهای این روند را کنترل کرد، اما نتوانست موضوع را به طور کامل حل کند. هرچند در حال حاضر ورود سگ به پارک ها، اماکن عمومی و... ممنوع است، اما این ممنوعیتها ظاهرا نتوانسته انگیزه افراد مذکور را برای نگهداری از این حیوان در محیطهای شهری کاهش دهد. به هر حال این یک مد است که در بین طبقاتی خاص از جامعه به وجود آمده، اما محدودیتهای اعمال شده تنها روی حضور سگ در اماکن عمومی اعمال میشود. این در حالی است که در برخی از شهرهای شمالی کشور در مزارعی سگهایی تولید میشوند که نژاداصلی ندارند، اما با شناسنامههای جعلی توسط افراد سودجو به عنوان سگ خارجی به قیمتهای باور نکردنی به فروش میرسند. از طرفی قاچاق سگ از مرزهای شمال غربی کشور افزایش یافته است. افراد سودجو از بیاطلاعی مشتریان خود استفاده میکنند و تحت عنوان دامپزشک با خوراندن داروهایی سگها را بیحال میکنند و با این کار داروهایی که خودشان واد کردند و. بعضا تاریخ مصرف آنها گذشته است، شامل انواع ویتامینها را به قیمتهای بالایی به خریداران خود میفروشند. خبرنگار آینده گزارشی کوتاه در خصوص رواج قاچاق و واردات سگ به کشور، فروش این حیوان و ابزار و آلات نگهداری از آن، همچنین درآمدهای افسانهای کلینیکهای مربوطه تهیه کرده که در ادامه میآید:
اینکه ما از لفظ فروشگاه استفاده میکنیم منظور مراکزی معتبر نیستند. این مراکز اکثرا فقط دارای شماره ثبت شرکت هستند و مجوز خاصی از مراجع ذیصلاح ندارند. صاحبان مراکز افرادی هستند که اطلاعات نیم بندی بر اساس تجربه، از نحوه زندگی و نگهداری حیوانات بدست آوردهاند و وارد تجارت پرسودی شدهاند. در واقع مغازه آنها روی اینترنت است. آگهیهایی را در فروشگاههای آن لاین منتشر میکنند. آنها ادعا میکنند تمامی سگهای آنان شناسنامه دار هستند. شناسنامه میتواند گاه تا چندین برابر قیمت یک سگ را بالا ببرد. اما شناسنامه واقعا چقدر قیمت دارد؟ هر سگی با هر نژادی با مراجعه به یک کلینیک و یک معاینه ساده و هزینه کردن5-6 هزارتومان، میتواند شناسنامه دار شود. اما افراد سودجو بابت این شناسنامهها گاه سگها را به قیمت چند صدهزار تومان به فروش میرسانند. 
در این جدول برخی از محصولات بنجل خارجی که در بازار داخلی به قیمتهای بالایی فروخته میشوند:
|
نوع کالا |
قیمت(به تومان) |
|
برس گره باز کن مو برای سگ |
15 هزار |
|
برس دوطرفه گرد تاشو |
12 هزار |
|
دستکش سگ |
6 هزار |
|
شامپو نرم کننده اسلیکی |
12 هزار |
|
قلاده متری ایتالیایی |
45 هزار |
|
لباس پشمی چینی |
19 هزار |
|
لباس دامن دار چینی |
22 هزار |
|
لباس استرج چینی |
22 هزار |
|
کراوات سگ |
8 هزار |
|
دستمال گردن سگ |
9 هزار |
|
صابون نرم کننده |
5 هزار |
|
شامپو عصاره عسل(برای موهای بلند) |
5 هزار |
|
قرص بدون قند، ضد ریزش مو |
10 هزار |
|
هر عدد ویتامین تاپ تن |
200 |
|
ویتامین مخصوص سگ |
23 هزار |
|
اسپری بلوپت آنتی باکتریال |
9 هزار |
متوسط قیمت سگ در بازار داخلی:
|
ویژگی |
متوسط قیمت |
|
دوبرمن 8 ماهه ( از پدر و مادر وارداتی )گوش و دم جراحی شده. |
6 میلیون |
|
Available(دوماهه) |
یک میلیون و 200 هزار |
|
great dane(سه ماهه) |
یک میلیون و 400 هزار |
|
شیزو (شش ماه) |
500 هزار |
|
یورک شیر (سه ماهه) |
600 هزار |
|
کراس تریر(دو ماهه) |
300هزار |
|
بولداگ(یک ماه) |
یک میلیون |
|
پکینیز(سه ساله) |
400 هزار |
|
باکسر(4 ماهه) |
یک میلیون و 300 هزار |
|
پاگ وارداتی |
850 هزار |
|
کوکر اسپانیل وارداتی |
2 میلیون و 200 هزار |
|
great dane(سه ماهه) |
یک میلیون و 450 هزار |
زمانی، دانشجوی جوان فریدون کناری در برنامه تست بازیگری این سریال به طور اتفاقی دیده می شود و بعد نقش به او داده می شود. تا آغاز فیلمبرداری مصطفی زمانی به طور منظم تمرینات بدنسازی انجام می دهد تا بتواند به عنوان بازیگر نقش یوسف به ایفای نقش بپردازد. بازیگر دوران کودکی یوسف پیامبر هم پسرخاله مصطفی زمانی بوده که او هم هیچ سابقه سینمایی نداشته است.
***
آیا شما حضرت یوسف را در واقع احمدینژادی در گذشته تصویر کردید، به بیان دیگر از توانایی تلویزیون در جهت تبلیغ فعالیتهای احمدینژاد در دولت نهم استفاده کردید؟

در میدان ونک، میدان هفت تیر و... اگر مانتو یا پالتوی دختری کمتر از حد معینی باشد مسافر اجباری ونهای سبز و سفید رنگ گشت ارشاد خواهد شد، به مقصد وزرا! با اشل و مقیاس خود تصمیمگیرندگان نظارتی و انتظامی کشور هم که بسنجیم، آنچه از رسانهها بارها در خصوص چرایی اجرای طرح ارتقاء امنیت اجتماعی اعلام میشود، این است که آنها قصد دارند با مصادیق بدحجابی و.. برخورد کنند تا جامعهای سالم و مبتنی بر دستورات مذهبی ساخته شود. درباره "چرایی" و "چگونگی" آن فعلا بحثی نیست.

کسی نمیتواند بگوید تمام مسافران ونهای گشت ارشاد زنان بدکاره هستند! که اکثر آنها مشکل پوشش دارند و خانوادهدار هستند و اکثرا به خدا و پیغمبری معتقدند. با این گروه اگر بدحجاب باشند، برخورد میشود. حالا تناقض مطرح میشود، بدحجابی بدتر است، یا برهنگی، از برهنگی که در ادبیات برخی از رسانهها صحبت میشود و به زن بیروسری گفته میشود صحبت نمیکنم، برهنگی به معنای برهنگی بدون حتی یک تکه ستر و پوشش.
شاید تصورش سخت باشد، آن که در خیابانهای این شهر با روسری و مانتوی بلند از جلوی چشمان تیزبین ماموران گشت ارشاد می گذرد و حالا که تمامی روشهای عدم جلب توجه این ماموران را آموخته، شب به خانه می آید، جلوی کامپیوتر شخصی می نشیند و این بار نه یک تکه از موی خود، نه یک تکه از پای خود و... که تمام بدنش را برهنه میکند و پای وب کم می نشیند و سکس چت میکند!
چه کسی از وبلاگر هاست که جرات کند حتی واژه "فیلتر" را در وبلاگ خود درج کند، که میداند ظرف مدت کوتاهی عبارت" سایت مورد نظر به دستور مقامات قضایی فیلتر شده" را در صفحه خود خواهد دید.
اگر به صفحات 360 درجه یاهو سری بزنید، البته بدون فیلترشکن، انبوه صفحات سیاه و صورتی را خواهید دید با نامهای واقعی و عکسهای واقعی. اینجا دیگر صحبت عکسها و فیلمهای مستهجن خارجی نیست. اتفاقا اینجا همین افرادی را می بینید که هر روز از جلوی من و شما در خیابان رد می شوند. از جلوی چشمان پرسشگر گشت ارشاد و... همگی بی سواد و معتاد نیستند، نمونههایی را می یابید که در دانشگاههای دولتی هم درس می خوانند. اما تن فروشی می کنند. این یعنی فاجعه، در جامعه ای مدعی ارزش ها: با یک جستجوی ساده چیزی حدود دو هزار دختر تن فروش با عکس واقعی از خودشان و مشخصات کامل فقط در یک سایت حضور دارند.
ای کاش روال این تن فروشیها همچون گذشته بود، اما گویا مدرن تر هم شدهاند و حالا با انواع فرنگی خود در حال رقابت هستند، انواع سکسهای گروهی، سکسهای خشن، سکسهای مبتنی بر سادیسم و مازوخیسم(اسلیو و میستریس) لزبین ها، تاپها و باتها و...
حقیر تمایل چندانی به اثبات تقوا ندارم، شاید به خاطر نازنین برخی هم زیاد خوش نیاید و سوالی طرح شود که آیا نگارنده قصد دارد این سوراخ باریک (360 یاهو) را در فیلترینگ دقیق جمهوری اسلامی مسدود کند! اما بحث اینجاست که نگارنده به خاطر قبح رایج و معروف و همین حرف و حدیث ها، حدود دو سالی هست که این پیجها را هر از چندگاهی می بیند و افسوس می خورد که ای وای، چه بر سر چشمهای دقیق اعضا و کارمندان کارگروه ساماندهی و کمیته مصادیق آمده، که کوچکترین انتقاد و نقدی را در هر وبلاگ و گوشه و پستوی وبلاگستان فارسی رصد می کنند و دریغ از یکبار سر زدن به این صفحات شخصی 360 درجه!
دختران لخت و عور با عکسهای شخصی که گویا از فرط عدم برخورد و آسودگی خیال با فراغ بال عکسهای خود را در پیجها گذاشتهاند و در انتظار مشتری هستند. شارژ ایرانسل اس ام اس می کنید، حدود دو ساعت صبر می کنید و بعد دخترک با شما تماس می گیرد. یک سکس چت مختصر در واقع به عنوان اشانتیون برنامه است و بعد در مورد نحوه برنامه، این که مکان از متقاضی است یا از عرضه کننده و.. چانه زنیها آنجام میشود و با 10 تا 200 هزار تومان یک ساعت تا یک شبانه روز را با او می گذرانید، هیچ کس هم با خبر نمیشود.
برای دخترکی که عکسش را در پیج گذاشته، فرقی نمیکند که بیننده زیر 18 سال باشد یا خیر! اینجا هم مثل کشورهای اروپایی نیست، سکس به عنوان یک تابو مطرح است و متقاضی که عرضه دوست دختر داشتن و اتول زدن در خیابان را نداشته، کسی است که تقریبا چیز خاصی از بیماریهای رایج و .. نمیداند. با یکی از آنها صحبت می کردم که نمیدانست ویروس اچ آی وی می تواند از طریق اورال هم منتقل شود. دخترکان بیشتر مشتری کم سن و سال می پسندند، آنها که خبر از این بیماریها ندارند و ممکن است برای یک بار تجربه ای ممنوع، تمام زندگی شان از دست برود.
شاید انبوه ماموران لباس سبز، با کلاههای کج و باتوم در دست توانسته باشند حاشیه خیابان جردن را پاکسازی کرده باشند، اما با پیجهای 360 چه کنیم؟ گیرم که 360 هم بسته شود، مگر قبلا اورکات بسته نشده بود؟ نوبت کلوب می رسد، کلوب را هم فیلتر کنند، ایمیلهای تبلیغاتی، فیلترشکن، اتاقهای چت و... به اینها می گویند، واکنش افراد نسبت به کنترل اجتماعی.
فیلتر کردن این صفحات شخصی بی شک راه گشا نخواهد بود، چه بسا با فیلتر کردن این سایتها فرایندی که امروز دچار آن هستیم تکرار شود. در گذشته سایتهای مستهجن به سایتهای خارجی محدود بودند، اما با فیلتر شدن آن سایتها حالا سایتهای مستهجن فارسی با عکسها و فیلمهای داخلی کار می کنند.
مشخص نیست سازمانهای عریض و طویل که بودجههای چند میلیاردی برای فرهنگ سازی، پیشگری و نظارت دریافت می کنند چه کار می کنند. سازمانهایی نظیر: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، صدا و سیما، سازمان تبلیغات اسلامی، بهزیستی، وزارت علوم، دانشگاه آزاد اسلامی و... خیلی از دختران تن فروش تهرانی دانشجوهای شهرستانی هستند که برای تامین هزینههای تحصیل دست به این کار می زنند، برخی دانشجوی دانشگاه آزاد هستند و برای تامین شهریه دانشگاه خود این کار را می کنند. بی شک تن فروشی اول و آخر کار نیست و مرحله بعد از تن فروشی مرحله اعتیاد است. چنانکه می دانید و اعلام شد، الگوی انتقال بیماری ایدز که به عنوان مشکلی جدی در جامعه جهانی مطرح است، در گذشته در کشور ما از طریق سرنگهای آلوده و... بود، اما این الگو در حال تغییر است.
تامین هزینههای دختری که به خاطر هزینههای زندگی تن فروشی میکند، بی شک نسبت به هزینههایی که رواج اینگونه ناهنجاریها در پی خواهد داشت، خیلی کمتر خواهد بود. برای مثال فقط اچ آی وی را که سالها دوره خاموش دارد و تنها با آزمایش می توان از وجود آن در بدن فرد بیمار با خبر شد را در نظر بگیریم.
اگر فقط یکی از این تن فروشان (که حدود دو هزار نفر از آنها در یاهو 360 حضور دارند) که به طور متوسط هر هفته با 10 نفر همبستر می شوند، ناقل بیماری باشد، هر هفته 10 نفر را مبتلا کند، یعنی طی 5 سال که حداقل دوره خاموشی بیماری ایدز است، حدود 2هزار نفر را به این بیماری مبتلا میکند. اگر این دو هزار نفر ازدواج کرده باشند، همسران خود را مبتلا می کنند و اگر فرزندی داشته باشند، فرزند هم مبتلا خواهد شد.
این در حالی است که سازمانهایی مثل بهزیستی و ... که متولی کمک به افراد مبتلا به بیماری اچ آی وی هستند، باید هر ماه در مقاطعی از بیماری گاه تا چند صد هزارتومان یارانه درمانی به آنها پرداخت کنند.
این تنها هزینههای مالی است، هزینههای اجتماعی و سنگین که جامعه از تن فروش شدن زنان، خیانت مردان به همسران و... متحمل میشود، قابل محاسبه نیست.
در روانشناسی اجتماعی که در واقع تلفیقی است از جامعه شناسی و روانشناسی، عملکرد فرد در مقابل کنشهای بیرونی بررسی میشود. به بیانی رفتار فرد با جامعه خود را می توان از منظر نظریات این علم نوپا بررسی کرد. علمی که گویا برخی از مسئولین از وجود آن بی خبر هستند.
بر این اساس گفته میشود زمانی که فرد از طرف عاملی بیرونی در جامعه کنترل شود، پس از مدتی نسبت به این کنترل از بیرون واکنش نشان می دهد. از آنجا که این فرایند از طرف فرد نسبت به جامعه اعمال میشود، کنترل آن بسیار مشکل و در بعضی اوقات غیر ممکن است. چراکه فراوانی آن به تعداد افراد جامعه است و عملا امکان نظارت بر آن غیر ممکن به نظر می رسد. اما راهکاری که در تمامی علوم نسبت به سایر راهکارها اولیت دارد، همان پیشگیری است. خدارا شکر کم نیستند اساتیدی که به مسئولین راهکار ارایه دهند، منابع علمی در حوزه جامعه شناسی، روانشناسی، روانشناسی اجتماعی و... هم در همین اینترنت به وفور یافت میشود.


حدودا 25 سال از فعالیت تشکیلاتی به نام «رزمگاه کماندو» در کشور می گذرد. این تشکیلات طی این 25 سال بیش از 20 هزار نفر نیرو جذب خود کرده است. این تشکیلات ظاهرا شبیه سایر آموزشگاه های فنون رزمی است، اما در واقع شیوه آموزش، نوع جذب نیرو و... با همه آموزش گاه های دیگر متفاوت است. اولین تفاوت آنها در آموزش های شبانه روزی است که ارایه می کنند. موسس و استاد بزرگ این مجموعه با نام یکیتا(عبدالحمید باقریان جمنانی) در منطقه سوادکوه چندین هکتار زمین شخصی دارد که داوطلبین آموزش این رشته رزمی از سرتاسر کشور برای دریافت نگین یک(اولین سطح از دوره های رزمگاه) باید مدتی را به صورت شبانه روزی در این زمین ها بگذرانند.
***
در این مدت که داوطلبان در منطقه سوادکوه به سر می برند، آموزش های ویژه ای که نظیر آنان در برخی از واحدهای نیروهای مسلح مثل نیروهای وژه هوابرد تیپ 65 نوهد داده می شود از قبیل: آموزش و نحوه کار با انواع سلاح سرد( چوب ـ چاقو ـ شمشیر ـ تبر)،دفاع در برابر انواع سلاح سرد( چوب ـ چاقو ـ زنجیر)، نحوه مبارزه تک به تک و تک به چند و حرکات تهاجمی و دفاعی، نحوه گذر از موانع طبیعی و حرکت در جنگل و کوهستان، استفاده از طناب در گذر از دره های ژرف و شیب های تند کوهستان، سوارکاری در جنگل و کوهستان، آموزشهای اولیه غریق نجاتی، نحوه مبارزه و استتار در جنگل و کوهستان و مبارزه در دریا، آموزشهای ویژه امداد رسانی و کمک به افراد حادثه دیده، شناخت و مبارزه با انواع حیوانات وحشی و جانوران موزی ،نهاد شناسی، جهت یابی در شب، جهت یابی در جنگل های انبوه ـ کوهستان و بیابان و...به آنها داده می شود. پس از اتمام دوره اول داوطلبان می توانند تا آغاز دوره بعدی تمریناتی را در آموزشگاه های شهرهای خود ببینید. این مجموعه با نام رزمگاه کماندو تاکنون در اکثر نقاط کشور نمایندگی هایی را دایر کرده است. نمایندگی های شاخص این سازمان عبارتند از: رزمگاه کماندو رفسنجان، رزمگاه کماندو کرج، رزمگاه کماندو مازندران (بندپی شرقی گلوگاه)، رزمگاه کماندو قم (باشگاه مولا). یکیتا در این مجموعه نقش مراد را بازی می کند و داوطلبان برای یادگیری برخی فنون نزد یکیتا می روند و پس از دریافت فنون برای تمرین به شهر محل اقامت خود باز می گردند. در اصطلاحات نیروهای رزمگاه نیز از واژگانی چون: نیرو، نیروهای ویژه، کماندو و.. استفاده می شود. سطوح این آموزش ها براساس نگین است، که برترین آموزش ها به نگین 22 می رسد که البته تنها دارنده این نگین در حال حاضر خود یکیتاست، اما برخی نیز به نگین بعد از یکیتا بهترین نیرو که تا بالاترین سطح اموزش ها رسیده است به نگین 12 رسیده.
گردهمایی های چند هزار نفری
این تمام ماجرا نیست! این مجموعه یک وجه تمایز بزرگ با سایر مجموعه های رزمی دارد. گردهمایی
های سالانه این مجموعه که افراد شرکت کننده در آن از کل کشور گاه به دو هزار نفر هم می رسد قابل توجه است. به گفته عباس داور پناه، مسئول روابط عمومی این مجموعه که با آینده گفت و گو می کرد: رزمگاه پیش از این دوره های رزمگاه یکبار برای دختران نیز اجرا شده، اما به دلیل عدم استقبال زیاد از طرف دختران، همچنین برخی حساسیت ها دیگر دوره های دخترانه اجرا نشد. سایت این مجموعه در حال حاضر فیلتر شده است، سایر وبلاگ ها و سایت های وابسه به مجموعه نیز در حال حاضر فیلتر هستند، داورپناه اعتقاد دارد این فیلترینگ براثر اشتباه بوده است و به زودی رفع خواهد شد. این مجموعه زیر نظر هیچکدام از فدراسیون های فعال کشور فعالیت نمی کند و به گفته سخنگوی این مجموعه دلیل این امر جای نگرفتن فنون رزمی این رزمگاه در سایر فنون است. او اعتقاد دارد تمام فنون ارایه شده در رزمگاه کماندو، همگی ابداعی یکیتا هستند. در تابستان امسال اعضای هیات مدیره این رزمگاه به عضویت: عبدالحمید باقریان (یکیتا)، مسعود یعقوبی زاده، عباس داورپناه، محسن علی حسنی، شادان شیخ رضایی، حامد ابراهیم آبادی به عنوان عضو علی البدل هیئت مدیره، سید مهدی میر سلیمی بعنوان بازرس و سید احمد فروغی بعنوان عضو علی البدل بازرس تشکیل شد.
نامه های گم شده
پیش از این در بنیانگذار سبک رزمگاه کماندو در نشستی خبری با ابراز نارضایتی از عملکرد مسئولان سازمان تربیت بدنی گفته بود: علیرغم پیگری های زیاد با مسئولین سازمان تربیت بدنی،فقط بلاتکلیفی عاید ما شد و حتی جواب یکی از مکاتبات ما را هم ندادند و این برای سازمانی که به دنبال پیشرفت ورزش کشور است دور از شئونات ورزشی است.باور کنید حدود 40 نامه را بصورت های مختلف برای سازمان تربیت بدنی ارسال کردیم ولی هر بار صحبت از مفقود شدن این نامه ها به میان می آمد و من به شخصه متعجبم که حتی یکی از این نامه ها هم به دست مسئولین سازمان نرسیده است. حتی یکبار هم از طریق دفتر ریاست جمهوری اقدام به مکاتبه رسمی با این سازمان کردیم ولی بازهم صحبت از مفقود شدن نامه به میان آمد ولی من تصور می کنم که برخی ها تمایلی برای ادامه فعالیت ما در سطح کل کشور را ندارند چون این موارد فقط بهانه ای بیش نیست.حتی تمایل داشتم بشخصه با مسوولان بالای سازمان تربیت بدنی دیداری داشته باشم ولی باز به در بسته خوردیم و اصلا گوشه چشمی هم به ما نشان ندادند.
نیایش نامه ها
یکیتا نه تنها استاد رزمی نیروهای رزمگاه به شمار می رود، بلکه او یک مرجع معنوی نیز برای نیروهای رزمگاه به شمار می رود. برخی از نیروهای تربیت شده به دست یکیتا برای او شعرهایی نیز میسرایند. در واقع دیدگاه آنها نسبت به یکیتا تنها یک استاد فنون رزمی نیست. آنها او را به عنوان پدرخوانده مذهبی خود می شناسند. و در بلاگ ها، نوشته ها و... در حال ستایش او هستند. نیایشنامه ها و اعتقادات او که به صورت شعر و یا متونی نوشته شده است در وبلاگ اعضای رزمگاه به وفور به چشم می خورد. عکس های یکیتا، در این وبلاگ ها جمع آوری شده اند و یکی از جذاب ترین بخش ها برای اعضا به شمار می رود.
واژگان پارسی کماندو
نام هایی که آنها برای حرکات رزمی خود انتخاب می کنند نیز به نوبه خود جالب توجه است. داور پناه اعتقاد دارد که تمامی این نام ها برگرفته از زبان پارسی اصیل است. از آنها می توان به: آدرم(به معنی سلاح سرد است که به رزم افزار های سرد طراحی شده در این رشته گفته می شود)، پیشداد(به معنی آغاز حرکت و نخستین تلاش با آوا میباشد که در آغاز تمرینات و آموزشها انجام میگیرد.)،فرجام(به معنی پایان کار که پس از پایان آموزشها به صورت منظم با آوای یاد انجام میپذیرد.)، یاد(بمعنی یاد و درس و خاطره است و در این رشته که در آغاز و فرجام کارها استفاده میشود و از نظر معنی وارستگی نیز یاد مخفف یاد می کنیم به نیکی خدای را که با یاد او دلها آرام گیرد ُ میباشد.)، درود(به معنی درست و درستی است که در احترامها و تایید سخنان مربی و استاد از آن استفاده میشود هر هنرجوی این رشته با ورود به جایگاه تمرین و یا حضور در خدمت استاد با گفتن درود و هنگام خروج واژه بدرود احترام خویش را نمایان میسازد.) شین پا( مخفف نشستن روی پا یا حرکات ایستادن ها است که بخشی از فنون گسسته رشته کماندو است .)آسای(مخفف بیاسای بمعنای استراحت نما یا نفس بگیرید است که در هنگام استراحت در زمان تمرین و یا آزاد بودن استفاده میشود .)، آموده(بمعنی آراسته و پیراسته در زبان پارسی است که واژه آماده نیز همان است واژه آموده ایستادن رسمی و آغاز حرکتهای رزمی این رشته است.) و...اشاره کرد.
توضیح: این گزارش در سایت آینده نیور منتشر شد.
توضیح: بخشی از این گفت و گو در سایت آینده منتشر شده، که البته به خاطر استاندارد حجم گفت و گو و گزارش در سایت خبری، من متن کاملش رو اینجا گذاشتم.
---------------------------* * *---------------------------
من منصف هستم، آنها دروغ می گویند
من سانسور نمی شوم
هیچ وقت نگفتم رضا قلدر، رضا پالانی
چرا بهائی ها در آمریکا نمی مانند؟
با اینکه خیلی از حزب توده بدم می آید و معتقدم که نوکر شوروی بوده اما می گویم حزب توده یک خدمت بزرگش این بود که به خاطر مبارزاتی که انجام داد بیمه کارگران در ایران ایجاد شد.خسرو معتضد مورخ، و روزنامه نگاری است که طی چند سال اخیر به دلیل برنامه کوتاهی که شب ها از او پخش می شود بیشتر مورد توجه قرار گرفته است. گفته های او در مورد حزب دموکرات آذربایجان، حزب توده، خاندان پهلوی و... بحث هایی را بدنبال داشته. برخی در مورد سابقه او تشکیک دارند(اینجا ببینید) و به دلیل شغل پدرش سرتیپ معتضد که از نزدیکان به دربار بوده وی را مهره انگلیس ها می دانند و یکبار هم شایعه پاناهندگی او را به انگلیس مطرح کردند. البته خود معتضد نظر دیگری دارد،(اینجا ببینید) او می گوید که در آن مدت که در تهران نبوده به انگلیس نرفته بوده و به جزیره کیش سفر کرده بوده است. گذشته از مطالبی که فعالان دانشجویی در مورد وی مطرح می کنند برخی نیز معتقدند که وی بی طرفی خود را در باخوانی تاریخ فراموش و مدیحه سرای نظام شده است. به هر حال گفت و گوی کوتاهی را با این دانش آموخته تاریخ انجام داده ایم که در ادامه می آید:
س: آیا در برنامه هایتان سانسور می شوید، ممکن است که چیزی را نگویید که بوده یا چیزی را بگویید که نبوده!؟
نه، من سانسور نمی شوم. با قاطعیت می گویم من سانسور نمی شوم. مخصوصا به خاطر احترامی که دارم من ندیدم من را سانسور کنند.
س: به هر حال در تاریخ معاصر به خصوص شخصیت ها و اتفاقات پهلوی دوم بخش هایی وجود دارند که صحبت کردن در مورد آنها، مثل صحبت کردن در مورد ملی شدن صنعت نفت و... زیاد هم آسان نیست!
مثلا کی؟
س: مثلا شخصیت هاو گروه هایی که در ابتدای در انقلاب حضور داشتند بعدها آن را نقد کردند و اصلا معاند شدند یا علی شریعتی، صادق قطب زاده، شخصیت های ملی مذهبی و...
ببینید آقای قطب زاده آدم جالبی نبود. یک آدم فرصت طلب بود، او. هیچ کار جالبی نکرد. ایشان نمرات تحصیلی ایشان را من در یک کتاب گذاشتم به نام 61 سال، که در مورد زندگی شاه است. قطب زاده نمراتش همه اش زیر e بوده است. ایشان آدمی بود که حرف زدن هم بلد نبود. ببینید او در پاریس چطور زنده می کرده، دوست دخترش که به سفارت ایران مراجعه کرد و... در هر انقلابی همیشه کسانی هستند که ابن الوقت هستند. یا مثلا شریعتی، من خیلی وقت پیش براساس گواهی فوت شریعتی گفتم که ایشان به خاطر اینکه زیاد سیگار می کشیده و خونه به مغزش نرسیده بوده فوت کرده. علت مرگ هم همین قید شده، منتها یک سری می خواهند گویند شریعتی را شاه کشته، اگر شاه می خواست بکشد چرا تا وقتی که در ایران بود نکشت؟ اما خوبی که انقلاب ما دارد این است که همه چیز را منتشر می کند، نمی خواهم تعریف کنم، من خودم خیلی مشکل دارم، مثلا کتاب من الان به وزارت ارشاد رفته با نام بابک خرمدین مدت هاست در ارشاد مانده. اما در تلویزیون مثل ارشاد مشکل ندارم. همین چند وقت پیش از جام جم برنامه زنده داشتم، مشکل تلویزیون این است که باید یک مقدار برنامه هایش را عمیق تر بکند. فیلم ها و مستند هایی داشته باشد.
س: منظورتان از عمیق تر شدن چیست؟
یک سری فیلم مستند هست در مورد ایران که متاسفانه اکثرا انگلیسی و آمریکایی هستند. این فیلم ها خیلی فیلم های خوبی هستند، من رفته ام و دیده ام متاسفانه برخی از این شبکه های ماهواره ای التقاطی هم بعضی از این فیلم ها را در اختیار دارند. چرا صدا و سیما نمی رود این فیلم ها را بخرد که واقعی هم هستند. نگاه کنید کارگردانان ما در مورد قاجاریه فیلم می سازند خیلی نوستالوپیک به ماجرا نگاه می کنند، در دوره قاجار وضعیت مملکت به شدت خراب بود، هر زمستان سقف خانه ها پایین می آمد و... من نامه نوشتم که چرا این فیلم ها را نمی خرید، در نهایت فکر نکنم بیشتر از ده میلیون قیمت داشته باشند. اما نمی خرند.
س: شما چطور فکر می کنید، از قول شما نوشته اند که در جلسه ای شما گفته اید "من از منتقدان آقاي احمدي نژاد هستم ولي ايشان را خيلي دوست دارم. چون مهربان و پرشور است."
من عضو هیچ گروه و دسته و حزبی نیستم. اما ای کاش بودم، اگر من در ترکیه بودم، می گفتم من عضو حزب جمهوریت یا خلق هستم. اما چون در ایران زیاد خوب نیست، محزب بودن مرسوم نیست می گویم من عضو هیچ گروه و دسته و حزبی نیستم. از یک نظر خوب است چون من محقق تاریخ هستم می توانم بگویم که بی طرفم. واقعا هم همینطور است در تلویزیون دارم از پیشه وری صحبت می کنم می گویم بیچاره را در زندان خیلی اذیت کردند. یعنی من موافق نیستم که کسی را در زندان شکنجه کنند. می خواهم بگویم که من هم مشکل دارم، طبیعی ترین راه برای اینکه اذیت نشوم این است که محتاج دولت نباشم، همینطور هم هست، الان حقوق بازنشستگی من خیلی ناچیز است. با اینکه من فوق لیسانس دارم اما همه دکتر ها می دانند که از هر دکتری باسوادتر هستم اما حقوق من با فوق لیسانس از دانشگاه علوم پزشکی محاسبه می شود یعنی 450 هزارتومان. خیلی راحت هم می توانند بروید و بپرسید.
س: برخی معتقد هستند که شما تاریخ را تحریف می کنید!
دروغ می گویند! برای اینکه من نیازی به تحریف ندارم. من کی هستم که تاریخ را تحریف کنم؟ من خیلی انصاف دارم. برای اینکه من تاریخ را برای شما نمی نویسم، من تاریخ را برای 50 سال بعد می نویسم. مثلا با اینکه خیلی از حزب توده بدم می آید و معتقدم که نوکر شوروی بوده اما می گویم حزب توده یک خدمت بزرگش این بود که به خاطر مبارزاتی که انجام داد بیمه کارگران در ایران ایجاد شد. من هیچ وقت در تلویزیون نگفتم رضاخان قلدر، رضا پالانی و... برای اینکه اینها اصلا درست نیست، اینکه پدرش چه کسی بود و... چون اینها اصلا در تاریخ مهم نیست. همیشه گفتم رضا شاه؛ اما می گویم چون رضاشاه از طبقه پایین جامعه بلند شده بود باید به فکر طلبقات پایین تر جامعه می بود که نبود. در زمانش فاصله طبقاتی بیشتر شد. بنابراین من هیچ وقت تاریخ را تحریف نمی کنم. نه من عضو حزب توده بودم، نه در زمان شاه کسی فامیل مرا کشته که من بخواهم بد بگویم. من یک آدمی بودم مثل همه مردم دانشگاه رفتم، درس خواندم، تحقیق و مطالعه کردم.
ولی مشکل من یک چیز است، من عاشق ایران هستم، من این آفتاب را دوست دارم، مملکتم را دوست دارم. مثل کسانی نیستم که کاباره داشتند، حالا رفته اند و تلویزیون تاسیس کردند. یکی می گفت که من می خواستم شبکه موسیقی بزنم منتها گفتند اگر سیاسی بزنی دولت آمریکا به تو کمک مالی می کند، سیاسیش کردم.
س: به ایام دهه فجر نزدیک می شویم، گویا شما در مورد سینما رکس آبادان اسنادی دارید، چه کسی این سینما را آتش زده بود؟
آتش گرفتن سینما رکس آبادان کار گروه های تجزیه طلب بود، این گروه ها مدتی از طرف صدام حمایت می شدند، مدتی از طرف مصر و... اینها آمدند و این سینما را به آتش کشیدند، تنها حماقت یکی از مسئولان بلند پایه وقت بود که در سینما را بسته بود که اینها(تجزیه طلبان) را دستگیر کند به خاطر جایزه، کار ساواک نبوده.
س: در مورد بهائی ها، شما نظری دارید، اظهار نظرهایی در مورد آنها کرده بودید!
آنها 150 سال است که اشتباه میکنند. من به آنها بهائی نمی گویم، می گویم جهان وطن. اگر قبل و بعد از انقلاب اینقدر خودشان را لوس نمی کردند. بهائی مثل هویدا را سر کار نمی آوردند، کسی مثل آقای روحانی را نمی آوردند. تلویزیون در سال 37 راه نمی انداختند اینطور نمی شد. خانه های خیلی ها آتش گرفت(خانه بهائی ها) بازهم از رو نمی روند. حالا بهائی های ایران بی آزار هستند، اما آنها که در آمریکا هستند مدام شیطنت می کنند. مگر نمیگویید ما به ایران فکر نمی کنیم به جهان فکر می کنیم؟ بروید بنشینید همان امریکا، دست از سر این مملکت بردارید. من ضد بهائی نیستم، حتی دوست بهائی هم داشتم. منتها دوست من آدم فهمیده ای بود، خیلی با سواد بود هیچ وقت هم با من بحث نمی کرد.
س: اصلی ترین منتقدین شما، کسانی هستند که به نوعی در زمان پهلوی دوم در مراکزی بودند که تاریخ را به صورت عینی مشاهده کردند، آنها می گویند معتضد دروغ گوست!
آنها سلطنت پرست هم نیستند. در زمان ناپلئون عده ای بودند سلطنت پرست بودند، از انگلستان قاچاقی به فرانسه می رفتند و فعالیت هم می کردند. اینها سلطنت پرست و طلب هم نیستند. اینها آنجا نشستند، منتهای شاه پرستیشان این است که آش رشته و چلو کباب بخورند، در تلویزیون هایشان قر بدهند، شب باباکرم و چارشنبه سوری درست کنند. انقدر شعور ندارند که چهارتا تلویزیون خوب داشته باشند، بیایند و بگویند شاه این کارهای خوب را انجام داد. ما شاه پرست هم نداریم. یک دکان دو نبشی راه انداختند. حالا من آمدم با این برنامه دکان اینها را تعطیل کردم.
اینها باید بیایند آشتی کنند. هیچ کشوری بعد از برچیدن سلطنت دیگر سلطنت را بر نمی گرداند، مثلا در افغانستان پادشاه قبلی را آوردند کردند پدر افغانستان، تا وقتی بمیرد در خانه اش مانده بود. نباید به انقلاب بکشد، انقلاب آخرین راه است. نباید مفرها را بر مردم ببندند. باید در جامعه حزب باشد، رسانه باشد و... چرا در ترکیه انقلاب نمی شود، چون در ترکیه حزب وجود دارد.
س: شما یک مورخ هستید، که هم سابقه حضور در رادیو تلویزون قبل از انقلاب را داشتید، هم مطبوعات و در حال حاضر هم در تلویزیون جمهوری اسلامی ایران کار می کنید، نظرتان در مورد آزادی بیان فعلی در کشور چیست؟
ببینید من هم گذشته را دیدم و هم الان را. در گذشته یک دانشجو را می گرفتند، این دانشجو را شلاق می زدند و می کشتند و ... الان خدا را شکر کسی را نمی کشند. نمی گویم شاید زندان باشد چوب و چماقی باشد، ولی کسی را نمی کشند. اگر در زمان پهلوی دوم هم آدم های احمقی نبودند که آنطور روزنامه ها را خفه نمی کردند، با دانشجویان را آن طور خفه نمی کردند، باور کنید هنوز هم حکومت سلطنتی در ایران باقی مانده بود. نباید کار به آنجا برسد که دانشجو اسلحه به دست بگیرد، این یعنی آخرین مرحله ناامیدی. تا وقتی فضا را باز بگزارند من بتوانم صحبت کنم، روزنامه ها محدود نباشد اتفاقی نمی افتد. انقلاب آخرین مرحله است. نباید انقلاب اتفاق بیافتد و آنهایی هم که می دانند خیلی کم در دنیا پیش آمده بعد از سقوط یک رژیم سلطنتی بشود آن را احیا کرد، در فرانسه هم پشیمان شدند.
شنیدم یک جا نوشته بود خبرنگاران اصلاح طلب تمایل دارند با بی بی سی کار کنند، بی بی سی دارد نیروهای اصلاح طلب را جمع می کند. خب آخر چرا روزنامه شان را می بندید که بروند با بی بی سی کار کنند؟ روزنامه نگاری در خون بعضی هاست، یک روزنامه فروش نمی تواند برود قنادی بزند. مثلا این بچه های آقای کرباسچی(کارگزاران و شهروند) می خواستند چکار کنند؟ وقتی روزنامه شان را ببندید می روند با بی بی سی کار می کنند. برنامه هایشان را هم دیدم خیلی خوب است، مثلا در مورد عمل زیبایی و دماغ عمل کردن های دختران یک برنامه ساخته بودند، خب این هست.
پرنده بال داره، واسه پرواز کردن، مجبورش کنی راه بره، میشه عین این اردکای بدبخت خونگی تو شمال... دیدی چطور راه می رن؟ مسخره س!

بزار پرنده تو هم بیاد بیرون، مجبورش نکن راه بره... بزا پرواز کنه. برای اون بال دادن، که پرواز کنه.
عقاب وقتی راه می ره از همه شون مسخره تر می شه.
هر چی پرنده بلند پرواز تر باشه، راه رفتنش مسخره تر می شه.
ولشون کن آرزوهاتو... بزار بیان بیرون، بزار پرواز کنن.
عقابه رو مجبور نکن راه بره، گناه نکن!
الان آسمونو گرفتن، مث آلودگی هوای تهران می مونه. وقتی آلوده میشه، آدم می ترسه... فک می کنه کی می تونه این آلودگی رو برطرف کنه.
ولی این آلودگی واسه ارباب باد، مایه ش یه فوته.
بالاخره اسمون دوباره در میاد، مگه نمی بینی؟ شب یلداشم تموم می شه، دوباره آفتاب می زنه، از پشت همون کوهه همیشگی... هیچی نمیتونه خورشیدو نگهداره، اون خیلی زورش زیاده.
باید بزاری، مث یه عقاب بعد از خواب شبونه، کله سحر پرواز کنه... بره جلو خورشید، نفس بگیره، دوباره بپره، تا هر جا زورش می رسه بپره.
می دونستی عقابا از باد مخالف استفاده می کنن و اوج می گیرن؟ از باد مخالف نترس، اگر عقاب باشی... اون باد مخالف واسه اوج گرفتنته.
این عقاب موجود عجیبیه! یه نوعش هست که یه مدت محدودی عمر داره(فک کنم 70 سال) اما همه هم تیرگی هاش به این سن نمی رسن. این نوع عقاب تو یه دوره زندگیش(فک کنم 40 سالگیش) بعضیاش میرن نوک یه کوه میشینن.
چنگالای عقاب دیگه کند شدن و بیش از حدم بزرگ شدن، شاهپراش کهنه و پیر می شن، منقارشم کند و بی مصرف می شه. بعضی از هم تیرگی های این نوع عقاب رضایت می دن و تو همون 40 سالگی میمیرن، از گرسنگی... خیلی دردناکه.
اما بعضیاشون یه درد بزرگی می کشن...
پنجه هاشو انقدر می کشه به صخره تا کنده بشن، بعد دوباره پنجه در میاره.
بعد شاه پراشو می کنه، تا دوباره در بیاد.
حالا نوبت منقارشه، این از همه دردناک تره، تو مرحله آخر انقدر نوکش رو می کوبه به سنگ، تا نوکش کنده بشه و یه نوک جدید در بیاره.
---------------------------------حالا یه زندگی جدید شروع میشه، سی سال زندگی دوباره.
این سی سال زندگی جدید، همراه می شه با چهل سال تجربه قبلی... عقاب جدید، دوباره پرواز می کنه، این سی سال عمر دوباره پاداش اون دردی که کشیده.
به اختیار، انتخاب کرده.
میشه از این عقاب زندگی رو یاد بگیریم؟
كارگزاران هم
توقیف شد
اول شروع می کنن واستون کتاب و جزوه از عقاید پستشون می فرستن(اگرهم بگید علاقه ای بهشون ندارید و تقاضا کنید براتون نفرستن بازم می فرستن، به هر حال نمیشه کاریش کرد... اونها می فرستن!)و بعد اگر تو روزنامه ها باشید یا دست به قلم داشته باشید با پیشنهاد های مالی قصد می کنن که بهتون نزدیک بشن.
بچه های خبرنگار هم احتمالن خبر ندارن که اینا به کجا وصلن و من فکر کردم که این پست رو بزارم تا بقیه رفقا هم با خبر بشن و بهشون جواب ندن. اگر از اونها سوال کنید، اونها از گروه و منبع مالیشون حرفی نمی زنن، اما بدونین که خیلی مشکوک هستن.
مواظب باشید اونا یه سایت ندارن، مثلن سایت هایی مثل هما، آژانس ایران خبر، تلویزیون ملی مقاومت و ... همشون از یه جا ساپورت می شن.
کارشون زیاد قوی نیست، به همین دلیل من فکر می کنم اونها دنبال یارگیری هستن.
برای من هم جالبه که وقتی که سایتی مثل زیگزاگ یا بی بی سی پرشین با منابع و پشتیبانان مشخص فیلتر می شن چرا امثال این سایت ها فیلتر نمی شن!؟؟
چرا وزارت ارشاد بیانیه می ده و همکاری با بی بی سی رو جرم امنیتی تلقی می کنه، اما با این دار و دسته مجاهدین برخورد نمی کنه؟
من از این گروه و طایفه به شدت هرچه تمامتر بیزارم، و حاضرم اگر لازم شد تمام ایمیل هایی که به من زدند و پیشنهادهای همکاری با پول می دادند رو اینجا تو بلاگم به نمایش بزارم.
از رفقای همکارم هم تقاضا دارم که هر کسی ازشون ایمیل دریافت کرد تو بلاگش مثل من به نمایش بزاره تا تیرشون به سنگ بخوره. مطمئن هم باشید که همکاری باهاشون به خاطر اینکه جو محارب با نظام محسوب می شن اش نخورده و دهن سوخته خواهد بود.
خبرگزاری های رسمی خارجی ماجرای متفاوتی دارن، اینها(مجاهدین) صددرصد دشمن ما هستن.
به نظرم امر براشون مشتبه شده، من هیچ تمایلی به همکاری با آدمای وطن فروش ندارم.
ماهاخبرنگارها و روزنامه نگارهایی که با همه سختی ها و مشکلات هنوز داریم بر اساس اصول حرفه ای و عشق به مردم و کشورمون کار می کنیم ، پولمون رو از راه مشروعی به دست میاریم.
اتفاقن اینجا باید کاملن با سربازهای گمنام امام زمان همراه شد، چون مجاهدین خلق واقعن موجودات پستی هستن.
بحث اینها از بی بی سی و... کاملن مجزاست، اینها با ملت ما به شکل کاملن آشکار دشمنی دارن... کارشون هم اصلن حرفه ای نیست و از هیچ اصول اخلاقی و حرفه ای پیروی نمی کنن.
یک مشت آدم اشغال که به خاطر منافعشون به هیچ کس فکر نمی کنن.
نمی تونم اینجا تنفرم رو پنهان کنم.
بهشون می گم یه مشت آشغال کفتار صفت
شما به موجوداتی که به خاطر منافعشون مردم میهنشون رو می کشن، تو وسط جنگ که خیلی ها که مقیم کشورهای دیگه هستن میان تا برای خاکشون بجنگن می رن با دشمن مردمشون هم پیاله می شن و علیه مردمشون دست به اسلحه می برن چی می گید؟
من می گم یه مشت آشغال.
مجاهدین خلق، یا اونچه می گن منافقین.
حضراتی که هر روز وبلاگ ماها رو چک می کنید. دقت کنید. ماها ممکنه منتقد دولت نهم باشیم و... اما با مردم میهنمون دشمنی نداریم.
به کاهدون زدید.
ماها مشکل مالی داریم.
این دولت نهم احمق اونقدر عرصه رو بهمون تنگ کرده که به سختی ماهی ۳۰۰-۴۰۰ تومنمون رو هم در میاریم و ... ولی کارای این احمق ها که انگار شاخه حامی شما تو داخل کشور هستن هم باعث نمی شه که ما با شما هم داستان بشیم.
خودم رو می گم، همیشه گفتم هر کسی قیمتی داره، اما واسه شما من هیچ قیمتی ندارم. بعدشم قیمتو خیلی خیلی پایین دادید....
نمی دونم چه کاری که وقتی به یکی از این سایتای مسخره با عقایده کثیفشون جواب رد می دی می خوان یه جوری تلافی کنن.
یکبار سایت پیک نت با تغییر تیتر و متن گزارشی از من این کارو کرده بود. چه چیزی رو می خواهید اثبات کنید؟
حتمن می دونید که کار کردن اخبار ما با اسممون تو سایتتون در داخل واسمون مشکل درست می کنه، این کارو می کنید که مثلن حالا که با شما نبودیم حداقل یه مشکلی واسمون درست کنید؟
خیر حضرات... منو بند بنده تنمم بکنن اگر بدونم نفس کشیدنم برای امثال شما آدمای اشغال یک ذره نفع داره نفس هم نمی کشم.
**کار غیر اخلاقیی کردید، مطلب منو با اسم من از رو بلاگم برداشتید، با عکس خودم کارش کردید که به من صدمه بزنید.
بسیار خب،
حضرات این نامه ایه که خانمی به نام ش. محمودی (مسئول جذب نیروشون) واسم در تاریخ ۱۹ جوئن ۲۰۰۸ واسم ارسال کرده:
باسلام به شما دوست عزيزآقاي انواري
من محمودي هستم از روابط عمومي سايت آژانس ايران خبر .آدرس ايميل شما را از طريق وبلاگتون بدست آوردم.
همانطور كه در معرفي وبلاگ شما خوندم تا حدودي متوجه شدم كه در اين زمنيه ها(روزنامه نگاری) فعاليتهايي داريد ,.
خوشحال مي شوم كه بتوانم با شما در ارتباط باشم.
اگر مايل به همكاري با ما هستيد لطفا پاسخ مرا در اسرع وقت بدهيد.
آدرس جديد سايتمان را هم براتون مي گذارم.
www.iran-ina.com
پاسخ من به این خانم کاملن روشن و گویا بود، من در مورد مرجع تامین مالیشون ازشون سوال کردم و اینکه وابسته به کدام گروه هستند. و اگر مشکلی ندارند چرا تلفنی صحبت نمی کنند!
و اما پاسخ:
آقاي انواري من خدمت شما سلام عرض مي كنم
باتشكر از اينكه پاسخ مرا داديد
البته كه شما درست ميفرماييد ولي از اونجاييكه من در خارج از كشور هستم امكان ملاقات حضوري را نداشتم و برايم ارتباط از طريق ايميل امكان پذير تر بود و تلاش كردم كه از طريق وبلاگهاي خبرنگاران كه موجود است به ايميل اونها نامه بدهم چون شماره مشخصي از كسي نداشتم.
و اما در مورد خواسته ما بايد بگويم كه ما دفتر كارمان در خارج كشور هست ولي محتويات سايت يعني عمده اخبارمان را از طريق خبرنگاراني كه در داخل كشور داريم پي مي گيريم.
در راستاي گسترش كار و سطح پوشش خبري كه بايد داشته باشيم تا بتوانيم رضايت هموطنان را جلب كنيم لازم است كه با خبرنگاران و فعالان خبري بيشتري ارتباط داشته باشيم در همين رابطه خوشحال مي شوم كه اگر مايل باشيد طي چند نامه بيشتر با هم آشنا بشويم و اگر شما موافق باشيد با ما در اين زمينه همكاري كنيد
اينطور كه من متوجه شدم شما درحال حاضر در روزنامه كارگزاران مشغول به كار هستيد و در بخش اجتماعي فعاليت مي كنيد.
ما به خبرهاي اجتماعي زيادي نياز داريم و شما كه دستتان در كار است حتما ميتوانيد به ما كمك زيادي بكنيد در اين زمنيه
البته اگر شما تمايل به انجام اين كار را داشتيد ميتوانيم در خصوص يك قرارداد مشترك كاري هم به توافق برسيم.
در هر صورت منتظر پاسخ شما هستم
محمودي
من برام محرض شد که این جماعت به کجا وصل هستند، سایتشون رو که بخونید شما هم می فهمید. اما در تاریخ یک جولای ۲۰۰۸ دوباره این خانم برای من ایمل زد:
آقاي انواري سلام
من به نامه شما جواب داده بودم منتهي تا كنون پاسخي دريافت نكردم اگر ممكن است خواهشا پاسخ مرا بدهيد.
من روي حرفهاي شما حساب جدي باز كرده بودم و انتظار داشتم كه شما اين پيشنهاد را مورد قبول قرار مي دهيد.
اگر هرگونه پيشنهاد داريد برايم بنويسيد كه به تفاهم برسيم.
منتظر شما هستم
محمودي
پاسخ من روشن بود، ایشان خبر نداشتند که پدر من سال ها با رفقای ایشون در جبهه های شمال غرب کشور جنگیدند. من از پشت یه آدم وطن فروش نیستم. به اون گفتم که نمی شه امثال ما رو خرید(که انگار این خانوم فکر کردند منظورم پایین بودن قیمتشون) ایشون هم همونطور که انتظار می رفت بنده رو محکوم کردند به همکاری با دولت!
نهایتا این خانوم که گویا از پاسخ من به شدت ناراحت شده بودند در تاریخ ۶ جولای ۲۰۰۸ برای من ایملی نوشتند و من تصور کردم ماجرا مثل سایر پیشنهادهای کاری که بعضی از سایت ها می دن تمام شده متن نامه از این قرار بود:
آقاي انواري سلام
من اينطور متوجه شده بودم كه شما در حال بررسي هستيد و حاضريد با ما كار كنيد و به همين دليل گفتم قول داديد.
اگر مي گوييد قول نداديد هيچ اجباري نيست چرا كه لازمه يك همكاري مشترك نيازمندي دو جانبه بايد باشد.
در رابطه ميزان حقوقي كه ما در نظر مي گيريم بر طبق يك استنادارد معمول آنرا حساب كرديم و بعيد مي دانم كه شما شرايط بهتري را در جاي ديگري پيدا كنيد مگر اينكه تماما به نفع دولت كار كنيد.
در هر صورت از آشنايي با شما خوشحال شدم
برايتان آرزوي موفقيت مي كنم
محمودي
اما خانم محمودی برای من واقعن آرزوی موفقیت کرده بود؟ این لینک را ببینید
https://www.ina-irannews.com/Report-Details.aspx?reportId=1335&back=1
مسئولین این سایت به چه حقی مطلب منو از روی وبلاگم و عکس منو برداشتند، اسم منو قبل از اسم سایتشون گذاشتند(که وانمود کنند من باهاشون همکاری می کنم) و از مطلب من استفاده کردند؟
جز اینکه خوب می دانند نهادهای امنیتی در داخل کشور روی ماها حساسیت دارند و می خواهند برای ما مشکلی درست کنند؟
من همینجا اعلام می کنم، اگر مطلب منو به سرعت از روی سایتشون بر ندارن تمام ایمیل هایی که این شبکه با اسم های مختلف واسه من فرستادن از جمله این ایمیلی که به عنوان نمونه پایین مطلب می زارم رو تو همین بلاگ افشا می کنم تا روششون رو برای اغفال خبرنگارای متعهد داخل کشور برملا کنم.
با سلام و خسته نباشيد
ما از وبلاگ شما بازديد كرديم كه وبلاگ خوب و قشنگي داشتيد و معلوم هست كه شما خيلي دوست قهرمان و فعال و آزاي خواهي(بابا خیلی ضایع آدمو خر می کنید) هستيد ما از مجاهدين و همه دوستان آزادي خواه براي شما دوستان قهرمانمان آرزوي موفقيت ميكنيم ما ميخواهيم همه خبرها و هر نقض حقوق بشري كه در ايران و در شهرتون و ميان شما رخ ميده به ما سريع اطلاع دهيد كه بتوانيم سريعا اقدام كنيم و همه اين موضوعات را افشا كنيم و خبرش را انعكاس بدهيم مخصوصا كه اين روزها دستگيري دوستان دانشجويان قهرمان ما بود كه ما خبرش را انعكاس داديم و ميخواهم كه شما در اين رابطه كمك كار ما باشيد هر خبري كه داشتيد فوري براي ما ارسال كنيد من شماره تماسمون را در ا ختيار شما قرار ميدهم كه هر خبري بود سريع به ما اطلاع بدهيد و در همين ايميل هم برايمان ارسال كنيد شماره ما: 00442ــــــــــــــ602
اگر نبودم شما پيامتون را بگذاريد من چك ميكنم
پس منتظر خبرها و ايميلهاتون هستم
حضرات، وقتی شماها اون ور دنیا دارید حال می کنید... ماها این ور موندیم و داریم با انواع فشار ها به جامعه و مردممون خدمت می کنیم.
اگر می خواستیم قبل از این با امثال شماها ارتباط برقرار می کردیم.
قیمتمون هم خیلی خیلی خیلی خیلی بالاتر از اون چیزایی که پیشنهاد می دید.
با یک صفحه اطلاعات می شود مستند ساخت

ایرج مصلحی میلانی متولد 1342در دهکدهای به نام میلان واقع در 30 کیلومتری تبریز و در مجاورت اسکو و کندوان است. او لیسانس کارگردانی فیلم و فوقلیسانس هنر خود را از دانشگاه تهران دریافت کرد. میلانی چهره آشنایی است مردم او را در سالهای اخیر به عنوان لیدری شناختهاند که در ایران میگردد و جاذبههای آن را به آنها معرفی میکند. ما او را کمتر از 5-4 سال اخیر در سفرهایش ندیدهایم، اما سابقه سفرهای او به 40 سال قبل باز میگردد. تقریبا تمام ایران را دیده، در واقع عمر خود را در سطح کشور گذرانده. میشود او را به عنوان یک گردشگر شناخت. اما این تمام ماجرا نیست. کارهای او نه مستند هستند، نه گزارش؛ خود او میگوید مستند گزارشی هستند. اگر تعریفمان از کارهای او «مستند» بود، آن هم با تعریف مستند با موضوع صنعت گردشگری، یا زمینشناسی ـ مسائلی که او در کارهایش از آنها حرف میزند ـ میشد مستند را نقد کرد. اما تعریفی که از کارش دارد او را از توضیح در مورد نقاط ضعف کارهایش و به نقد کشیدن آنها معاف میکند.
از طرفی مسئله دردآوری وجود دارد. مستندهایی که در ایران ساخته میشود، با گویندههایی که صدایشان فاصله زمانی ساعت یك بامداد تا شش صبح را در ذهن ما تداعی میکند، در برابر مستندهای خارجی واقعا حرفی برای گفتن ندارند. از مستندها که بگذریم، مستندهایی که با موضوع صنعت گردشگری در کشور ساخته شده باشند و حرفی برای گفتن داشته باشند هم زیاد نیستند. عدم اطلاعات کافی سازندگان، نبود امکانات و ادوات مناسب و... موجب شده تا حتی یک مستند که مخاطب بتواند آن را با مستندهای خارجی مقایسه کند در کشور ساخته نشود. خود میلانی میگوید برای ساخت مستند بیشتر از یک صفحه اطلاعات لازم نیست!
ما در کشور مستندی که بتواند مخاطب را مثل مستندهای خارجی شبکه تهران پای تلویزیون میخکوب کند نداریم. در این میان میلانی تقریبا تنها کسی است که برنامههایش در ساعتی به جز ساعت یك تا شش صبح و ایام عزاداری پخش میشود. اما او هم خود را مستندساز نمیداند. گپ کوتاهی با او زدهایم، او به هیچ وجه نمیپذیرد که مستندساز است، بنابراین گفتوگوی حاضر یک گفتوگوی چالشی یا تحلیلی نیست.
دوست دارید کدام باشید، یک محقق، کارشناس زمینشناسی، غارشناسی، باستانشناسی یا یک فیلمساز؟
اینطور بهتر است؛ محقق صرف همت والاتری میخواهد که من در خودم خیلی سراغ ندارم. یعنی کسی را میخواهد که زندگیاش را فراموش کند، تمام وقت جذب یک تحقیق بشود، پول دوست نداشته باشد. الزاما سفر نرود، محقق به نظر من باید در کتابخانهها باشد، تمام وقتش را باید صرف تحقیق کند. این آدمها یکسری آدمهای خاص هستند در جامعه هم اینجور آدمهای خاص دانشمند زیاد پیدا نمیشوند. بسترش در جامعه باید رشد پیدا کند تا اینجور آدمها رشد کنند.
الان چنین کسانی در جامعه تولید نمیشوند، چون بستر جامعه نه میخواهد نه بساطش را دارد و نه اصلا میخواهد! اگر کسی هم دلش خواست خودش رشد کند، چون جامعه نمیخواهد نمیتواند. مثلا وقتی ما هیچ کداممان نمیدانیم فیلم هالیوودی چطور تولید میشود، نه بسترش هست، نه پولش و نه امکاناتش، خب هیچ وقت فیلم هالیوودی هم از ما در نمیآید. ولی یک نفر دوروبر هالیوود باشد، با پول و امکانات و فکرش باشد ممکن است کسی از آنجا در بیاید، ولی اینجا اصلا امکان ندارد. در نتیجه محقق جانانه از من در نمیآید، ولی دوست دارم این چیزی است که اگر دغدغههای معیشتی نداشتم چیز لذتبخشی بود.
میگویید محقق نیستید اما شما از غارشناسی تا مردمشناسی میروید؟
همه آنهایی که کمی دغدغه علمی دارند، دوستدار جواب برای یکسری سوالها هستند، در تمام این حوزهها که شما میگویید که سهل است، کمی بیشتر از اینها به شکل سطحی میدانند. من در ادبیات مثلا ممکن است بدانم نظامی قرن چندم بوده و چند تا از کتابهایش را هم بگویم، اما بیشتر نمیتوانم وارد عمق ماجرا بشوم. در زمینشناسی از من بپرسید ممکن است بتوانم بگویم چه چیزی در کوارترنری پیدا میشود این را ممکن است بتوانم بگویم اما اینکه در این دوره چه جاندارانی از بین رفتند، چه جاندارانی رشد کردند، کجا سرد بوده و کجا گرم بوده را نمیدانم. یعنی این اطلاعات خیلی سطحی هستند در حد اینکه کنجکاویام ارضا شود.
فکر میکنید چرا مردم برنامه شما را تماشا میکنند؟
این مستندهایی که مطلوب مردم شدند حاصل یک توفیق دراماتیک است، توفیق یک محصول هنری است. نباید نتیجه گرفت که جامعه علمگرا شده است و مستندگرا. نباید نتیجه گرفت مستندهایی که میلانی میسازد خیلی مستندهای متفاوتی است. در واقع اینها گزارشهایی معمولی هستند (حتی به نظر من اسمش را نباید مستند گذاشت) در انجمن مستندسازان یک اصطلاح رایجی دارند با عنوان «مستند گزارشی»، که من فکر میکنم این اصطلاح که میگویند درستتر است. اول خواستم بگویم مستند گزارشی مستندتر است، اما بعد دیدم که نه، کارگردان هرچه بخواهد میگوید، میتواند دروغ ببافد، راست ببافد و....
شما میگویید محقق نیستید، مستند نداریم و... از کلامتان اینطور برداشت میشود که با بیمیلی در موردش صحبت میکنید. آیا آقای میلانی کاری که دوست ندارد را انجام میدهد؟
من واقعیتها را میگویم، من کارها را دوست دارم. اما از دور وقتی نگاه میکنیم و واقعبین باشیم این موارد منفی که گفتم واقعا صادق است. اما در مورد اینکه چرا مردم میبینند، مردم چند چیز را میبینند که خوششان میآید. یکی اینکه مجریاش کمی از مجریان دیگر متفاوت اجرا میکند. دوم اینکه فکر میکنند مجریاش راستگو است، کمی به حرفش اعتماد میکنند. یکی دیگر هم این است که سوژهها هم جالب هستند. خب این چند مورد را هر کس دیگری هم جمع میکرد خروجی کارش جالب میشد. ولی خوب فیلمبرداری نمیشوند، خوب مونتاژ نمیشوند، تحقیقشان کافی نیست، استدلالها قوی نیست و... یعنی این چند مورد مثبت هست اما هزار ایراد دیگر هم هست.
جنس رسانهها متفاوت هستند، در علم ارتباطات میگویند رسانههای دیداری و شنیداری حاوی پیام مانا نیستند، اما کار مستند، همان که شما میگویید مستند گزارشی در دل خود اطلاعاتی را به بیننده منتقل میکند، با این تعریف چرا سراغ مستندسازی رفتید، اصولا فکر میکنید با وجود منابع و رسانههای مکتوب شانسی برای انتقال پیام دارید؟
من کاملا واقف به اینکه این محصولاتی که اینجا تولید میکنم مانا نیست هستم. به همین دلیل هم مقام تلویزیون را به هیچ وجه مشابه مکتوبات نمیدانم. به همین دلیل هم ما گاهی اوقات گاف میدهیم خیلی آسمان به زمین نمیآید. ممکن است در یکی از کارها من یک اشتباهی بکنم، چهار- پنج نفر هم ببینند و به من گوشزد کنند، اما اگر من یک مقالهای چاپ کنم و همه ببینند، هربار هر کسی این مقاله را باز کند این اشتباه مرا میبیند.
شما دوست دارید در کدامیک باشید، رسانه مکتوب یا تلویزیون؟
من همین رسانه را میپسندم، چون من تحقیقم عمیق نیست، در نوشتن هم چیز عمیقی از آن در نمیآید.
با این تعریف شما آب پاکی را روی دست ما میریزید، در تمام برنامههای تلویزیون برنامهای که بتوان آن را هم حاوی اطلاعات و هم دارای جذابیت دانست برنامه شماست، شما هم که میگویید تحقیقات آن عمیق نیست!
البته نمیشود همه را به یک چوب راند. اما اغلب مستندهایی که در تلویزیون ساخته میشود، یک متنی دست یک نفر میافتد، تحقیق هم میکنند، گاهی اوقات تحقیق هم نمیکنند. در آنهایی که تحقیق هم میشود، چون واجد یک سری موارد جذابی نیست آنقدر مخاطبان دلزده میشوند از ناچسب بودن برنامه که این تحقیق خوب را هم دریافت نمیکنند. در نتیجه اغلب مستندها به دل نمینشینند.
این جنس از تولید رسانهای اطلاعاتی را به مخاطب منتقل میکند، به نظرتان چه کسی صلاحیت ساخت چنین تولیدی را دارد، «یک محقق که فیلمساز هم هست» یا «یک فیلمساز که محقق هم هست.»؟
فیلمساز.
چرا؟
چون تلویزیون رسانه عمیقی نیست. فقط اگر فیلمساز یک صفحه اطلاعات از یک کارشناس باستانشناسی بگیرد، این کافی است. بقیه راه را باید خودش برود، باستانشناس همراه او هم باشد کاری نمیتواند بکند.
در سفرهایتان تیمتان چند نفره است؟
چهار تا شش نفر.
با چه وسیلهای سفر میکنید؟
هر دفعه یک ماشین گیر میآوریم، ماشینم را فروختم الان بیپول و بیماشینم. ما یک پاترولی داشتیم مدل 1983 بود، من فروختمش سه میلیون تومان، اما الان میخواهم دوباره دو میلیون بخرمش اما نمیفروشد.
یعنی به شما پول نمیدهند؟
پول میدهند، اما آنقدر جاهای دیگر لازم داریم که آنقدر اضافه نمیآید که یک ماشین هم تهیه کنیم.
هم ایران و هم خارج از ایران را دیدهاید، چرا گردشگر نداریم؟
مهمترینش مسائل سیاسی ایران است. 90 درصد مشکلات گردشگری مشکلات سیاسی است.
فکر نمیکنید همکاران شما هم در اطلاعرسانی ضعفهایی داشتند؟
اینها کم است، اینها به سرعت حل میشوند. اطلاعرسانی هرچقدر زور بزند، هر چقدر خرج کنند، وقتی مردم نمیآیند پول هدر رفته. ولی وقتی مردم دوست دارند بیایند، خیلی لازم نیست پول خرج کنند، پول خرج کنند تسریع میشود، ولی خرج هم نکنند مردم میآیند.
واژهای در سالهای اخیر بیشتر به گوشمان میخورد «گردشگر داخلی» فکر میکنید این یک واقعیت است؟
بله؛ الان گردشگری ما داخلی است. یعنی بخش عمده صنعت گردشگری ما گردشگری داخلی است. مردم از این ور آن طرف میروند و از آن ور این طرف میآیند.
کار شما ترویج گردشگری است، در برنامههایتان مردم را دعوت میکنید که به فلان نقطه کشور سفر کنند تعریفتان از گردشگری چیست؟
اگر بحث آکادمیک بخواهیم بکنیم و تعریف علمی کنیم، من الان حضور ذهن ندارم.
یک تعریف رایجی وجود دارد، ما میگوییم صنعت گردشگری در جهان یعنی از خارج از کشور پولی وارد کشور شود که واسطه این اتفاق صنعت گردشگری است و کالای ارائه شده آن، جاذبه گردشگری است، در گردشگری داخلی این اتفاق نمیافتد، شما بهطور تجربی در ایران گشتهاید، گردشگر داخلی چه سودی دارد؟
ببینید اینکه پولی به حساب آن بقالی که نوشابه میفروشد و هتلداری که هتل را اداره میکند برسد فرقی نمیكند. برای اینکه پولی به او برسد ما زیاد لازم نداریم که ببینیم این پول را یک بچه تهرانی آورده یا پولی است که یک نفر از فرانسه آورده. در نگاه کلان کشور ممکن است بگوییم بهتر است از خارج از کشور پول وارد کشور شود. اما برای بقال و هتلدار این فرقی ندارد. پول میآید و این رونق اقتصادیاش را ایجاد میکند. اگر از خارج نیاید افراد پولدار تهرانی میآیند و یک مقداری از پولی که جمع کردند به آنجا میرسانند و توزیع میکنند. برای این شهرستانی در هر دو حال یکی است، اما برای یک اقتصاددان فرق میکند. اگر بگویید برای کشورمان چه حاصلی دارد، من هم قبول میکنم که باید سیاستمداران یک حرکتی بکنند که پول از خارج کشور هم بیاید. ما هر چقدر در داخل کشور پولمان را به هم بزنیم در کل کشورمان به یک چیز میرسیم. چیزی اضافه نمیشود. اما با اینکار توزیع درآمد میشود. وقتی پولدارهای تهرانی نروند داخل ایران بگردند، این پول در تهران تجمیع میشود، یا میروند و خارج از کشور خرج میکنند. شاید هم سکه کنند و نگهدارند. این باعث میشود فاصله طبقاتی حفظ شود.
چند قطب گردشگری در کشور داریم، اصفهان، شیراز، همدان و... جنس نیاز متقاضی این امکانات را میشناسید، امکانات گردشگری در این قطب ها چگونه هستند؟
ببینید باید به مخاطبش توجه کنیم. اگر خارجی باشد، من میگویم نه... خیلی کم است. اما اگر مخاطب دانشجو باشد، من در ذهنم هتل چهار و پنج ستاره نمیرود. من به این فکر میکنم که در آنجا خوابگاه دانشجویی یا مسجد بزرگی هست که شب را در آنجا بگذرانند یا نه.
از گردشگر خارجی صحبت میکنیم!
هیچ چیزی نیست. یعنی خیلی کم است. همین الان تعداد هتلهایی که خارجیها میپسندند و میتوانند بروند و استاندارد دارند، تا خرخره پر هستند. در کل کشور جمع کنید 20-15 هتل داریم که خارجیها میپسندند و میتوانند بروند. که اینها هم همیشه پر هستند. در نتیجه برای خارجیها اصلا شرایط مناسب نیست. یکی از دوستان میگفت یک چرخ بزرگ گردشگری در جهان میچرخد، آدمهای زیادی بر آن سوار هستند، هتلهای مدرن، امکانات و.... بعضی وقتها یک قطرهای از آنها جدا میشود و روی ایران میچکد، ما در آن قطره غرق میشویم. یک گردشگر خارجی میآید ایران هتل پیدا نمیکنیم، راهنما نیست، به دردسر میافتیم و... چند وقت پیش یک توریستی با دوچرخه به ایران آمده بود به کرج رسیده بود، یک از خدا بیخبری به او گفته بود برای شب و استراحت به هشتگرد برود، هشتگرد هم رفته بود جایی گیر نیاورده بود. نصفهشب در هشتگرد یک نفر به این گردشگر میگوید من این را به خانه میبرم پلیس میگوید که نمیشود او را به خانه ببرید، از نظر قانونی اجازه ندارید. این گردگشر از خستگی میگوید ولم کنید من در همین خیابان میخوابم و پلیس به خنده میافتد. که این گردشگر میگوید تنها باری که این پلیس به من خندید همین باری بود که من گفتم من را ول کنید همینجا میخوابم. این حاصل فراهم نبودن امکانات برای توریستهاست.
سطح لیدرهای ما چطور است؟
لیدر خوب داریم، کم هستند. یعنی فکر میکنم تور لیدرهای خوبی که در ایران داریم و میتوانند گردشگر خارجی را در ایران بگردانند 30-20 نفر بیشتر نیستند.
به نظر شما بناهای ایران جالبتر هستند یا فرهنگ های آن؟
برای خارجیها همه چیز دارد. کمی باید برایشان توضیح دهید که بیایند. برای خارجیها خیلی چیزهای جالبی هست، برای داخلیها هم همینطور است. برای همین برنامه ساختن برای من زیاد سخت نیست. من زیاد دنبال سوژه نمیگردم.
چطور سوژهیابی میکنید؟
من راه میافتم در یک منطقه میروم و کنجکاوی میکنم.
یعنی مطالعهای در مورد سوژههایتان ندارید؟
کمی کتاب میخوانم، ولی حس کردم قبل از سفر مطالعه کردن زیاد کاربرد ندارد. با اینکه زمانی فکر میکردم این نقص سیستم من است. اما چندبار تست کردم، لیست آماده کردم و بعد رفتم. دیدم زیاد کاربرد ندارد.
بیشتر ایران را گشتید، چه چیزی باعث شد ایرانگردی را به جهانگردی ترجیح بدهید؟
من دوست داشتم گردش کنم، پول نداشتم خارج بروم همین داخل گشتم.
یعنی اولویت خاصی نداشتید؟
الزاما این نیست که بگویم خارج را دوست ندارم و دوست دارم فقط ایران را بگردم. خارج هم برایم جذاب است. یعنی گردش سه علت دارد، یکسری گردشها برای استراحت است. یک نوع سفر برای تحقیق و آموزش است. یک زمان برای ماجراجویی سفر میکنند. یک نوع احساس ارضای میلهای روانی. مثلا با قایق میروی، عرض کویر را پیاده میروید، با اسب مسیر اسکندر را با اسب میروید.
سفرهای شما چطور بوده؟
بییشترش برای من آموختنی بوده، بعد ماجراجویی و درصد کمی تفریحی.
الان بابت سفرهایی که میکنید و تولیداتی که ضمن سفر دارید پول میگیرید، پیش از آن پول این سفرها را از کجا میآوردید؟
من تمام تابستانها را از اول راهنمایی کار کردم. آبیاری باغ کردم، کاغذ دیواری چسباندم و...
یک تلقی عمومی وجود دارد و آن اینکه گردشگری و ماجراجویی در انحصار مرفهان بیدرد است!
نه؛ خیلیها هستند که از من کمپولترند. خیلی بیشتر از من سفر میکنند.
خب سفر پول میخواهد!
شیوههای سفر ما پول نمیخواهد. ما چادر داریم، کیسه خواب داریم. هیچ وقت هتل نمیرویم. پول زیادی نمیخواهد.
گفتید کارهایی مثل آبیاری باغ، روزنامهفروشی و... میکردید، برایتان سخت نبود دسترنجتان را صرف سفر کنید، در آن زمان نوجوان بودید، میشد با آن پول یک موتورسیکلت بخرید؟
قطعا من هر وقت پول داشتم رتبه اول برای خرج کردن آن پول گردش بود. برای من گردش ولخرجی نبود، دقیقا خرید آن کالایی بود که میخواستم.
جادههای اصلی کشور امن هستند، اما بعضی از جادهها هستند که ساعتها میگذرد و یک ماشین رد میشود، شما دوربین، ادوات و... دارید، از طرفی شخصی سفر میکنید از چیزی نمیترسید؟
نمیترسم.
تا به حال پیش نیامده در سفری به دزد برخورد کنید؟
چرا شده، مثلا یکبار میرفتیم نزدیک گرماب (جنوب ابهر) ما را لخت نکردند، اما ماشین جلویی را لخت کرده بودند و کتکشان زده بودند.
فکر میکنید دستمزدی که میگیرید با کارتان تناسب دارد؟
نمیتوانم زیاد خوب قضاوت کنم در این مورد. چون جماعت زیادی را میبینم که درآمدشان کم است، میگویم باز خوب است که ما درآمدی داریم. از طرفی میبینیم من این همه کار کردم، من زیاد کار میکنم، تقریبا هیچ جمعهای را بیکار نیستم، اما هنوز نتوانستم یک ماشین خوب بخرم، هنوز نتوانستم یک خانه بخرم. خیلی پول مفت گیرم نیامده.
گویا شما کار کودک هم میکنید؟
من همه کار برای پول درآوردن میکنم.
درآمد و کیفیت کار به نظرتان با هم رابطهای دارند؟
مثلا شما میگویید در این گزارشهایم اگر خیلی عمیق بشوم، درآمدم بهتر میشود؟
خیر، یعنی اگر دستمزد بیشتری بگیرید گزارشهایی با کیفیت بهتر و اطلاعات دقیقتر ارائه بدهید.
چرا؛ الان من اگر احساس سیری بکنم، در آن صورت کتاب بیشتر میخوانم. من خیلی دوست دارم کتاب بیشتر بخوانم. خب وقتی آنها را بخوانم وقتی حرف بزنم، اطلاعاتم بیشتر میشود.
-----------
این گفت و گو در هفته نامه کارگزاران چاپ شد.
افغان ها جای« خبرنگار ایسنا» را تنگ کردند!

چه اتفاقی افتاده که خبرگزاری ایسنا یک گزارش مکتوب و دو گزارش تصویری از حضور افغانی هایی که مثل قبل لباس های ژنده به تن ندارند و احتمالا عکاس این رسانه سرکار خانم منا هویه فکر نمی توانند آنها را تحقیر کنند منتشر می کنند. در یکی از این تصاویر به حد کمال افکار نژادپرستانه عکاس مشخص است، دو دختر با لباس مدرسه. چهره دختر افغان مشخص است، اما چهره دختر ایرانی ( که گویا از نظر عکاس از طایفه اوباش است) پوشیده شده !وقتي یک کشور اروپایی یا آمريكايي ياخارجی به یک نفر ایرانی مهاجر توهین کند، به سرعت بمب گوگلی درست می شود، طومار امضا می شود و... شکایت؛ که مردم کشور مورد نظر در یك رفتار «نژاد پرستانه» به یك رنگین پوست یا یك ایرانی مهاجر را توهین كردند، و بعد آماج تحلیل های بشر دوستانه ایرانی در دفاع از فرد یا قومیت مظلوم، تمام دستاوردها و رفتارهای مثبت و بشر دوستانه آن كشور زیر سوال می رود. شاید آنقدر چنین رفتارهایی در جوامع مورد نظر كم است، كه وقوع آنها آنقدر مهم می شود كه اخبار آن از آن سر جهان به ایران می رسد و تحلیل های ما را می سازند. با نگاهی به اخبار این چنین در این كشورها مشخص می شود كه اكثر این برخورد ها غالبا از سوی گروه های نژاد پرست یا افراد وابسته به آنها در برخی سمت های دولتی به ویژه پلیس رخ می دهد. اما نمونه ای وجود ندارد كه یك خبرگزاری یا رسانه رسمی در یك كشور رفتاری نژاد پرستانه را اتخاذ كند. اما این نمونه نایاب در كشور ما وجود دارد!
خبرگزاری ایسنا، روز جمعه(24 آبان) در گزارشی تحت عنوان«مهماناني كه به راحتي ميآيند و نميروند و تهراني ميشوند!» كه با سرفرازی آن را جزو اخبار برگزیده گروه اجتماعی خود قرار داده بود نشان داد كه این رسانه تا چه میزان اخلاق رسانه ای را رعایت می كند. اگر چنین گزارشی با چنین لحنی در مورد یكی از قومیت های ایرانی مثلا ترك ها، لرها، كرد ها و... كه سابقه چنین رفتاری هم در حافظه كوتاه مدت جامعه ما هست منتشر می شد صد در صد برخورد هایی با رسانه مورد نظر صورت می گرفت و این رسانه لا اقل از رفتار خود عذر خواهی می كرد. شاید غالبا هم آنها كه اجازه توهین به قومیت ها و نژاد ها را به خود می دهنداز نبود آزادی بیان می گویند. چگونه است كه عقده نتوانستن در گفتن مشكلات واقعی اینجا گشاده می شود و درست به سمت نژادی هدف گرفته می شود كه عملا در این كشور از هیچ نهاد مدنی برخوردار نیستند. جز خانه های كپری كنار ساختمان ها و برجهای نیمه كاره كه در آنها تحقیر می شوند.
خبرنگار ایسنا چنان در مورد فرزندان «ایرانی» صحبت كرده كه گویا آنها به جرم نژاد افغانی هیچ و هرگز نمی توانند «ایرانی» باشند. شاید خبرنگار این رسانه قوانین تابعیت را بر طبق اندیشه های نژاد پرستانه خود كه از بند بند گزارش تراوش می كند تغییر داده و امروز تابعیت ایران تنها در انحصار كسانی است كه پشت در پشت ایرانی بودند.
نگاه كنید به این قسمت گزارش: «رويت را كه بر ميگرداني، كم نيستند دختران جوان افغان كه شالها، روسريها و مانتوهاي رنگارنگ مد روز تهرانيها را بر سر و تن دارند و ديگر چادرهاي بور چيني را از سر برداشتهاند و فقط زنهاي قديميتر افغان در مناطق محرومتر اين سر و وضع را دارند. اينها دختران نسل جديد افغانهاي تهراني هستند كه چشمهاي بادامي و تنگشان را آرايش ميكنند و خيابانهاي شمالي تهران را خوب ميشناسند! اينها هم نسل سومي هستند، مثل ما تهرانيها كه نسل سومي داريم،اما با تفاوت اينكه نسل سوم آنها در بهترين شرايط تاريخي آب و اجداديشان به سر ميبرند، دوراني كه پدرانشان در خواب هم نديدهاند! »
پدرانی كه گزارشگر ایسنا این چنین با كینه از آنها سخن گفته چه كسانی هستند؟ همان ها كه برج های تهران را ساختند. این پدران افغانی هستند كه پای برج های تهران جان می كنند، بدون بیمه، بدون حقوق برابر با كارگر ایرانی و... آیا پوشیدن یك لباس شیك كه این چنین به غرور خبرنگار ایسنا برخورده سهم فرزند كسی نیست كه عمر خود را در لوله های فاضلاب تهران با قطر 55 سانتی خزیدند در آنها خفه شدند. چون پدران خبرنگار ایسنا خزیدن در این لوله ها را عار می دانند. آنها افغانی هستند، بیمه ندارند، حقوق ندارند، شخصیت اجتماعی ندارند و... بهترین قومیتی كه هر وقت عرصه بر ایرانی با دارا بودن حقوق شهروندی، نهادهای مدنی و... تنگ می شود می توان به آنها حمله كد. انگار باید تاوان همه بد بختی ها و رنج های ایرانی را افغانی ها بدهند.
ایسنا می گوید: «به نظر ميرسد همين شرايط ترديد و گريز و بيتفاوتي دولت ايران نسبت به اخراج آنها برايشان شرايط مطلوبي را فراهم كرده باشد. » آنها اخراج شوند، بسیار خب. اما وقتی آنها اخراج شوند چه كسی در سازمان ملل متحد برای حضور آنها به ایران، یك كشور «جهان سومی» دقیقا مثل افغانستان كمك می دهد؟
هنوز مشخص نیست كه آیا این فحش نامه ـ كه به دلیل سو گیری های متعدد نمی توان آن را گزارش
نامید ـ را یك خبرنگار نوشته یا یك مرد بی سواد و نژاد پرست ایرانی او در این مطلب می نویسد: « ميل به درس خواندن در بين كودكان افغان مجاز و غيرمجاز بسيار بالاست و به خصوص دختران افغان علاقه زيادي به ادامه تحصيل دارند و براي رسيدن به اين هدف خود توانستهاند در مدارسي تحت عنوان مدارس كودكان كار و خيابان كه زيرمجموعه انجمن حمايت از كودكان كاروخيابان است درس بخوانند در حالي كه شناسنامه ندارند. » مشخص است كه خبرنگار از تحصیل این جماعت به شدت خشمگین است. اما در مورد كار، خبرنگار ایسنا تا به حال به فاضلاب های تهران سر نزده، مشخص است، او با كارهای پست شهرداری تهران آشنا نیست. محل هایی كه از بوی بد تعفن آن نمی شود به آنها نزدیك شد، لوله هایی با قطر كم، كه تهرانی های شكم گنده نمی توانند وارد آنها شوند. خبرنگار ایسنا لوله های نازك فاضلاب را ندیده وقتی افغانی ها به خاطرحداقل دستمزد در آنها می خزند، به انواع بیماری ها دچار می شوند و چون بیمه ندارند سرنوشت غم انگیزی در انتظار انهاست. این قسمت از گزارش را ببینید: «از سوي ديگر دختران و پسران 6-7 ساله يا 15-16 ساله افغان مجاز يا غيرمجاز، ما بخواهيم يا نه، ديگر تهراني شدهاند! تهران به عنوان شهري كه شهرستانيهاي خودمان به دنبال پولدار شدن در آن ميگردند، افغانها را هم در خود نگه ميدارد و در فاصله كوتاهي راه درست يا غلط پولدار شدن را به آنها ميآموزد و در اين ميان يا به جايي ميرسند و يا مجرم و بزهكاري حرفهاي ميشوند! يكي گوني به دست ميگيرد و از ميان آشغالهاي پشت در خانههاي ما سرمايه جمع ميكند ! يكي كارگر كارگاه پوست و قارچ و مرغداري و آجرپزي و ... است، يكي سر چهارراهها دركنار اسفند مواد مخدر ميفروشد و يكي ديگر سالهاست كه در يكي از گرانقيمتترين و مجلل ترين خانههاي شمال تهران سرايدار فيكس است! » شهرستانی ها ما آیا حاضرند در این لوله ها بزخند، خبرنگار ایسنا چطور؟ آنها كارهایی را می كنند كه ما نمی كنیم. در مورد زباله گردها هم باید یك نكته را یادآور شد، كمتر آنها افغانی هستند، اكثر آنها ایرانیانی هستند با تاریخ و تمدن چند هزار ساله كه معتاد شدند و دست به هركاری می زنند. در بین اخبار حوادث و بزهكاری های اجتماعی شاید از هر صد مورد كمتر موردی را افغانی ها انجام داده باشند، اما همین چند مورد ناچیز پیراهن عثمان می شود كه خبرنگارانی مثل خبرنگاران ایسنا به آن چنگ بزنند.
كار برای یك افغانی
پیش از این صدای افغان هاتقلید می شد روی موبایل برای خنده رد و بدل می كردند. در فرهنگی سراسر تكبر و نژاد پرستی كه برخی از آن به تمامی بهره بردند وقتی می خواهند کسی را تحقیر کنندمی گویند«هوی ....افغانی»کار برای نجوان افغانی عار نیست که از افغانستان با هزار زحمت ،قاچاقی به ایران آمده . تا 17 سالگی به زحمت توانسته فقط خود را زنده نگهدارد . در کشوری که همیشه جنگ بوده، از خیلی وقت پیش . آموزش و پرورشی نداشته ، پلیسی نداشته و...مثل ما زیر پایشان نفت نیست . اگر بخواهید از خشاش هم بگویید ،آنقدر ها که در کشور های دیگر ارزش دارد در افغانستان با ارزش نیست . نوجوان افغانی که در خیابان های تهران می بینید ، خیلی بیشتر از خبرنگار نسبتا محترم زحمت کشیده تا بتواند به همینجا برسد . نمی داند کافی شاپ چیست و میتینگ ها و دوره های دوستانه یعنی چه!اتفاقا مثل خبرنگار ایسنا در محافل دوستانه بررسی آرا و نظرات ژان بودريار هم شرکت نمی کند،تا از شرایط بد روزگار مدرن شکایت کند . وبلاگ و چت و ...اصلا درک نکرده. مفهوم غذا برای او چیزی است که به او انرژی بدهد برای یک روز کار دیگر . غذا برای او معنی طعم، نام رستوران، منو و ... را نمی دهد. نوجوان افغانی دانشگاه را تجربه نکرده، با کمری بابا هم در اتوبان های نداشته افغانستان لایی نمی کشد . نو جوان افغانی یاد گرفته فقط زنده بماند . وقتی که در لوله های تنگ و بو گندوی فاضلاب های تهران می خزد،شاید فقط به شکم گرسنه خانواده 6 نفری اش فکر می کند و الا من که ندیدم یک افغانی در آمدش را در کافی شاپ و پیست اسکی خرج کند، یا جین مارک دار بپوشد،یا گوشی عوض کند .با این حال شما که شاید تا به حال یکبار هم دسترنج خودتان را تجربه نکردید، و حتی حاضر نیستید به کار کردن، چیزی که از کار در ذهن افغانی است فکر کنید از سر کوچه داد می زنید «افغانی ... افغانی... آشغالی »و انتظار دارید او در کمترین لحظه در خدمت گذاری شما حاضر باشد .دائما شکایت می کنید که این افغانی ها جای کارگران ما را گرفتند و... بی آنکه که فکر کنید، کارگران شما هیچ وقت حاضر نیستند مثل کارگران افغانی کار کنند . چند وقت پیش بود که شهرداری تهران اعلام کرد شهرداری به بحران خورده، چون با اخراج کارگران افغانی، کارگران ایرانی حاضر به کار به جای افغانی ها نیستند . ایرانی ها حاضر نیستند داخل لوله فاضلاب بروند ! کارگران افغانی با ماهی 110 هزار تومان کارهایی می کنند، که ما با یک میلون و 100 هزار تومان و بالاتر از آن هم نمی کنیم . ولی همان 110 هزار تومان هم بهشان نمی رسد، چون پیمانکار برگ برنده، نداشتن کارت افغانی را در دست دارد . زورگیرهای تهرانی برای خرج عملشان با چاقو پولهای آنها را می گیرند، ولی آنها نمی توانند به پلیسی که از ایران اخراجشان می کند شکایت کنند .
--------------
گزارش تصویری یک ایسنا(فتح الفتوحات عکاس نژاد پرست ایسنا منا هویه فکر)
گزارش تصویری دو ایسنا(فتح الفتوحات عکاس نژاد پرست ایسنا منا هویه فکر)
نکنید، انقدر خاتمی خاتمی نکنید.
تورو خدا نکنید.
من اصلن در مورد خاتمی و جبهه مشارکت هیچی نمی گم، که دایگان مهربانتر از مادر اینجا پیراهن عثمانش نکنن.
ولی یه نگاهی به جبهه ملی و نهضت آزادی بندازیم:
ایدئولوژی نیست دیگه!
نهضت آزادی که از جبهه ملی در اومده بود، ایدئولوژیشون چی بود؟
اینا اصول فکری نهضت آزادی وقتی شروع شد:
1ـ مسلمانیم ... دین را از سیاست جدا نمیدانیم ... آزادی را به عنوان موهبت اولیه الهی، و کسب و حفظ آن را از سنن اسلامیو امتیازات تشیع میشناسیم...
2ـ ایرانی هستیم ...
3ـ تابع قانون اساسی ایران هستیم ولی منافی (نؤمن ببعض و نکفر ببعض) نبوده ایم...
4ـ مصدقی هستیم ...
اینم مرامنامه:
به حکم مبادی عالیه دین مبین اسلام و قانون اساسی ایران(دوره قبل انقلاب) و اعلامیه حقوق بشر و منشور ملل متحد، نهضت آزادی ... فعالیت خود را آغاز مینماید.
تو اصول فکری نگاه کنید به مصدقی هستیم و امروز که حضرات که هرکسی رو که جز اونا فکر کنه متهم به پیوند با اصولگرایان می کنن می گن خاتمیی هستیم!
تو مرامنامه: اولن شما به حکم قانونی اساسی اعلام موجودیت کردید، که خب پس چه مشکلی با نظام داشتید که انقلاب 57 رو کردید؟ (گیریم این به خاطر حفظ ظاهر و سیاست بوده)
مبادی عالیه دین مبین اسلام، سنگسار داره، قطع ید داره، ارتداد داره و..... اینها چطور با اعلامیه حقوق بشر و منشور ملل متهد سازگار هستن؟
ایدئولوژی مشخص نیست... جاو چی می گیره؟ فرد
فرد چیه؟ اسطوره
اما این اسطوره حکم انسان بودنش فانی.
چیزی که فانی نیست یا حداقل مرگش دیرتر می رسه ایدئولوژی عزیزان سینه چاک خاتمی.
گالیله از دادگاه اومد بیرون(خب می دونید دیگه... گفت زمین صافه) یکی از مریداش نعره زد: وای بروز جماعتی که قهرمانش را چنین زار و ضعیف بمیرد. گالیله سرشو انداخت پایین و گفت: وای به روز ملتی که محتاج قهرمان باشه.
به خدا جانب داری از خاتمی خدمت نیست، خیانته!
ول کنید این پیر مرده ترسو رو...
اون کارشو کرد و سوخت و رفت،
خدا خیرش بده، خوب بود... بد بود... هر چی بود
اما، الان سال 87 خاتمی تموم شد.
دولت دوم اصلاحات به عهده گرفت امروز در دانشگاه تربیت مدرس به فعالیتهای علمی میپردازد. او سال 1334 در تهران بهدنیا آمد. سوابق توفیقیداریان در بدنه نظام آموزشی كشور از سال 1365 تاكنون چشمگیر است از آن میان میتوان به: معاون آموزشی وزارت علوم، تحقیقات و فناوری از سال 1376، سرپرست معاونت اشتغال وزارت علوم، تحقیقات و فناوری از سال 1381، سرپرست موسسه پژوهش و برنامهریزی آموزش عالی از سال 1378، عضو شورای عالی آموزش و پرورش از سال 1376، نایب رئیس شورای گسترش آموزش عالی و شورای عالی برنامهریزی از سال 1376، دبیر هیات مركزی گزینش استاد از سال 1376، عضو شورای مركزی بورس و اعزام وزارت علوم، تحقیقات و فناوری از سال 1376، عضو شورای عالی مركز اطلاعات و مدارك علمی از سال 1377، عضو هیات نظارت و ارزیابی فرهنگی و علمی شورای عالی انقلاب فرهنگی از سال 1381، عضو هیات امنای دانشگاههای تهران، مشاور معاون آموزشی وزیر فرهنگ و آموزش عالی 1376-1375، معاون آموزشی دانشگاه تربیت مدرس 1375-1370، رئیس دانشكده فنی و مهندسی دانشگاه تربیت مدرس 1370-1367 و... اشاره كرد. با توفیقیداریان در خصوص نحوه مدیریت دانشگاهها و مراكز آموزش عالی، همچنین مسائل اخیر در مدیریت محوریترین دانشگاه کشور یعنی دانشگاه تهران گفتوگویی انجام دادهایم كه در ادامه میآید.
در اكثر كشورهای توسعه یافته، ریاست دانشگاه توسط خود دانشگاهیان انتخاب میشود، چرا در ایران مثل سایر نقاط دنیا ریاست دانشگاهها از سوی اعضای هیات علمی انتخاب نمیشوند؟
البته در دنیا رویههای مختلفی وجود دارد. اینطور نیست كه همه دانشگاهها در سراسر دنیا با یك الگوی واحدی ریاست دانشگاهها را انتخاب كنند و آن الگوی واحد هم این باشد كه اعضای هیات علمی ریاست دانشگاه را انتخاب كنند. در كشورهای مختلف روشهای مختلفی هست؛ در بعضی كشورها هیات امنا پیشنهاد میكنند، در برخی دیگر شوراهای دانشگاه و بعضی از كشورها هم مثل كشور ما ریاست دانشگاه را از بالا منتصب میكنند. بنابراین الگوی واحدی وجود ندارد.
اگر در هرجای دنیا نحوه انتخاب ریاست دانشگاه به فراخور همان كشور صورت میگیرد،پس چرا وزارت علوم در اواخر دولت دوم اصلاحات كه شما هم از افراد تاثیرگذار در آن بودید نسبت به آن حساسیت نشان داد و در نهایت لایحه معروف اصلاح ساختار وزارت علوم كه از عوامل استعفای وزیر علوم وقت نیز بود را به مجلس فرستاد؟
واقعیت این است كه در شرایط اوایل دهه 80، این بحث مطرح شد كه آموزش عالی ما به مشاركت اعضای هیات علمی نیاز دارد. واقعیت این است كه ما بعد از انقلاب یك دوران مدیریت متمركز را در آموزش عالی كشور تجربه كردیم. حال این روش در كنار نقاط مثبتی كه داشت، یك نقطه ضعف داشت و آن این بود كه اعضای هیات علمی دانشگاهها را به حاشیه برده بود و انگیزههای آنها را برای همكاری در مدیریت آموزش عالی كاهش داده بود. اعضای هیات علمی كمتر در دانشگاه میماندند و بیشتر بیرون از دانشگاه حضور داشتند. لذا بحثی در وزارت علوم مطرح بود كه چگونه میشود نقش اعضای هیات علمی را در مدیریت آموزش عالی كشور، برنامههای دانشگاه، نظام تصمیمگیری دانشگاهها و وزارت علوم افزایش داد و آنها را با انگیزه بیشتری به عرصه دانشگاه كشاند. بحث این بود كه ما شیوههایی اتخاذ كنیم كه اعضای هیات علمی در انتخاب رئیس دانشگاه نقش داشته باشند. پیشبینی میشد كه اگر ما روشهایی را اتخاذ كنیم كه هیات علمی نقش داشته باشند، طبیعتا با دلگرمی بیشتری در دانشگاه حضور خواهند داشت و احساس مسوولیت بیشتری خواهند كرد و چون خودشان در انتخاب رئیس دانشگاه نقش دارند، حمایت بیشتری از رئیس دانشگاه میكنند و خودشان را موظف به همكاری میدانند.
با این وصف فقط تكالیف هیات علمی مشخص میشود، آیا در برنامههای شما آنها دارای حقوقی از ناحیه رئیس دانشگاه نبودند؟
اتفاقا به نظر من، نكته مهمتر این بود كه رئیس دانشگاه هم احساس مسوولیت و پاسخگویی بیشتری خواهد كرد. چون احساس میكرد كه فقط از بالا منصوب نشده كه به بالا پاسخگو باشد. احساس خواهد كرد كه یك پشتوانه هیات علمی هم دارد، حتی كسانی كه در انتخاب او دخیل بودند، باید در مقابل آنها هم پاسخگو باشد. بنابراین با مراقبت بیشتر، با هیات علمی همكاری بیشتری خواهد كرد. اما این موضوع یك نسخه واحد در دنیا نیست، یك بحثی بود كه در برخی نقاط دنیا تجربه شده بود، آموزش عالی و وزارت علوم هم در آن مقطع احساس كردند كه به این بحث نیاز دارند.
تجربه دانشگاههای موفق به خصوص در كشورهای توسعه یافته نشان میدهد در این كشورها دولتها در تصمیمگیریهای دانشگاهها دخالت كمتری دارند. تاآنجا كه قداستی برای دانشگاه ایجاد میشود و ورود هرگونه قدرتی خارج از دانشگاه به حریم دانشگاه با موضعگیری تندی روبهرو میشود، گفته میشود ایران در مسیر توسعه است، نمیشود تاثیر دانشگاه را در توسعه یك جامعه نادیده گرفت، چرا هنوز دانشگاههای ما این قداست را برای خود قائل نیستند؟
طبیعتا ما در آن مقطع نسبت به آن شیوهای كه تجربه كردیم انتقاد داشتیم. خودمان هم چون مسوولیت داشتیم و تجربه انتصاب از بالا را داشتیم و چون به نقاط ضعفش مطلع شده بودیم وزارت علوم به دنبال یك شیوه جایگزین رفت.
انتصاب از بالا چه ضعفی دارد؟
یكی از عارضههای انتصاب از بالا این است كه رئیس منصوب شده خودش را در برابر وزیر پاسخگو میداند نه هیات علمی. نكته دیگر این است كه معمولا روش انتصاب از بالا در معرض آسیبهای سیاسی است. بالاخره مدیران بالا خواهناخواه مسوولان سیاسی كشور هم هستند. وقتی ما از روشهای انتصاب از بالا استفاده میكنیم، احتمال مداخلات سیاسی بالا میرود. حتی خود وزیر تحت فشار قرار میگیرد از طرف جناحها برای منصوب كردن یك فرد.
انتصاب از خارج چه ضعفی دارد؟
البته من انتصاب از بیرون را نفی كامل نمیكنم. از طرفی اولویت هم به آن نمیدهم. یعنی به نظر من همیشه بهتر است مسوولان و مدیران یك دانشگاه از بدنه هیات علمی باشد. هم به خاطر آنكه با مسائل آن دانشگاه آشناست و كار كرده، همكارانش را میشناسد، ارتباطاتش قوی هست و هم با فرهنگ آن حوزه آشناست. كشور ما یك كشور چندفرهنگی است. ما تجربه كردیم كه مثلا یك مدیر قوی كه قابلیتهای خوبی هم دارد، وقتی به یك دانشگاه میرود كه فرهنگ بومی متفاوتی دارد، این مدیر در آن دانشگاه نمیتواند به خوبی كاركرد داشته باشد.
یعنی مدیریت یك دانشگاه یك پدیده مدیریتی، فرهنگی، اجتماعی و ارتباطی است. من معتقدم اگر ما یك نیروی جوان و متوسطی در یك دانشگاه داریم، ریاست او بر یك فرد بسیار قوی كه از یك جای دیگر به طور نیمهوقت و پروازی به جای دیگر ببریم اولویت دارد. چون تجربه نشان میدهد افراد بسیار قوی وقتی در محیط استقرار ندارند عملا نمیتوانند در آن محیط كاركرد مناسب داشته باشند. بنابراین هم روش انتصاب از بالا به نظر من مشكلاتی دارد و هم انتصاب از بیرون.
انتصاب دو رئیس دانشگاه تهران در دولت نهم، به عنوان دانشگاه مادر واكنشهایی را در پی داشت، به خصوص انتصاب آیتالله عمید زنجانی كه موجب شد تا فضای دانشگاه تا حدی متشنج شود، در این خصوص نظری دارید؟
به نظر من روسای دانشگاهها و كسانی كه مسوولیت مدیریت دانشگاهها را بر عهده میگیرند باید یك درك صحیح و مناسب از دانشگاه و تعریفش و ارزشهای دانشگاه داشته باشند. دانشگاهها محیطی هستند كه در آنجا اعتماد به افراد، ارتباطات بین افراد و تعاملات بین افراد، فضای باز علمی و فضای باز انتقادی از لازمههای محیط دانشگاهی است. دانشگاه بالاخره متولی توسعه علمی كشور است. تجربه هم نشان میدهد كه علم در یك بستری از تعاملات، حركتهای جمعی، حركتهای گروهی، اعتماد، حسننیت، تفاهم، برخورد آرا و افكار و فضای انتقادی باز رشد میكند.
بنابراین كسی كه رئیس دانشگاه میشود باید دانشگاه را خوب بشناسد، باید بداند دانشگاه با محیطهای اداری یا سازمانهای اقتصادی فرق میكند. دانشگاه متولی توسعه علم است و علم هم در محیطهای خاصی رشد میكند و ما هم باید این را درك كنیم؛ هرگونه حركتی كه جو بیاعتمادی را در دانشگاه دامن بزند، ارتباطات هیات علمی را ضعیف كند، فضای بحت و گفتوگو را كنترل كند، یعنی هرگونه سیاست كنترلی به شیوههای مرسوم كاركرد دانشگاه را از بین خواهد برد.
شما از كنترل مرسوم صحبت كردید، نقد شما بر كنترل است یا نحوه كنترل؟
بالاخره دانشگاه یك سازمان است كه از مجموعه افراد تشكیل شده، یك نظام اداری دارد. آنجا هم باید یك نظمی حاكم باشد و هنجارهایی حاكم باشد. باید فضای امنی برقرار باشد. كنترل كه میگویم منظورم مثل بعضی از شیوههایی كه الان هم اجرا میشود مثلا گیت گذاشته میشود و ورود و خروج افراد را كنترل میكنند نیست. در واقع یك كنترل فرآیندی نه فردی. من نمیگویم خود رئیس دانشگاه باید این كنترلها را انجام دهد، خود دانشگاهیان باید مراقب باشند كه فضای دانشگاه مناسب باشد. مثلا شما میبینید یك مقاله علمی خلافی منتشر میشود، این یك ناهنجاری است، یعنی یك اتفاق بدی در جامعه علمی میافتد خود جامعه علمی این را كنترل میكند، حساسیت نشان میدهد و این مشكل را دفع میكند و با عاملان آن برخورد میكنند. منظورم این است كه خود آن جامعه علمی هوشیار باشد و مراقب باشد آن جو دانشگاه بههم نخورد. در كنارش ممكن است یك سری كنترلهای فیزیكی وجود داشته باشد كه به نظر من آنها خیلی به درد محیطهای دانشگاه نمیخورد.
شاید این دید وجود داشته باشد كه افراد تشكیلدهنده بدنه دانشگاه نمیتوانند خودشان وضع دانشگاه را كنترل كنند، فرض كنیم درستتر این است كه از جای دیگر این فضا كنترل شود، گیت در جایی گذاشته میشود كه بیم سرقت و سرقت و... وجود داشته باشد!
نكته همین است؛ اینكه من میگویم باید درك درستی از دانشگاه داشته باشیم بعد ببینیم آن كنترل چه معنایی میدهد. دانشگاه یك محیط باز است كه اصلا با حضور دانشجو و افراد و بحثهای انتقادی و فضاهای باز به عنوان دانشگاه تعریف میشود. گاهی من احساس میكنم بعضی از مدیران دانشگاه چون فكر میكنند دانشگاه یك محیط امنیتی و سیاسی است، این تصور باعث میشود كه اینها نگران بعضی برخوردهای سیاسی شوند، احساس كنند باید مراقب باشند ببینید كدام دانشجو میآید، كدام دانشجو میرود و... یعنی در واقع چون به دانشگاه مثل یك سازمان معمول اداری نگاه میشود، یعنی فردی سر ساعت كارت بزند، خب شاید در بعضی سازمانها این رویه هم صحیح باشد، رویه كارمندی درست باشد كه فردی تعداد ساعت مشخصی را حضور فیزیكی داشته باشد. در حالی كه دانشگاه چنین فضایی نیست. خب خیلی از اساتید ممكن است وقت و زمانشان را در منزل یا كتابخانهها بگذرانند و به مطالعه بپردازند، بنابراین دانشگاه مثل یك محیط اداری نیست. بنابراین گاهی نگرانیهای سیاسی هست، گاهی نگرانیهای فیزیكی هست كه نكند كسی بیاید و از دانشگاه چیزی را ببرد و صدمهای بزند و... این در عرف دانشگاهی دنیا چنین چیزی مرسوم نبوده.
خوب یا بد این اتفاق افتاده و به خاطر نگاه از بالا به نظر میرسد نمیتوان با آن كاری كرد، به نظر شما با تجربه حضور در سمتهای مختلف در نظام آموزش عالی كشور چه تاثیری را در بر خواهد داشت؟
طبیعتا تاثیر منفی میگذارد، هرگونه نگاه امنیتی و حفاظتی به دانشگاه، رفتارهای دانشگاهی را محدود خواهد كرد. یعنی مثلا وقتی یك دانشگاهی این الگو را پیاده میكند، ممكن است رغبت افراد برای حضور در آن دانشگاه كم شود، ارتباطات علمی با آن دانشگاه كم شود. تردد دانشجوها به آن دانشگاه محدود شود. یعنی اگر احساس كنند یك عده در آن دانشگاه نگاه امنیتی دارند، نگاه سیاسی دارند، نگاه حفاظت فیزیكی دارند. مثلا مراقبند كه نكند شما چیزی برداشته باشید، مراقبند كه از دانشكدهای به دانشكده دیگر نروید. مراقبند كه نكند از دانشگاه دیگری به آن دانشگاه رفته باشید و.... ما این را باید درك كنیم كه دانشگاهها نیاز به تعاملات باز، ورود افراد گسترده، افراد متنوع و... دارند و حاكم كردن هرگونه نگاه و كنترل سیاسی، امنیتی، فیزیكی و حفاظتی به نظر من تعاملات آن دانشگاه را محدود خواهد كرد.
هر بار كه رتبه دانشگاههای مختلف جهان اعلام میشود، حتی دانشگاههای برتر كشور ما هم در جایگاه مناسبی با توجه به سابقه فعالیتشان در آن رتبهبندیها حضور ندارند. به نظر شما مدیریت دانشگاه در اینجا نقش دارد؟
قطعا نقش دارد. بحث رتبهبندی یك بحث پیچیدهای است. رتبهبندیها تابعی از بنیههای علمی دانشگاهها، شاخصهای هیات علمی، امكانات آزمایشگاهی و... است و طبیعتا رئیس دانشگاه در ارتقا این شاخصها نقش خواهد داشت. ولی قبلا هم تاكید كردم به نظر من مدیریت دانشگاه نمیتواند به عهده یك شخص باشد. دانشگاه طلب میكند كه حركتها جمعی باشد و همافزایی داشته باشد. یعنی ما اگر میخواهیم رتبه دانشگاههای خودمان را بالا ببریم، باید وضعیت آموزش، پژوهش، امكانات آزمایشگاهی را بالا ببریم. منتها مدیران دانشگاه نباید فكر كنند این كار را باید تنها انجام دهند، حتما باید شیوههایی اتخاذ شود كه كل هیات علمی دانشگاه با آنها همكاری كنند تا رتبه دانشگاهها بالا برود. البته به نظر من این رتبهبندیها خیلی استاندارد بینالمللی نیستند، یعنی آنها را یك سری دانشگاهها و شركتها انجام میدهند. البته احساس میكنم دانشگاههای ما تجربه كافی را در ورود به این رتبهبندیها ندارند، نه اینكه دانشگاههای ما سطحشان پایینتر است. فكر میكنم ما اگر بعضی دانشگاههای خودمان را با برخی از دانشگاههایی كه در آن رتبه بندیها هستند مقایسه كنیم به نظر من حتما وضع بهتری داریم.
ولی چون ما از ابتدا خودمان را برای این رتبهبندیها آماده نكردیم، مثلا خیلی از جاها ما اطلاعات و آمارمان مستند نیست و اگر ما با نگاه رتبهبندی خودمان را مجهز كنیم، اطلاعاتمان را جمع كنیم و مستند ارائه كنیم به نظر من حتما جایگاه بهتری پیدا میكنیم. البته در كنار این كار باید منابع بیشتری اختصاص بدهیم، آزمایشگاههایمان را تجهیز كنیم، هیات علمی بیشتری اختصاص بدهیم و... چون شاخصههای اصلی واقعا همینها هستند.
به طور شفاف، نظرتان در مورد مدیریت آقای فرهاد رهبر چیست؟
این سوال زیاد مرسوم نیست كه در مورد اشخاص صحبت كنیم.
نظرتان در مورد مدیریت فعلی دانشگاه تهران چیست، حدود یك ماه به شانزدهم آذرماه، روز دانشجو باقی مانده، سالهای گذشته در روز دانشجو شاهد تنشهایی در این دانشگاه بودیم. سابقه دانشگاه تهران نشان میدهد كه دانشجویان این دانشگاه نگاههای اینچنینی را تاب نمیآورند، فكر میكنید این طرز برخورد با دانشجویان تاثیری خواهد گذاشت؟
به نظر من دانشگاه تهران مهمترین دانشگاه كشور است. هم از نظر كمیت، هم كیفیت، هم از نظر ملی و جایگاه بینالمللی. من میگویم دانشگاه محوری كشور ماست. من كاری به افراد ندارم. من همیشه فكر میكردم در آن دانشگاه باید از برجستهترین و علمیترین چهرهها برای مدیریتش استفاده شود. حتی من گاهی فكر میكنم آنجا سطحش باید از وزرای ما هم بالاتر باشد. من خودم همیشه به خاطر احترامی كه برای دانشگاه تهران قائل بودم، هر جلسهای داشتیم من میرفتم در دانشگاه، جلسه هیات امنای دانشگاه را نمیگذاشتم آنها بیایند به وزارتخانه، من به عنوان وزیر خودم میرفتم به دانشگاه.
بنابراین آنجا هم مدیران مختلفی را تجربه كرده است، ولی من همیشه فكر میكنم كشور باید قویترین نیروهایش را در مدیریت دانشگاه تهران استفاده كند، ولی این اتفاق همیشه نیفتاده. شاید گاهی ما دانشگاه تهران را خیلی عادی تلقی كردیم و بعضی وقتها مدیرانش هم خیلی معمولی بودند.
------------
این مطلب در هفته نامه کارگزاران چاپ شد

مانیفیست (!)سوسیالیسم.
دفاعیات کلاسیک و نئو کلاسیک.
اصل: تولید کالا به دو دلیل انجام می شود: اول مصرف و دوم سود
اصل: سود باید قسمت شود، اما قسمت سود به طور مساوی امکان ندارد
اصل: در شکل گیری تولید دو عامل مشارکت دارند: سرمایه دو کار(دقت شود که اول و دوم ندارد)
اصل راستی: سرمایه عامل اصلی ایجاد کالاست، بنابراین سهم بیشتری در سود دارد.
اصل چپی: سود یعنی ارزش افزوده سرمایه، اگر کاری وجود نداشته باشد هیچ ارزش افزوده ای به سرمایه اختصاص پیدا نمی کند.
اصل راستی: کار زمانی انجام می شود که ابزار آن وجود داشته باشد، کارگر ابزار متغیر است اما ابزار ثابت کارخانه و تراکتور و بیل و کلنگ و .... است، بدون کارخانه و زمین ، یعنی بدون سرمایه کارگر توانایی انجام کار ندارد.
اصل چپی: بدون کار سود بیشتر وجود ندارد.
اصل راستی: مطلوبیت سود بیشتر را به وجود میاورد نه کار بیشتر.
اصل چپی: خفه شو!
اصل راستی: سرمایه با مدیریت و ارائه نحوه کار به کار می گوید چطور پیش برود، به عبارت دیگر سرمایه می گوید کار چه کار کند. بر اساس منحنی تبدیل تولید انسان نیاز به کالاهای جدید دارد و بدون مدیریت کالای جدید وجود ندارد.
اصل چپی: غلط کردی، این مدیریت در واقع فرایند بهره کشی انسانی از انسان دیگر است. بهره کشی سرمایه از رنجبران.
اصل راستی: گمشو کثافت گدا، آدم شدی ماله من؟ هیچ وقت سود به اندازه برابر تقسیم نمی شه
اصل چپی: چرا می شه، اگر مالکیت شخصی از بین بره می شه.
اصل راستی: مالکیت عمومی طبق تجربه هیچ وقت امکان پذیر نیست.
خسته نباشید: خفه شو دیگه، بسه!
یا خیر الرازقین، یا ارحم الراحمین
هو الرزاق بابا
بی خیال این صوبتا، ما در مرز و بوم پرگهر زندگی می کنیم. سرزمینی که به خاطر عنایت خداوند سرپاست.
چپ و راست نداره، ما هنوز زنده ایم، با این همه تعطیلی، با این همه تقلب، با این همه جعل، با این هم بی سواتی... نیگا کن، من خبرنگارم تو این مملکت!
بازم می گید خدا نیست؟
این چپ و راستا ماله اون طرفیاس... اینجا خدا مملکتو اداره می کنه، به هرکی بخواد پول می ده به هر کیم نخواد نمی ده.
این چپ و راستا ماله کافی شاپا خوبن، تازه نصفشونم که چپ و راست می کنن همینا رو هم بلد نیستن. کتاب می گیرن جلو صورتشون که بگن ما با سوادیم، ولی کتابه تا قبل از تخت خواب جلو صورت می مونه.
شهروند امروز توقیف شد.
هنوز خبر رسمی منتشر نشده اما احتمالن به خاطر همون گیر قدیمی یعنی عدم معرفی مدیر مسئول توقیف کردن. در واقع این اهرمی بود که همیشه بالا سر شهروند امروز بود.... دقیقن هم عدم معرفی نبود، مساله این بود که مدتیر مسئول هایی که معرفی می شدن رو هیات نظارت قبول نمی کرد!
قبلن هم این اتفاق افتاده بود. یعنی خبر احتمال توقیف شهروند امروز منتشر شده بود اما زیاد جدی نبود.
امشب خبری اومد، راستش به خاطر سابقه خبر قبلی و منبع یکسان ترسیدم بدم.
اما امشب که با یکی از رفقا تماس گرفتم گفتن انگار توقیف شده.
تا الان که پیگیری کردم خبری مبنی بر دریافت نامه رسمی نشده.
هرچند امیدوارم خبرش دروغ باشه، اما فکر کنم این سری زیاد جای امیدواری نیست.
می ترسم که یک دوره جدید و گسترده توقیف مطبوعات دوباره شروع بشه.
به امید روزهای بهتر
می فرمود: "ایرانی جماعت یا بی ستون(=بیستون) یا چهل ستون" وسط نداره!
حقه! از یه سر باس بیافته ایرانی... نمیشه حد اعتدال رو رعایت کنه.
البته من می خوام یه بندم اضافه کنم به این و اون شخصت والای ایرانیان، بنده همیشه عرض کردم با ایرانی و ایرانی جماعت و پارس و فارس کاری ندارم، خوشبختانه من از نژاد سرفراز تورک، که رفقای فارسم بهش می گن ترک خر.
اما فلسفه وجودی این پست هم به همین ترک خر بر می گرده.
با رفیقی چت می کردم از مرز و بوم پرگهرم که تیریپ پان ترکیسم(!) برداشته بود و داد و بیداد که تو چرا جوک ترکی واسه من سند می کنی... مگر تو از نژاد تورک نیستی و...
بابا بزارید این فارسا جوک بگن واسه ما، بزارید بگن ترک خر.... نگن عقده می شه. ما ترکا اوصلن کارکرد گرا هستیم. یعنی چی؟
شما تاریخ ایرانو نیگاه کنید.... دهن تمدن ۳۵۰۰ ساله فارسا رو عربا سرویس نکردن... از زمانی سرویس شد که قومی غارتگر به نام ترک ها بر این سرزمین پروانه این تاختند و زدن دهن این ملتو سرویس کردن.
از زمان مرحوم شاه والا مقام شاه عباس صفوی دهن این مملکت سرویس شد. چون راستشو بخواهید، تا زمان شاه عباس هم اینا زیاد با دنیا اختلاف نداشتن. ولی از بعد از شاه و عباس و خاصه دوره شاهان قاجار، که الحق پدر ایرانو در آوردن ایران عقب مونده شد.
خب بابا حق دارن می گن ترک خر، طرف ا شد از آذربایجان اومد(همون ترک خرا رو می گم ها) مملکت اینا رو فروخت رفت عشق و حال کرد تو فرنگ! قرارداد بست، ترکمن چای و... خب نگن ترک خر؟
زورشون به بیشتر از این نمی رسه.
اصفهانو اینا شاخ کردن کم نیارن، آذربایجان یه صنعت مادر توش نیست... ولی نصف سرمایه های این مملکت تو آذربایجانه.
حضرات طرفدار آیین بهی و زرتشتی(که زردشت رو می گید زرتشت) هرچی از تاریخم دارید از صدقه سری ترکاس... همین ترکا بودن که آیین مزدیسنی زردشت بد بخت رو که تو بلخ(آریا ویج) راه انداخته بود که خیر سرش دست روحانیتو از سر ملتو کوتاه کنه، برداشتن اوردن تو اذربایجان... شما قدرتو ببین... زادگاه زردشتم از اون سر ایرالن برداشتن آوردن این سر گفتن زردشت اصلن تو آذربایجان متولد شده.
تازه بعدشم آیین مزدیسنی این فارسا رو مصادره کردن به بهترین نحو و افتاد دست موبدان آذربایجان.
علما می گن، کسی که نعره مستانه می زنه و نفس کش می طلبه یه دو قرون باید لای پاش باشه... این فارسای بد بخت همیشه از نعره زدن کم نیاوردن... زمان ترکا هم نعره می زدن تو ادبیاتشونم اومده"ترک غارتگر" بعدم سر عربا شروع کردن به فوحش دادن... ولی خب، تنها جایی که موقع حمله اعراب تونست یه دوزاری مقاومت کنه بازم همون اذربایجان بود.
بنده کارشناس تاریخ نیستم، به اندازه بضاعت از منابع همین فارسا مطالعه شخصی داشتم اونقدر که کفایت بیان کنه.
اینها رو هم گفتم که رفقای تورک من... بزارید بگن تورک خر، الان ۳۰ ساله می گن مرگ بر آمریکا... آمریکا سرجاش واستاده... بزار بگن تورک خر... مهم چیه؟
مهم اینه که تو این وضع بیکاری، هرکی از ولایت ما به قول این بچه تهرانا گوسفنداشو فروخته اومده تهران، بهترین مشاغله تهرانو بدست اورده و به شکل مافایی بین همشهریاش پخش کرده و هیشکسم نمی تونه چیزی بهشون بگه!
بگردید تو هر صنف و شغلی، ببینید سرمایه اکثر پیشوران امروزی کشور دست کیاس؟؟؟؟
فقط می تونن بگن تورک خر، عین بچه ای که کتک بخوره، زورش نرسه واسته شت دیوار هی فوحش بده.
فوحش بچه و فارس صلواته
حالا منم یه موزیک قشنگ می خونم، که فارسای عزیز لذت ببرن و باد زیر پوست بندازن و عشق کنن از اینکه ایرانی و فارس هستن:
آبی قلب تو خلیج فارس و هرمز
سینه به سینه ت سلسله کوه البرز
وسعت نام تو وسعت نام خورشید
جلوه خاک تو قرمز و سبز و سپید
ایران خاک دلیران
ایران غرش شیران
ایران همیشه جاویدان
شبنمی از جنگل شمال
ایرانی
دیده به دریایی از کمال
ایرانی
ایرانی پهلوان
ایرانی مهربان
ایرانی وطن من
-----------
راستی یه چیز یادم رفت، سرودی که اینا تو جلسات پان ایرانیسم(!) که بیشتر پان فارسیسمه سرود ای ایران ای مرز پر گهرو پخش می کنن... شاید جالب باشه واستون که این سرودم یه ترک خر خونده!
خوش باشید مردای بزرگ
28 آبان احتمالن جشنواره مطبوعاته
امسال هم سو مدیریت شدید تو برگزاری جشنواره وجود داره، امسال قراره تو مصلی برگزار بشه!
* چارشنبه این هفته اگر مشکلی پیش نیاد عازم یه سفر کوتاهم(احتمالن سه روزه)، میرم استان خراسان رضوی، ببینیم اونجا چه خبره!
** تو فکر یه کار جدیدم، هفته نامه کارگزاران داره خوب پیش می ره، اگر خراب نشه!
*** شنیدم یکی از تحریریه های خوب، توش بحران هایی به وجود اومده.
امیدوارم زودتر ختم به خیر بشه و به سرنوشت خیلی از نشریاتمون که خود زنی می کنن و از ترس مرگ خودکشی می کنن دچار نشه!
****
خیابونا که خیس می شن
آسمون که ابری می شه
وقتی جلو آفتابو می گیره
هوا سرد می شه
بدم میاد
از سرما، از برف از....
از پاییز می ترسم.
پاییز امسال انگار خیلی قوی تر از سالای قبل اومده.
چقدر سرد شده!
می ترسم از این پاییز.
*********
مرنجان دلم را کین مرغ وحشی
ز بامی که برخاست مشکل نشیند
چه سینه سوز آه ها که خفته بر لبان ما
هزار گفتنی به لب اسیر پیچ و تاب شد
نه شور عارفانه ای نه شوق شاعرانه ای
قرار عاشقانه ها شتاب در شتاب شد
*
هیچ وقت از من تقدیر نكردند

قرار مصاحبه با خواننده سرود «آمریكا، آمریكا، ننرگ به نیرنگ تو»در آموزشگاهی در خیابان بهشتی گذاشته می شود. او زیاد شبیه دانشجویان خط امام نیست كه لانه جاسوسی را تسخیر كردند، اما صدای همین مرد، سال ها شور انقلابی را در دل انقلابیون و رزمندگان ایجاد كرده. پس از سال ها صدای او همچنان حسی حماسی دارد و موقع صحبت كردن در فضای آموزشگاه طنین انداز می شود. دكتر اسفندیار قره باغی، تنها خواننده ایرانی با مدرك دكتری آواز، از نوادگان سردار مشروطه ستارخان، در اول بهمن ماه سال 1322 در تبریز در خانه پدری كه یادگار ستارخان بود متولد شد. او تحصیلات ابتدایی خود را در تبریز به پایان رساند، سپس برای تحصیلات متوسطه به تهران آمد و وارد هنرستان موسیقی شد از آن پس برای دوره های بالاتر به خارج از كشور اعزام شد. او پس از بازگشت به ایران به طور تخصصی خوانندگی كلاسیك را انتخاب می كند وبه عنوان خواننده باس اوپرای تهران مشغول به كار می شود. همچنین همزمان كار خود را در رادیو، آموزش و پرورش و وزارت فرهنگ و هنر وقت ادامه می دهد. اولین كار او در رادیو در سال 1350 سرود ای ایران بود كه شعر آن اثر حسین گل و گلاب و با آهنگسازی روح الله خالقی تنظیم شده بود.ای ایران را قبلا استاد بنان با پیانو و به صورت ترانه اجرا كرده بود كه قره باغی برای اولین بار این كار را با مارش نظامی اجرا كرد. بعد از انقلاب او به عنوان رهبر كر تالار وحدت(تالار رودكی) مشغول به كار شد. اما بعدها با اینكه تقریبا سابقه فعالیت او در جامعه موسیقی بی نظیر است از تمامی جمعیت های دولتی موسقی جدا شد و فقط به تربیت شاگرد پرداخت، از شاگردان او می توان به امیر تاجیك، نیما مسیحا،حمید خندان و... اشاره كرد. در حال حاضر او نیمی از سال را در ایران و نیمی دیگر را در كورهایی مثل انگلستان، آلمان و كانادا كنار خانواده اش می گذراند، درخواست گفت و گو را می پذیرد و قرار گفت و گو در آموزشگاه موسیقی گذاشته می شود.
***
سرود آمریكا، آمریكا اولین بار كی پخش شد؟
همان روز تسخیر لانه جاسوسی، در 13 آبان 58.
شعر این سرود از چه كسی بود، آهنگ و تنظیم چطور؟
اشعار برای آقای حمید سبزواری بود، البته اسم اصلی ایشان آقای حسین ممتحنی بود ولی با آن شعر را منتشر كرده بودند. ملودی از آقای احمد علی راقب و تنظیم از سید محمد میرزمانی بود.
شما خودتان با دانشجوهای خط امام ارتباط داشتید؟
نخیر، مطلقا؛ چون در تمام عمرم هرگز سیاسی نبودم. هیچ وقت دنبال چنین مواردی نبودم. من در آن زمان خواننده اوپرای تهران بودم تا زمانی كه انقلاب شد و اوپرا تعطیل شد. بعد از تعطیلی اوپرا به لحاظ سمت هایی كه در رادیو تلویزیون داشتم. خوانندگی هم كردم، حدود 47-48 سرود برای جنگ ساختم و خواندم و رهبری اركسر و كر كردم. با سرودهایی كه می خواندم و می ساختم برای رزمنده ها در دوران جنگ پشت و پناهی بودم.
بعد از انقلاب فقط سرود می خواندید؟
وقتی كه انقلاب شد، دیگر موسیقی در كار نبود. رادیو پاشید، اركسر ها پاشیدند. چیزی نمانده بود. من و تعدادی از دوستان در واقع جاده صاف كن موسیقی بعد از انقلاب در ایران بودیم. با اشعاری كه در آن زمان فقط می شد روی آنها كار كرد، سرودها را می ساختیم و در جبهه ها و رادیو تلویزیون پخش می شد. در آن زمان جز سرودهای جنگی چیز دیگری نمی شد پخش شود.
چه چیزی باعث می شد كه با وجود این محدودیت ها باز هم این سرودها را بخوانید؟
كشور در بحران انقلاب بود، خصوصا در زیر فشار آغاز جنگ بود و كلیه نیروها نیاز داشتند كه چیزی به آنها روحیه بدهد . سرودها از جمله همین سرود یكی انرژی بود كه برای نظامیان كشور بسیار مفید واقع می شد.
بعد از سال ها، حالا كه با پخش این سرود در خوانندگان حس نفرت نسبت به آمریكا ایجاد می شود چه حسی دارید؟
در اینكه با پخش این سرود به قول شما حس نفرتی در جامعه نسبت به امریكا پیش می آید، كاملا نظر موافق دارم.همینطور است. به همین دلیل هم خواندم، چون معتقدم هستم تمام اشعاری كه در این سرود گفته شد، تمام كلماتی كه در این سرود به امریكا نسبت داده می شود مثل: «دزد جهان خواره»، «روبه مكاره»، «عقرب جراره» و... حقیقت است. شما یك روز اگر كلاهتان را قاضی كنید، بی طرفانه قضاوت كنید می بینید كه دقیقا همینطور است، آیا غیر از این است؟
یعنی زمانی كه می خوانید، دزد جهان خواره ای، عقرب جراره ای و... با تمام وجود به این نسبت ها معتقدید؟
تا امروز هیچ سرودی را بدون اعتقادم نخواندم، آنچه را خواندم به آن معتقد و مومن بودم. من مدتی از عمرم را خارج از كشور زندگی می كنم. ولی هیچ دلیلی نیست كه انها را ستایش كنم. همین ماجرایی كه بر سر كشور هایی مثل ایران، افغانستان، عراق و... می گذرد تصور شما چیست؟ چرا باید این ممالك به این روز بیافتد؟
ضدیت با آمریكا و سیاست هایش در اكثر نقاط دنیا به جز ایران معمولا از سوی چپ هاست، این ذهنیت ایجاد می شود كه شما چپ هستید؟
هرگز اعتقاد چپ نداشتم، هنوز هم در ذهن من كمونیسم یا هر ایسم دیگری نیست از آنها تنفر دارم. من عملكرد را می بینم. به جنایت های آمریكا نگاه كنید، در افغانستان، عراق و ....
یعنی عملكرد آمریكا در جنگ هایی كه داشته موجب شكل گرفتن این تنفر در شما شده است؟
به عنوان یك ایرانی كه مملكتم را دوست دارم، هركسی كه به این مملكت نگاه چپ داشته باشد برای من منفور است.
این نگاه بعد از تسخیر لانه جاسوسی شكل گرفت یا بعد از آن، همان زمان هم برخی می گفتند به جای سفارت آمریكا باید سفارت شوروی تسخیر شود و...، آیا به نظر شما فقط امریكا به ایران خیانت كرده؟
هیچ فرقی ندارد، شما اگر نگاه عمیق تری در این زمینه داشته باشید. می گویند كه دوست دارید شما را ببر بخورد، شیر بخورد، پلنگ پاره كند یا گرگ و... هیچ تفاوتی به حال شما نخواهد كرد، همه آنها می خواهند شما را بخورند، اسمش می خواهد ببر باشد یا شیر یا هرچه. ما باید در مملكتمان به درجه ای از فرهنگ ارتقا پیدا كنیم كه این را تشخیص بدهیم كه ذهنیتمان به خودمان باشد نه اینكه همیشه یك وابستگی به نقطه ای داشته باشیم كه آخرش هم می بینیم همه اینها نسبت به این آب و خاك خائن بودند.
بعد از شما هم كسی این سرود را اجرا كرد؟
تمام كارهایی كه من خواندم به هیچ عنوان بعد از من كسی نخوانده است.
خودتان می گویید هیچ نگاه چپی ندارید، اما آنجا كه شاعر می گوید: ثروت بیحد تو خون دل توده هاست، مشخصا استفاده از این ادبیات برآمده از نوع خاصی از تفكر است!
صد در صد تا آنجایی كه من می دانم شاعر در گذشته چپی بوده.
بعدا در پخش مجدد، آیا این قسمت از سرود حذف شد؟
فكر نمی كنم.
دقت نكردید در پخش هایی كه همه ساله در رادیو و تلویزیون می شود؟
من نشنیدم، علتش هم این است كه نه رادیو ونه تلویزیون را نه گوش می دهم و نه می بینم و نه با آنها همكاری می كنم.
با توجه به اینكه حدود نیمی از سال را با خانواده در خارج از كشور می گذرانید، دید همكارانتان خارج از كشور به شما چگونه است؟
در خارج از كشور به چشم دیگری به ما نگاه می كنند كه سودی به حال ما ندارد.
چطور نگاه م كنند؟
همان چیزی كه احتمالا در ذهن شما گذشت. در خارج از كشور چون صدای مرا می شناسند، با تصور اینكه بنده خواننده حكومتی هستم به من نگاه می كنند.
این طرف چطور، در ایران بابت سرودهایی كه خواندید آیا رانتی دریافت كردید؟
بیایند و بگویند، هر وقت به اندازه یك ریال به من داده شده، بیایند و هزاران میلیون برابرش را بگیرند و بروند. تنها كسی هستم كه در طول این مدت كه زندگی می كنم فقط دو چیز را از من نگرفتند، یكی ممنوع الخروجم نكردند، یكی هم حقوق بازنشستگی ام را جلویش را نگرفته اند.
همكارانتان كه در آغاز انقلاب با آنها سرودها را می ساختید الان كجا هستند؟
از آنها یكی كه آقای رشید وطن دوست هستند، ایشان هم در اوپرای تهران با من همكار بودند و بعد در سرود هایم با من اجراهایی داشتند، صدای ایشان را می شناسید، یكی ورزشكاران بود كه خیلی معروف بود. ایشان هم مثل من فقط معلم آواز هستند. امروز فعالیت ما فرهنگی است و فقط با شاگرد سر و كار داریم.
با تشكیلات و جمعیت های موسیقی فعلی همكاری دارید؟
با وجود اینكه نایب رییس كانون هنرمندان كشور و رییس كمیته آواز كلاسیك كشور هستم، پایم را خانه موسیقی نمی گذارم، اصلا با این جاها كاری ندارم.
این سرود برای دانشجویان خط امام ساخته شده بود، از شما تقدیر كردند؟
صرفا به لحاظ اینكه مذهبی نیستم و به لحاظ ظاهرم چون همیشه صورت تراشیده و كراواتی بودم چنین نهادهایی هیچ وقت ما را به چشم دوست نگاه نكردند.
تاثیر شما در ستایش حركت آنها قابل انكار نیست!
بله، تاثیر داشت، بیش از آن سرودهای من شاید در جبهه ها موثر بود.
نه از شما تقدیری می شد، نه رانتی دریافت می كردید و.... پس چرا می خواندید، چرا نرفتید؟
تجاوزی بود به خاك مملكت من، شاید اگر آن قدرت را داشتم و در سنی بودم كه می توانستم تفنگ در دستم بگیرم و بجنگم شاید حتی به جبهه هم می رفتم.
قبل از جنگ چطور، سرودهای انقلابی نخواندید؟
قبل از جنگ چیزی نخواندم.
الان چه كار می كنید؟
من چهار آموزشگاه تدریس می كنم ، مجموعا الان حدود 80 هنرجو دارم، البته تا امروز بیش از 5 هزار شاگرد داشتم.
اشخاص مشهوری كه امروز بشناسیمشان داشتید؟
هستند كسانی كه الان مردم آنها را می شناسند و مردم با صدایشان زندگی می كنند. به عنوان یك معلمی كه هرگز حسود نبوده، اینها را بالا آوردیم. شما صدای امیر تاجیك، حامی، نیما مسیحا، حمید خندان، حمید غلامعلی و.... را می شنوید.
به نظرتان این علاقه شما به موسیقی حماسی و مارش های نظامی كاملا اتفاقی بوده، یا نسبت شما با ستارخان هم در این علاقه موثر بوده است؟
آنچه كه در ایران خوانده شد در مارش ها بنیانگذارش بودم، هنوز من هستم كه صدایم معنای مارش می دهد. شاید این می تواند یك ریشه ای داشته باشد كه من از نظر خانوادگی انقلابی هستم. انقلابی نه به آن معانی كه شما فكر می كنید، انقلابی ملی گرا.
--------------------
پـ یك:
متن سرود« آمریکا آمریکا ننگ به نیرنگ تو» :
آمریکا آمریکا ننگ به نیرنگ تو
خون جوانان ما می چکد از چنگ تو
ای ز شراره ستم شعله به عالم زده
امن و امان جهان یکسره بر هم زده
بر سر هر خرمنی در د ل هر گلشنی
آتش بیداد تو صاعقه غم زده
ثروت انبوه تو خون دل توده هاست
کین تو بر سینه ها دشنه ماتم زده
دزد جهان خواره ای دیو ستم پاره ای
عقرب جراه ای روبه مکاره ای
جور و جفا در تو هست مهر و وفا در تو نیست
زهر بلا در تو هست شهد صفا در تو نیست
در همه دور زمان چون تو ستم کاره نیست
عامل هر فتنه ای صلح و صفا در تو نیست
آمریکا آمریکا ننگ به نیرنگ تو
خون جوانان ما می چکد از چنگ تو
در همه گیتی به پاست نائره جنگ تو
گوش جهان خسته طبل بد آهنگ تو
مظهر شیطان تو یی دشمن انسان تویی
ای همه اهریمنی سرحد فرهنگ تو
رسم تو عصیانگری کار تو ویرانگری
تیره شده عالم از حیله و نیرنگ تو
دشمن هر ملتی موجب هر ذلتی
سایه هر وحشتی فتنه هر امتی
جور و جفا در تو هست مهر و وفا در تو نیست
زهر بلا در تو هست شهد صفا در تو نیست
در همه دور زمان چون تو ستم کاره نیست
عامل هر فتنه ای صلح و صفا در تو نیست
آمریکا آمریکا ننگ به نیرنگ تو
خون جوانان ما می چکد از چنگ تو
* این گفت و گو در هفته نامه کارگزاران به چاپ رسید.
دو تا از حرفایی که شخصیت های داستانم زدن واسه خودم جالب اومد، میزارم اینجا شما هم به منتهای جهل دوران نوجوانی من پی ببرید:
* این یه تیکه از فصل اولش:
چشمهايش را با دستانش ميماليد اعصاب چشمش تحريك ميشد و يك نور پيچ در پيچ ميديد .به فكر فرو رفت با خود گفت:
اين نور حاصل منتهای ندیدن من است .
راستی، کدام تاریکی ميتواند نوري كه حاصل ندیدن باشد را از ميان ببرد ؟
** اینم یه تیکه دیگه دوباره از فصل اولش:
رز گفت: مرد گرسنه اي را تصور كن كه مقابل يك ميز از بهترین غذاها قرار گرفته،مرد گرسنه اما عاقل غذاها را بدون ملاحظه نميخورد با صبر گرچه گرسنه باشد، اما ابتدا غذا را خوب مي بويد سپس كمي به آن خيره ميشود اشتهاي خود را چند برابر ميكند.غذا ها بسيارند! و همه خوش طمع،مرد عاقل ميداند كه هر چه گرسنه باشد شكم او به اندازه محدودي گنجايش دارد. پس ابتدا تكه اي از غذايي را جدا ميكند خوب تكه را ميجود سپس از غذايي ديگر برداشته و باز خوب ميجود تا طعم غذا را حس كند او در آخر هم سير ميشود و هم از طعم غذا به خوبي لذت برده.
اما مرد نادان با اولين نگاه به ميز حريص و با عجله شروع به خوردن ميكند آنقدر با عجله كه طعم خوش كباب بره را نميفهمد. براي مردان نادان و گرسنه بين نان سوخته كم ارزش و كباب بره تفاوتي نيست.
غذا تنها ابزاريست براي بقا و رهايي از گرسنگي، بهره اي كور از دنياي لذت ها.در حالي كه با كمي صبر و فكر مرد ميتوانست هم گرسنگي را از بين ببرد و هم از طعم خوش غذا لذت ببرد.
من براي تو مثل يك ليوان خنك شربت شيرين هستم و تو بيابانگردي هستي خسته و تشنه، ليوان من سرد خنك و من شيرين اگر عاقل باشي خنكاي ليوان مرا در دستان خسته ات حس ميكني لبهاي خشك و ترك خورده خودت را با لبه صاف و صيغلي(نمی دونم اینو املاشو درست نوشتم یا نه، بالاخره غلط املایی واسه من مثل امضا می مونه) و خنك ليوان من در زير آفتاب جهنمي اين بيابان نوازش ميدهي مرا جرعه جرعه بنوش چرا كه ليوان خالي خواهد شد و من شيرينترين شربت تو هستم .
هر بار كه جرعه اي نشودي من را در دهانت بچرخان تا از شيريني ام لذت ببري راه ديگري هم هست و آن اينكه مرا يك دفعه سر بكشي تا آخرين قطره در آن صورت طعم شيرين مرا در آخرين لحظه شايد درك كني وآن زماني كه من تمام شدم! در آن صورت شربت خنك و شيرين و آبي داغ مخلوط با گل چه تفاوتي با هم دارند؟
---------------
اینم اصلن ربطی به بالایی نداره:
راستی با یکی از رفقا صحبت می کردم، دنبال موضوع برای فکر کردن می گشت. داشتم به این فکر می کردم که آدمایی که دنال سوژه های بکر واسه فکر کردن می گردن، کار اولشون رو تموم کردن؟
کار اولشون می تونه این باشه که به آدمایی که هر روز می بینن فکر کنن، سرایه دار مجتمع، نگهبان پارکینگ، گل فروش پشت چراغ قرمز... همه اونایی که وقتی می بیننشون، زورتون میاد یه لبخند کوچولو بهشون بزنید.
دِ لا مصب، کسی ازت نمی خواد از ۴ میلیون درآمد ماهانه ت و ماشین ۱۵۰ میلیون تومنیت و عطر یا روژه لب چند ده هزار تومنیت چیزی بهش بدی.
آقا جون اصلن نمی خواد ازش گلم بخری
دیگه تو منقبض کردن چارتا عضله صورتتم واسه یه تبسم کوچولو گدا بازی در میاری؟
تاحالا به این آدما فکر کردی، همشون یه آدم هستن.
شخصیت دارن، به اندازه یه دنیا که تا الان به این سن رسیدن، دیدن.
چطور دیدن؟
چی دیدن؟
چطور دیده هاشونو تحلیل کردن؟
اینا مهم هستن... خیلی مهم!
به این فکر کردی که اگر خورشید نبود، همین چراغ گنده ای که هر روز صبح میاد بالا، همونی که مفت مفت می تابه و جلوش یه سد شیشه ای به نام عینک آفتابی می زنی..
اگر همین خورشید نبود، چقدر می تونست ارزوی دست نیافتنی باشه که ای کاش یه لامپ گنده هر روز تو اسمون بود!
ماها آدمای ابلهی هستیما!
آفتاب می تابه، عینک آفتابی می زنیم، نمی تابه، چراغ روشن می کنیم!
زمستون بخاری روشن می کنیم، تابستون کولر
خالی نبند دیگه، واسه حفظ تعادل نیست... بنده خودم شاهدم آدمایی که تو زمستون تو خونه ۴۰ درجه ای حال می کنن، حالا همین۴۰ درجه تو تابستون باشه تا آسمون هفتم، طبیعت رو فوح می دن که فلان فلان شده چرا امروز انقد گرمه.
+++ رکورد چرت و پرت گفتنو تو این پست ترکوندم... تشویق
اما امشب اتفاقی افتاد که سخته آدم ساکت بمونه!
تصور کنید،
جلسه ای برگزار شده، اکران خصوصی(!) فیلم خانم حکمت. چه کسایی دعوت هستند؟ آقای عبدی، آقای سحابی، آقای خاتمی، آقای یزدی و... و قرار بود مثلن جلسه نقد و بررسی فیلم با حضور این عزیزان برگزار بشه.
عزیزان تحکیم، عزیزان ادوار، شماها بچه نیستید، می دونید تو جلسه ای که تحکیم برگزارش کنه و اینها دعوت باشن، صد درصد حضور پلیس امنیت و ... امری طبیعی.
در جلسه ای که پلیس هیچ راهی برای برخورد با مدعوین نداره و خیلی راحت داشت جلسه برگزار می شد، واسه چی درگیری به وجود آوردید؟
به خدا قسم که به عنوان خبرنگاری که اونجا آمدم و قبل از اینکه خبرنگار باشم رفیق شماها هستم، شرم کردم از رفتار بعضی از رفقا.
همه چک خوردن، همه فوحش شنیدن و ... ولی شماها دیگه تو جایگاهی نیستید که مثل یه بچه دبستانی طرف یه چیزی بهتون بگه (و انتظار عکس العمل از شما داشته باشه تا بتونه جو رو متشنج کنه) و شماها هم باهاشون دهن به دهن بشید.
آیا نمی شد این جلسه با صلح، تمام بشه؟
چرا همیشه باید تو برنامه های دفتر تحکیم اینطور شرایطی پیش بیاد؟
چرا پارچه سرخ جلوی چشم گاو می گیرید؟
کسی نمی گه باید سکوت کرد، کسی نمی گه وقتی رفیق شما رو گرفتن نباید بایستید و ازش حمایت کنید!
اما لااقل به این هم فکر کنید که از یک داد زدن شما، از بسته شدن خیابان شریعتی و ... چه بهره برداری هایی ممکنه بشه.
خوشحالم که این ماجرا بازداشتی نداشت و خداروشکر همه خونه رفتیم، اما کاش طور دیگری تمام می شد.
متاسفم،
متاسفم،
و متاسفم
ماست، تا از دغدغههایش بگوید. برای آنكه بفهمیم چرا به جای بازیگر ناشناخته مازندرانی(كه بعد از ساخت این سریال دیگر پایتختنشین شده) بازیگران مطرح سینما كه به زیبایی شهره هستند در نقش یوسف پیامبر ظاهر نشده اند، باید سلحشور را بشناسیم. مردی كه به همراه دوستان خود حوزه هنری را پایه گذاشتند، از محسن مخملباف، مجیدی و... صحبت میكنیم. او از تغییر رفقای انقلابیاش میگوید، از مخملباف كه فساد سینما ناخالصیهای ماركسیستی اش را بیرون ریخته. سلحشور زیاد شبیه هنرمندانی نیست كه در كافه خانه هنرمندان به بحث در مورد مسائل میپردازند، حتی از ظاهر او پیداست كه هنوز هم پای حرفهای سالهای پر شور انقلابش ایستاده. نه خبری از لباس ماركدار است، نه خبر از عطر خاص و... معمولیتر از آنكه در خیابان از او امضا بگیرند. میگوید فیلمساز نیست، مبلغ مذهبی است و فیلمهایش را برای خدا میسازد، وقتی همكار ما بیتوجه به موكت بودن اتاق كارش به سمتاش رفت تا با او دست بدهد، گفت: «لطفا كفش هایتان را در بیاورید، اینجا نماز میخوانیم» شكل ظاهر دفتر كار سلحشور، خود او، نحوه برخوردش و... همگی پالسهایی بودند كه او برای ما میفرستاد، تا با او مثل سایر كارگردانان صحبت نكنیم. شما از هم دوره های آقای مخملباف هستید، با توجه به کارهای اخیر آقای مخملباف، خیلی ها که ناظر این دگرگونی ها بودند معتقد هستند که به همان اندازه که به صورت افراطی ناگهان آقای مخملباف تغییر کرد، شما و طیف شما هم به همان اندازه افراطی تغییر نکردید، در این خصوص نظری دارید؟
اگر کسی آرمانی را مشخص کند، مثلا بگوید پیرو قرآن هستم و بعد سعی کند به دستورات قرآن کامل عمل کند، 20 سال دیگر، صد سال دیگر هم از او بپرسید هنوز قرآن را قبول دارید می گوید بله. آیا این آدم متعادلش این است که بعد از 30 سال بگوید حالا من به بعضی از این آیات عمل می کنم به بعضی نه. اگر مومن به بعض و نکفرو به بعض باشد، حالا این آدم متعادلی است. نه آقا... ما اول انقلاب گفتیم خدا پیغمبر اسلام، امام حسین، فاطمه زهرا و... هنوز هم همان است.
امام علی(ع) می فرمایند ما باید فرزند زمان خودمان باشیم، یک شکلش آقای مخمکلباف است که اصرار داشت فرزند زمان خودش باشد و حالا مشخص نیست متعلق به کدام زمان است و یک طرف دیگر هم این ور هستند!
مساله سر همین است. ما فرزند زمان را درست معنی کنیم اشکمالی نداریم. ما سر تعریفش مشکل داریم. فرزند زمان بودن یعنی با فساد زمان همراه بودن یا اینکه با پیشرفت های معنوی، علمی و ارزشی زمان رشد کردن. این فرق دارد که من رشد زمان خودم را بپذریم یا فساد زمان خودم.
کدامش رشد است کدام فساد؟
طبیعتا هر آنچه با مکتب با دستورات خدا نمی خواند ضد رشد است، همه دنیا هم پیروش باشد غلط است.
شما فکر می کنید برای آقای مخملباف چه اتفاقی افتاد، چه اتفاقی افتاد که کسی که مثل شما فکر می کرد تردید کرد و عوض شد. فکر می کنید تردید هایی که برای مخملباف پیش آمد برای شما پیش نیامد؟
فقط تردید های مخملباف نبود که او را به این سو کشاند. آقای مخملباف یک سری غرور هایی داشت که کسی را غیر از خودش قبول نداشت. یعنی به او می گفتیم که ما از استاد محمد تقی جعفری وقت گرفتیم که برویم سخنرانی اش را گوش کنیم. خیال می کنید چه می گفت؟ می گفت استاد جعفری برای من چه دارد! یعنی اصلا استاد جعفری را قابل استفاده نمی دانست. هرکسی که می گفت محسن تو حرف ندارید، با او خیلی خوب بود. هر کسی که به او کوچکترین ایرادی می گرفت، محسن با او نمی توانست کار کند. این یکی از دردهای مخملباف بود، دومین مشکل فساد سینما بود. یعنی این رفت در سینمایی که در آن شهرت طلبی بود، کبر و غرور بود، زن بود، شهوت بود، جایزه بردن بود و...اینها در آن بود و ناخالصی های آقای مخملباف بیرون ریخت. از قبل هم آقای مخملباف شاگرد مکتب اسلام نبود، آقای مخملباف قبلش یک مارکسیست بود در زندالن چند وقتیتغییر می کند، مکتب را می پذیرد از شاگردان آقای بهزاد نبوی بوده. بعد انقلاب شد و شور انقلابی بود و چند وقتی این هم سعی کرد فعالیت هایی بکند ولی آن ناخالصی های گذشته بالاخره خودش را نشان داد. ولی آن بچه هایی که ماندند ناخالصی نداشتند، از اول پای رحل و منبر و قرآن بزرگ شده بودند. از اولش هم اینجوری بودند هنوز هم راهشان را ادامه می دهند.
آنچه در آثار اولیه آقای مخملباف می بینیم اعتقاد راسخ است!
من مخملباف را خوب می شناسم، شش سال خانه زاد با هم رفت و آمد داشتیم. شش سال در خانه من می آمد، خانه آنها می رفتم، شب ها خانه هم می خوابیدیم و... اینطور همدیگر را می شناختیم. از سال 58 او را می شناختم تا سال 64-65 .
در سال 64-65 چه اتفاقی افتاد؟
رک قضیه این بود که با عوامل سینمای موجود قاطی شد.
چرا عوامل سینمای آن موقع که از نظر شما عامل تغییر مخملباف بودند مثل مخملباف افراطی تغییر نکردند و هنوز هم در سینمای داخلی فعالیت می کنند؟
برای آنکه آنها گرگ باران دیده بودند. آنها مارهای افعی خورده بودند. آنها 60 سال در فساد سینما خوب کارکشته شده بودند. امثال من و مخملباف بچه های تازه کاری بودیم که دست چپ و راستمان را هم نمی شناختیم.
کارهای مخملباف را دنبال می کنید؟
بله، آخرین کارش را دیده ام.
چطور کاری بود؟
خب، مشخص است که همان سیر سقوطی را که در پیش گرفته همانطور دارد ادامه می دهد و روز به روز هم بدتر می شود.
الان ارتباطی با مخملباف ندارید؟
خیر، اصلا بحث ما الان مخملباف نیست...
در بعضی از معابر تهران حضور پیدا كردیم و نظر مردم را در خصوص سریال یوسف جویا شدیم، ضمن اینكه بعضی از آنها نظر مثبتی نسبت به این سریال داشتند. مردم میپرسند چرا اصلا شما در فیلمسازی فعلی كه قاعدتا معذوریتهایی در آن وجود دارد به سراغ این سوژه رفتید كه حتما در آن صحنههایی را باید به تصویر بكشید كه اجازه پخش آنها وجود ندارد، مثل صحنهای كه در آن زلیخا خود را برای یوسف آماده كرده. در این خصوص توضیحی دارید؟
در انتخاب بازیگر چطور؟
من نمیخواستم از بازیگران موجود كه فقط شكل و قیافه خوب دارند استفاده كنم.
بنای داستان حضرت یوسف روی زیبایی حضرت یوسف است!
من نمیخواستم از بازیگرانی استفاده كنم كه فقط چهرهای دارند. و چهرهشان هم ایرانی نیست، غربی است.
یوسف هم ایرانی نبوده!
ایرانی نبوده، شرقی بوده. فلسطینی بوده.
خب همین بازیگران، ایرانی هستند و قطعا با گریم و نوع خاص آرایشی كه دارند شبیه غربیها شدند، نمیشد با گریم چهرهشان را شرقی كرد؟
مثلا شما آقای رادان یا زندگانی را میگویید. من مصطفی زمانی را به 40 نفر از مردها و زنهای بازیگران فیلمم كه آمده بودند نشان دادم همه این 40 نفر گفتند این چهره بهتر از همه هست. اینطور نبود كه فقط خودم بگویم، كه بعد همه عوامل فیلمم گفتند یك چهره مشهور بگذار گفتم نه، من با تحقیق به این رسیدم. ضمن اینكه من چند پارامتر را در نظر گرفتم، این چهره از نظر زیبایی شبیه معصومین خودمان است، شبیه شمایلهای حضرت ابوالفضل. سوابق آدمها هم برایم خیلی مهم است، یعنی كسی را كه در فیلمهای دیگر دیدم با زنان زیاد بازی كرده و... این را نمیخواهم در نقش یك آدم مقدس بازی كند.
او فقط بازیگر است!
شما آقای زمانی را الان معرفی كردید، آقای زمانی بعد از این فیلم امكان ندارد فیلم غیرمذهبی بازی كند؟
اكثر بازیگران مطرح سینمای ما در فیلمهایی كه شما زیاد قبولشان ندارید بازی میكنند، یعنی شما هر بار بخواهید پروژهای را شروع كنید میروید و یك نفر بازیگر غیرمطرح را پیدا میكنید؟
در این داستان حضرت یوسف از اولیا بود، زلیخا كه پیرو هوای نفس بوده، چرا در مورد زلیخا این اصرار را داشتید؟
به هر حال اینجا در صنعت سینما حرف، حرف مخاطب است و در سینمای جهان هم حرف اول را گیشه میزند، شما گفته بودید من برای خداوند این فیلم را ساختم نه برای مخاطب. میخواستم بدانم این یك گریزی نیست كه اگر این فیلم بد از آب در بیاید بگوییم كه این فیلم برای مخاطب بوده نه برای شما؟
منتقدین بندگان خدا نیستند؟
چرا، بندگان خدا هستند ولی با سینمای مذهبی سر و كار نداشتند، معیارهای مذهبی را نمیشناسند. آنها همان معیار سینمای گیشهای و كلیشهای را میشناسند. معیارهای سینمای موجود را.
یعنی شما با منتقدین قهر مصلحتی كردید، با این منطق راه را برای هرگونه نقد آنها میبندید!
نمیشود از نقش منتقدین صرف نظر كرد!
خب این 4-5 شبكه همگی برای ایران هستند؟
خب الان حرف شما مخاطب است.
نه، بحث ما كمیت مخاطب نیست، چگونگی كمیت مخاطب است. این سریال الان جمعه شبها در پیك بیننده تلویزیون پخش میشود. برای مثال اگر این به صورت سریال نبود و فیلم بود و روی پرده میرفت و در یك رقابت آزاد قرار میگرفت آیا بازهم همین اندازه مخاطب داشت. از این سریال چون در سیما پخش میشود حمایت شده؟
واقعا صدا و سیما پیك خاصی برای ما قائل شده؟ چرا نمیگویید مثل همین سریالهای ماه رمضان پخش شده بوده. یوسف هم همینطور بوده.
ما دو بحث متفاوت دنبال كردیم و متاسفانه این دو با هم مشتبه شدند. ابتدا بحث ما بحث نوع نگاه شما و سینما گرانی بود كه كارهایشان روی پرده میرود و نه تلویزیون و مخاطب برای دیدنشان باید پول پرداخت كند و بعد مخاطب كار شما با مخاطب كار آنها در حال قیاس است، بحث ما این است كه اگر این سریال هم فیلم بود و مثل كارهای آنها روی پرده میرفت همین اقبال را داشت؟
شما سوال كردید كه معیار بیننده است و من هم گفتم بیننده دارد. مثل سریالها مثال بزنید. منظور ما این است كه برد مردمی كه شما میفرمایید یك رانتی است كه در اختیار شماست.به نظر شما صدا و سیما بیشتر طرفدار این سریال یوسف است یا سریالهایی كه در ماه رمضان پخش میشد؟
به هر حال این یك سریال تاریخی- مذهبی است كه آخر هفته پخش میشود؟
گفته شده چهارونیم میلیارد تومان تلویزیون هزینه كرده و دو میلیارد هم از منابع نامشخص كمك شده.
نه، تلویزیون 6 میلیارد و 400 میلیون تومان برای این كار طی 3-4 اصلاح برآورد برای این كار گذاشته. یعنی آخر اصلاح برآورد كه همین 20 روز پیش بوده این قیمت بوده. در حالی كه شما همین الان سریالی دارید كه به چهار برابر این بودجه ساخته میشود. همین الان شما دو فیلم سینمایی دارید كه با قیمت همین سریال 45 قسمتی ساخته میشود.
یعنی این بودجه كم بوده؟
به نظر شما اگر ما بودجه یك فیلم سینمایی را خرج یك سریال 45 قسمتی كنیم باز هم زیاد است؟ آنجایی كه میروند پیش مقام معظم رهبری میخواهند پز بدهند میگویند یوسف از همه كمتر خرج شده، از همه كمتر زمان برده، اما اینجا كه خبرنگار سوال میكند جواب نمیدهند. این نشانه دوستی مسوولان با یوسف است یا نه چیز دیگر.
شما گفته بودید كه هشت هزار صفحه فشرده تحقیق داشتید و بعد از آن هزار صفحه استخراج كردید و به علما دادید و آنها هم نخواندند، در مورد تحقیقاتتان توضیح میدهید؟
با این حساب چرا آیتالله سبحانی در مورد این سریال گفتند كه این اسرائیلیات است؟
وقتی میگویند اسرائیلیات مصداقش را هم باید بگویند. اسرائیلیات به انحرافات و دروغهایی است كه وارد اسلام شده، حاج آقا سبحانی گفتند اینها اسرائیلیات است، گفتند مثلا «درست است» كه یك زمانی دو خواهر را میشده عقد كرد، اما شما چرا در فیلمتان این را نشان دادید؟ خب اگر درست است كه دیگر مومن اسرائیلیات نیست، «مطلب درست و مستند» نمیتواند اسرائیلیات باشد، غلط و غیر مستند اسرائیلیات است.
یك نقدی وجود دارد و آن اینكه این داستان كه زنی قصد مراوده با یك مرد را داشته برای نوجوانان بد آموزی دارد؟
این چیز جدیدی نیست، از قدیم هم گفتهاند. ما هر چقدر هم رعایت كنیم بازهم میشود حرف در آورد. اینكه یك آدم امل و عقب مانده بگوید اصلا چرا در یك فیلم عشق هست. تمام فیلمها و سریالهای ما عشق پسر و دختر به همدیگر است، حالا شما درست آنجایی كه خدا قصهاش را نقل كرده. آنجا به یاد بدآموزی افتادهاید؟
در این فیلمها كه شما میگویید، كه دیگر به آنجا نمیرسد كه دقیقا آن محفل نمایش داده شود!
در این فیلمها دختر و پسر دست همدیگر را میگیرند. بله در سریالهای جمهوری اسلامی دختر میرود خانه مرد نامحرم یك ماه، یك ماه میماند. فراوان... اصلا پسری تنها در خانه است، دختر هم میرود در همان خانه. اینها كه فراوان هستند.
خب مصداقی صحبت كنید، یكی را نام ببرید؟
اصلا یكی و. دوتا و صدتا نیست، شما یك سریال نام ببرید كه اظهار علاقه عاشقانه در آن نباشد. ضمن اینكه این قصه را خدا نقل كرده.
یك داستانی در قرآن نقل شده و فقط به قسمتهایی اشاره شده، اما شما آن صحنهها را ساختید، این جزئیات و حواشی را از كجا آوردید؟
در خود قرآن كه به موضوع با این جزئیات پرداخته نشده است. منبع شما برای تصویر این صحنهها چه بوده؟
منابع شما فقط منابع شیعه بودند؟
تورات چطور؟
تورات هم بوده، منابع مصری، رمانها، قصص الانبیا، تاریخ تمدن ویل دورانت، تاریخ هرودوت و...
مصر هم رفتید؟
نه خودمان نرفتیم ولی كسانی را فرستادیم که اطلاعات آوردند.
به نظر میرسد بحثی هم كه آقای سبحانی كردند همین است، شما وقتی از منابعی مثل تاریخ هرودوت و دورانت و رمانها استفاده كردید كه قاعدتا تماما براساس منابع شیعی نبودند ممكن است اسرائیلیات هم واردشان شده باشد.
به شرطی استفاده كردیم كه با منابع شیعی تطبیق داشت، تضاد نداشت.
روند پیدایش عشق زلیخا به یوسف خیلی ناگهانی بود، از طرفی برخی از روایات میگویند كه زلیخا یوسف را در بزرگسالی ملاقات میكند.
این دو روایت هست، برخی از منابع اهل تسنن و یهود میگویند یوسف 18-17 ساله بوده، منابع شیعه میگویند 11-10 ساله بوده ما منابع خودمان را گفتیم.
سیر علاقه زلیخا را به یوسف نمیبینیم كه چطور رشد میكند؟
یعنی محدودیتهایی داشتید؟
نه... این عبور تاریخی در فیلم یك چیز طبیعی است، لازم نیست كه همه مراحل را نشان بدهیم. واقعا من هیچ محدودیتی نداشتم، یعنی اگر هیچ محدودیتی در جمهوری اسلامی نبود من یوسف را غیر از این نمیساختم.
در مورد نقش یوسف صحبت كردید، چطور شد كه نقش زلیخا را به خانم ریاحی سپردید، یا سوابق خانم ریاحی برایتان مثل یوسف مهم نبود؟
اگر یك كارگردان غیرمذهبی مثل آقای بیضایی بود، فكر نمیكنید این كار بهتر میشد؟
قطع و یقین بخشی از كار را بهتر در میآورد. یعنی بخشی از كار مثل صحنههای دراماتیك، حركت دوربین و نكات فنی بهتر میشد اما روح مذهبی كار را تردید دارم كه میتوانست. اگر این تعریف را بپذیریم كه هنرمند اثرش زاییده باورش است شما اگر یك چیزی را قبول داشته باشید میتوانید در مورد آن هنرنمایی كنید. اما اگر نه، اگر بخواهید مثل مردهشور مرده را بشویید، اما كار هنری باید پشتش احساس شما باشد.
خب همین آقای بیضایی فیلمنامهای مثل روز واقعه را ساخت.
خب روز واقعه هیچ وقت در بطن قضیه نرفت، همهاش حواشی آن بود. اما در یوسف ما به همه مسائل پرداختیم.
هیچكدام از كارهایی كه در مورد حضرت یوسف ساخته شده روح مذهبی ندارد؟
یك روایت غیرمستند هست كه در آخر یوسف، زلیخا را در حالی كه پیر شده میبیند و او را بعد از جوان كردن به عقد خود در میآورد، آخر سریال شما چطور است؟
از قضا این روایت خیلی معتبر است و آخر سریال ما هم همینطور تمام میشود
----------------------
این گفت و گو در هفته نامه کارگزاران به چاپ رسید.
دلم یه جوری شده، هر وقت اینجوری می شه یه چیزی می شه.
انگار جای بعضی ها رو تنگ کردم.
زمین خدا به این بزرگی.... خب می رم یه جای دیگه!
درست می شه، بالاخره اول پاییزه، باید یه سری اتفاقایی بیافته.
چی می شد با هم مهربون می شدیم؟
هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک
گرم تو دوستی ندارم از ایشان باک
چی می دونم، لابد اینجوری راحت تر هستن!
من اگه کسی به کس دیگه ای بدی کنه، صد درصد طرف اونی رو می گیرم که همه ولش کردن، حتا اگر طرف خودش اشتباه هم کرده باشه!
ولی هیچ وقت با کسی که بهم بدی کنه مثل خودش برخورد نمی کنم.
از خدا واسش می خوام که از این بیماری وحشتناک نجاتش بده.
من به اندازه روزی دو بسته سیگار
دو تا و نصفی کنسرو لوبیا
هفته ای دو باک بنزین
فوقه فوقش سالی دو دست لباس لازم دارم.
اینام چیزایی نیست که واسه خدا زیاد گنده باشن، ماله من جاش امنه.
به فکر خودتون باشید.
****
چی می دونید شماها...
راهه زندگی، مثل یه جاده ناشناخته ست.
من زیاد جاده هراز و فیروزکوه رفتم.
خوب می دونم بعد از جاجرود کمرده، یعنی جاجرود آخرین نقطه سرسبز تا رودهن به شمار می ره.
اما یه بار رفتم طالقون، اولین بارم بود... رفتم سمت کوئین، کوئین یه داهات کوچیکیه، از طالقون که رد شدم خیلی هوا گرم بود... هیچ خبر نداشتم که کوئین رو که رد می کنی، آخر یه جاده خاکی وحشتناک، یه بهشت منتظرمه!
این جاده خاکیه ماله شما... ما می ریم جلو ببینیم چه خبره!
حضرات، اینجانب امیرهادی انواری، خبرنگار اجتماعی یک سوال از شما دارم!
شما که بیانیه صادر می کنید و همکاری با شبکه های استعمار گر(بی بی سی) را غیر مجاز تلقی می کنید و لابد ما هستیم اون افراد معلوم الحال که جرممان امنیتی.
امنیت مملکت من اونقدر مبتذل شده که منه خبرنگار که تمام شجره منو دارید قرذاره بهمش بزنم؟
چه اصراری دارید که منتقد را معاند بکنید و معاند را برانداز!
پدر من، روزنامه ها رو تعطیل کردی، نمی زاری به دوتا روزنامه باقی مونده آگهی بدن، ورشکستشون کردی.... شب به شب هر خبری می شه نامه می فرستی که روش کار نکنید، تیتر می فرستی که اینو یک کار کنید،
تو تاریخ مطبوعات سابقه نداشت، از خبرنگار به شکل مستقیم شکایت کردید
شما درک دارید، فهم دارید؟
خدا و پیغمبر سرتون می شه، اگر بشناسید، می دونید من یکی که جاسوس زاده نیستم... جد و آبادم واسه این مملکت جون کندن و خون دادن، آقا ماها پول نمی خوایم؟ ماها کار نمی خواهیم؟
آخه چه خبطی کردیم ماها که شغلمون شده خبرنگاری،
که همین چارتا آدم به قول شما معلوم الحال شدن خار چشم شما.
صدا و سیما دارید با 70 میلیون نفر مخاطب، یه روزنامه با 30 هزار(در نهایت) مخاطب اینقدر براتون سنگینه؟
روزنامه هامونو باز کنید، ما نریم با به قول شما شبکه های مشکوک کار کنیم.
د پدر من،
دس رو هر چی تو این مملکتی که ساختید می گذاریم امنیتیش می کنید.
دیگه خبرنگار اجتماعی که فول کارش می ره رو بیمار اچ آی وی چه جرم امنیتیی داره؟
این مسخره بازیا رو نمی خواهید تمامش کنید؟
خاک بر سر نظامی که خبرنگار و مطبوعات چی توش بشن مجرم امنیتی، که اون نظام سرتا پاش نقصه، چون کار خبرنگار پیدا کردن نقطه ضعفه و نظامی که از خبرنگار بترسه، جز نقطه ضعف هیچی نداره.
بترسید از روزی که این همه اتهام می زنید به این آدمای دلسوز ، باید جواب پس بدید.
این آدما عاشق کارشونن، عاشق مردمشونن... مثل مهندس کامپیوتر و ... نیستن. اینا واسه کارشون، واسه علاقه شون، واسه وظیفه ای که احساس می کنن هزینه دادن، از اینا بترسید.
اینا زورشو ندارن، خودتون هم می دونید، اون جوری که می گید نمی تونن ضربه امنیتی و ... به شما بزنن، اما اینا آدمای شریفی هستن.
بترسید از اینکه به آدم شریفی اینطور نسبت ناروا بدید.
ارتقای امنیت اجتماعی توسعه پلیس
سالهای آخر دهه70 و در زمان فرماندهی محمدباقر قالیباف بر نیروی انتظامی بود كه مردم برای اولین بار
شاهد حضور مستمر و برنامهریزی شده پلیس سر چهارراهها بودند. تا پیش از آن پلیس اینطور سازمان داده شده در معابر حضور نداشت. این پلیسها با لباسهای پلنگی و كلاههای بره (شبیه نیروهای ویژه هوابرد ارتش) سر چهارراهها حضور داشتند، وظیفه آنها بیشتر نظارت بر ترافیك عابران پیاده بود. سالها گذشت و مدتی از پلیسها خبری نبود تا اینكه بار دیگر در تابستان سال 87 آنها آمدند اما اینبار در قالبی دیگر، طرح ارتقای امنیت اجتماعی آغاز شد.
--------------------------------
این مطلب در ویژه نامه آخر هفته کارگازاران چاپ شد.
گفت و گو با بنیانگذار بنیاد قلم چی

در بالاترین طبقه ساختمان بزرگ بنیاد قلم چی، در محل سالن کنفرانس این بنیاد منتظر کاظم قلم چی هستیم. در بالای سالن باز می شود. بنیان گذار بنیاد قلم چی، بزرگترین سازمان بخش خصوصی در امر آموزش، چیزی شبیه به آموزش و پرورش خصوصی وارد سالن می شود. مردی میانسال با قامت حدودا 165 سانتی متر و کت و شلوار سورمه ای رنگ در چهارچوب در جای می گیرد، یک مکث کوتاه می کند. قدم های کوتاه و سریع دارد. مستقیم و سریع به سمت بالاترین صندلی سالن می رود. قبل از پاسخ به هر سوالی ـ در مورد زندگی شخصی ـ ابتدا چند لحظه به روبرو خیره می شود.
مردی که زندگی پرحادثه ای داشته و تمایل چندانی به بازگویی حوادث زندگی خود به خصوص در سال های پایانی دهه 70 ندارد، مشخص است که لااقل او در حال حاضر در حال حاضر اهل ایراد گرفتن به شرایط و به چالش کحشیدن موضوعات نیست و در گفته های خود نیز چند بار به این موضوع اشاره می کند. به نظر می رسد دسته کم در حال حاضر به کاری که می کند بیشتر اهمیت بدهد، جای خالی او در مصاحبه ها و اظهار نظر ها به خوبی بیانگر این موضوع است.
کاظم قلم چی، متولد دی ماه سال 1334، تهران-میدان خراسان. یک برادر دارد. مادر و خاله های قلم چی فرهنگی بودند، کاظم قلم چی زیاد از پدر خود که حدود 30 سال از او دور بوده صحبت نمی کند و بیشترین تاکید وی بر روی نقش مادرش در زندگی اوست، قلم چی می گوید یکی از دلایل مهمی که وارد حوزه آموزش شده است شغل مادر او، یعنی معلمی بوده است.
او از شرایط بد اقتصادی خانواده در سنین کودکی تا نوجوانی می گوید و اینکه از کلاس چهارم ابتدایی مجبور به کار شده و در سه سال آخر دبیرستان ترک تحصیل کرده است. طی دوره تحصیلش در حدود 13 مدرسه درس خوانده و در نهایت در رشته ریاضی فارغ التحصیل شده است. در حال حاضر بنیانگذار بنیاد قلم چی یک پسر و یک دختر به نام های پندار و پرستو دارد که یکی در رشته کامیپوتر تحصیل می کند و دیگری در مقطع دوم دبیرستان. جالب آنکه فرزند کاظم قلم چی خود در دبیرستان دولتی تحصیل می کند.
شما کجا متولد شدید، چه کسی از اعضای خانواده بیشتر در زندگی شما نقش ایفا کرد ؟
من متولد سال 1334 در یکی از مناطق جنوب شرقی تهران هستم. تقریبا می توانم بگویم بیشترین نقش را در زندگی من مادرم ایفا کردند. در دوره ای که من هشت سالم بود، او(مادرم) تا کلاس شش دبستان درس خوانده بود اما هم زمان درس هم میداد. در یک دبستانی تدریس می کرد برای کلاس پنجم دبستان. در مدرسه اسلامی موحدین در خیابان جهان پناه که نزدیک میدان خراسان بود. و بعد سال های دبیرستان را شبانه درس می خواند، شش سال دبیرستان را در سه سال خواند. هر دو سال را در یک سال می خواند و در همه دوره های تحصیلش در تهران شاگرد اول بود. در فوق دیپلم تربیت معلم شرکت کرد، در آنجا شاگرد اول شد. در کنکور شرکت کرد و در رشته ادبیات دانشگاه تهران برای مقطع لیسانس پذیرفته شد. و بعد در مقطع فوق لیسانس در رشته علوم اجتماعی در همان دانشگاه تهران قبول شد. همزمان هم درس می خواند و درس می داد و هم سرپرستی ما را داشت. وقتی من در سال 1352 وارد دانشکده فنی دانشگاه تهران شدم، مادرم هم همزمان دانشجو بود و البته می خواست برای دکتری بخواند که سرطان گرفت و فکر می کنم در سن 43 سالگی فوت کرد.
از بین اعضای خانواده شما در حال حاضر به جز شما شخص دیگری هم در این حوزه یعنی آموزش فعالیت دارد؟
نه، فقط من هستم.
نام فامیل شما یعنی «قلم چی» سنخیت جالبی با نوع فعالیت شما دارد، آیا این فعالیت در خانواده شما موروثی است؟
من از پدرم شنیدم که مثل اینکه پدر بزرگم نویسنده بوده یا در چنین زمینه هایی کار می کردند برای همین نام فامیل را قلم چی انتخاب کردند.
از دوره تحصیل خودتان بگویید، در آن دوره هیچ وقت تجدید یا رد شده بودید؟
نه، من همیشه در دوره تحصیلم یا شاگرد اول بودم یا شاگرد دوم. علت عمده آن هم این بود که از دوره ابتدایی تا دبیرستان مادرم همیشه ما را حمایت آموزشی می کرد. و همیشه به ما درس می داد.
جالب است که به شما بگویم من در سال 52 هم که شبانه درس می خواندم و امتحان نهایی سال آخر دبیرستان را دادم در تهران شاگرد اول شدم. البته بین دانش آموزانی که متفرقه شرکت کرده بودند.
بعد از دبیرستان چطور وارد دانشگاه شدید و در چه رشته ای؟
من خیلی علاقه داشتم که دانشکده فنی دانشگاه تهران را انتخاب کنم. چون در آن زمان دانشکده فنی در صدر بود. در انتخاب رشته هم پایین ترین رشته ای که می شد در دانشگاه تهران از لحاظ نمره قبول شد آن را انتخاب کرده بودم. چون اصلا احتمال انتخاب شدن در دانشگاه تهران را نمی دادم و اتفاقا در آن رشته هم یعنی در رشته معدن من اول شدم. البته نمره ام به همه رشته های دیگر می رسید.
با توجه به مشکلاتی که به آن اشاره کردید، ایا وارد شدن به دانشکده فنی دانشگاه تهران با امکانات مجحدود برایتان مشکل نبود؟
به خاطر پیگیری های مادرم من و برادرم هر دو یکی-دوسال جلوتر درس خواندیم. اما در شرایطی که بچه هایی در مدارس ملی آن زمان مثل خوارزمی و هدف و البرز در آسایش و بهترین شرایط علمی تحصیل می کنند من هم در دانشگاه تهران پذیرفته بشوم. جالب است که بگویم همان سال که من قبول شدم از بین 80 نفر دانشجوی رشته ساختمان دانشکده فنی تقریبا 40 نفر از پذیرفته شدگان دانش آموز دبیرستان البرز بودند.
کمی هم از برادر بزرگتان بگویید، ایشان هم همکار شما هستند؟
ایشان اول در دانشگاه تربیت مدرس فیزیک خواند و بعد رشته برق خواند و الان مهندس برق هستند و در یکی از شرکت های وزارت نیرو شاغل هستند. البته ایشان یک دوره ای با من همکاری می کردند.
در دوره تحصیل خودتان، به خصوص در زمان وارد شدن به دانشگاه، در واقع کنکور مشاور و راهنمایی داشتید؟
نه؛ من همیشه این خلاء را احساس می کردم، در همان زمان من فقط به دانشگاه فکر کردم. در آن زمان من اصلا به رشته مورد علاقه ام فکر نکردم. اما الان توضیحی که ما به دانش آموزان می دهیم این است که رشته را باید ترجیح بدهید نه دانشگاه را. البته یک چیزی را به خاطر دارم، سالی که من کنکور دادم یک 15 روزی کلاس کنکور هم رفتم. من روز دومی که به کلاس کنکور رفتم پشیمان شدم! چون دیدم دروسی که میدهند آنقدر به گوش من ناآشناست. اتفاقا دبیر ادبیات مدرسه شبانه ما هم در همان موسسه تدریس می کرد، من به او گفتم که من آمادگی کنکور ندارم و نمی خواهم کنکور بدهم، او به من گفت که بسیار خب! حالا شما به عنوان آزمایشی این کنکور را بدهید، شما دو سال دیگر هم فرصت دارید که کنکور بدهید... امسال را هم همینطوری شرکت کنید. اتفاقا این به من خیلی کمک کرد، که با این احساس که قبول نمی شوم، رفتم و خیلی آسوده سر جلسه نشستم.
اولین تدریستان را کی و کجا انجام دادید؟
اولین تدریسم را کلاس پنجم دبستان داشتم. مدیر مدرسه به من پیشنهاد کرد که به یک دانش آموزی که جهشی خوانده بود و در ریاضیاتش مشکل داشت، ریاضی درس بدهم. من هم این کار را کردم و نمره ریاضی او 13-14 شد و سر صف من تشویق شدم. آن تدریس را هرگز فراموش نمی کنم. بعد از آن هم همیشه به بچه ها درس می دادم. در همان دوره شبانه هم به همه هم کلاسی هایم درس می دادم. البته چون من سنم، سن دانش آموزان روزانه بود کمترین اختلاف سنی ام با آنها ده سال بود. ساعت چهار صبح به پارک لاله می رفتیم، در می زدیم نگهبان پارک در را باز می کرد تا ساعت 7 صبح درس می خواندیم و بعد نیم ساعتی فوتبال بازی می کردیم و بعد هم همه سر کار می رفتیم، چون همگی شاغل بودیم. بعد از آن هم به شکل خصوصی در دوره دانشگاه تدریس می کردم.
از چه سالی ایده تشکیل کانون را با سبک فعلی طرح کردید؟
از سال 72 من این روش جدید را که آزمون های منظم را می گرفتیم شروع کردم. اولین باری که ما آزمون را شروع کردیم، آن آزمون بعد از صدها آزمونی که بعدها برگزار کردیم هنوز خاطرم هست. در زیر زمین دبستان ازادگان در خیابان بوستان چهارم در خیابان پاسداران. چیزی حدود 60 نفر سال 72 آمدند و امتحان دادند و برای من خیلی جالب بود که این دانش آموزانی که برای کنکور آماده می شدند آمدند و در یک روز جمعه در این آزمون شرکت کردند. این موضوع آن زمان اصلا غیر عادی بود که بچه هایی که همگی از امتحان فرار می کردند بیایند و در یک روز تعطیل به طور داوطلبانه در یک امتحان شرکت کنند.
چطور این فاصله زمانی بین آزمون ها را معین کردید؟
جالب است از اولین باری که این آزمون را برگزار کردیم نظم دو هفته را داشتیم. خیلی بحث کردیم. من این کار را با همکاری آقای سعادتی شروع کردیم. خیلی بحث کردیم که این فاصله زمانی را چگونه تنظیم کنیم. که در نهایت به این استاندارد دو هفته ای گذاشتیم.
تاکید اصلی طرح شما بر چه اصلی بود؟
همراه این آزمون ها به بچه ها یک برنامه ای هم می دادیم. یعنی من از ابتدا اعتقادم بر این بود که این بچه ها خودشان می توانند به صورت خود آموزی پیش بروند تنها باید یک برنامه منظم برای آنها وجود داشته باشد. که این برنامه ای که کل مباحث درسی شان را تقطیع می کرد به بخش های کوچک تر که بتوانند در مدت زمان بین آزمون ها این مباحث را بخوانند و بعد خودشان را در آزمون ارزیابی کنند. من متوجه شدم که بین این بچه ها چیزی حدود 75 درصدشان در کلاس خاصی شرکت نمی کنند و به صورت خودآموز درس می خوانند.
در سال اول چند نفر در آزمون های شما شرکت کردند؟
سال اول حدودا 70-80 نفر شرکت می کردند.
اوایل مجموعه شما با همین نام بنیاد قلم چی شناخته می شد؟
نه آن موقع به اسم کانون فرهنگی آموزش بود.
پیش از تاسیس کانون چه می کردید؟
پیش از آن به صورت تدریس خصوصی کار می کردم. یک موسسه تدریس خصوصی داشتیم. اما در سال 72 در کنار تدریس، این کار را هم شروع کردیم. مجموعه کوچک بود، بیش از 70-80 نفر نبودند من هم سوالات را طراحی می کردم، هم تدریس می کردم، هم مشاوره می کردم و.... اما سال بعد نتایجی که این دانش آموزان گرفتند به اندازه ای جالب بود که تعداد یک دفعه چندین برابر شد و به 500 نفر رسید.
اولین بار در کجای تهران کارتان را شروع کردید؟
ساختمان شماره دوازده سید خندان بود، که الان واحد آ5 است.
از آن واحد چیزی به خاطر دارید؟
یک آپارتمان ورثه ای بود که تعداد حدود 40-50 نفر پای سند را امضا کردند و انگشت زدند! این واحد را ما سال 70 چهار میلیون تومان خریدیم. من در بنگاه معاملات ملکی گفته بودم، باید جایی باشد که دسترسی مردم به آن ساده باشد، مثل میدان توپ خانه سابق که فکر می کردم سیدخندان چنین وجهه ای داشته باشد. وقتی هم که من این واحد را خریدم هنوز خودم اجاره نشین بودم. این دفتر کار را من از پول تدریس هایی که خود کرده بودم و پس انداز کرده بودم خریدم.
رقابت به چه شکلی بود، رقبای اصلی شما چه موسساتی بودند؟
اصلا رقیب نداشتیم، چون کاری که ما می خواستیم بکنیم اصلا کسی به آن فکر نمی کرد. در آن زمان کلاس های کنکور هم بودند ولی مثل ما نبودند. کار خاص ما برنامه ریزی آموزشی مبتنی بر آزمون های منظم بود. آزمون آزمایشی را قبلا هم یک سال یکبار می گرفتند. کار ما این بود که دانش آموزان بتوانند خودشان درس بخوانند حتی بدون نیاز به کلاس. یعنی از ابتدای کار اصلا ما کارمان را روی کلاس متمرکز نکرده بودیم.
تا چندین سال پس از این همه به نوعی با ناباوری به این کار نگاه می کردند، و اصلا کسی به این کار توجهی نمی کرد و فکر می کردند مهم نیست. در صورتی که دانش آموزان و اولیا آنان که می آمدند متوجه می شدند که اصل کار در آموزش خود دانش آموز است. ما به دانش آموزان دو برنامه می دهیم. یکی برنامه راهبردی که ما به او می دهیم که مبتنی بر برنامه آموزش و پرورش است و یکی هم برنامه ریزی شخصی که ما به دانش آموزان یاد می دهیم که خودشان برای خودشان برنامه ریزی کنند. دفتر برنامه ریزی که من نوشته ام تابحال یک میلیون و400 هزار نفر آن را اجرا کردند.
تا بعد از 5-6 سال که این کار مورد اقبال گسترده دانش آمزوان و اولیا قرار گرفت تازه موسسات خصوصی و دولتی به فکر افتادند که کاری شبیه به کار ما بکنند. که این هم اسنادش موجود است.
چه کسانی در تاسیس کانون همراه شما بودند؟
من بودم و آقای سعادتی و آقای حامد و آقای تمنا و همکاران دیگری که به تدریج ملحق شدند یک سال بعد آقای آذربای.
الان این همکاران کجا هستند؟
آقای سعدتی تشریف دارند نمایندگی کانون را در مشهد دارند و دوستان دیگر، آقای تمنا بعد از چند سال بعد به همراه آقای حامد موسسه را تاسیس کردند که باز در چند سال اخیر با کانون همکاری می کنند.
آموزش و پرورش چطور با موضوع کانون برخورد کرد؟
کار جدیدی که ما انجام دادیم خیلی طول کشید تا در آیین نامه آموزش و پرورش وارد شد. همه مردم عادت داشتند که بروند به کلاس درس و معلم تدریس کند و کسی با این روش را که دانش آموز خودش درس بخواند و هر دو هفته یکبار آزمون بدهد و برنامه ریزی آموزشی هدایت کننده دانش آموزان باشد آشنایی نداشتند.
بعد از چندین سال اجرای طرح تان و تاثیر چشم گیر آن بر جامعه آن را چطور ارزیابی می کنید؟
این ایده الان اجرا شده و نتیجه داده و نتیجه آن این است که در اکثر نقاط کشور، در روستاهای کشور افرادی را که لیاقت و استعدادش را دارند بیایند و درست مثل سایرین درس بخوانند. من خاطرم هست که وقتی که اشکان برنا نفر اول کنکور شده بود وزیر علوم به او زنگ زده بود و گفته بود نفر اول شده است. او فکر کرده بود که نفر اول اران هم شده است، بعد متوجه شده بود که نفر اول منطقه یک است و در همان سال شاگرد اول ریاضی کشور خانم ندا ناطق بود از ساری که تاز منطقه دو است. من از او سوال کردم که تعجب نکردی که یک دانش آموز از یک شهر مثل ساری اول شده است؟ جوابی که به من داد خیلی جالب بود که من هرگز فراموش نکردم. به من گفت : نه، تعجب نکردم؛ چون شما همان امکاناتی را که به ما دادید به ساری هم دادید.
مسئولین چطور با این طرح شما برخورد کردند؟
من اعتقاد دارم که همه مسئولین بالاخره خودشان فرزند دارند. جالب است برایتان بگویم که ما در رده های مسئولیت های اداری و دولتی هرچقدر بالا می رویم می بینیم که توجه به وضعیت تحصیلی فرزندان بیشتر می شود. خیلی ها ممکن است که ندانند ما چه کار می کنیم. کافی است که یک نفر فرزندش یک مدت در کانون باشد. پدر و مادر در منزل می بیند که وضعیت تحصیلی و رفتار فرزندش تغییر می کند، خودش درس می خواند.
اولش ممکن است فکر کنند که این کار بیهوده ای است، اما بعد که فرزند خودشان وارد کانون می شود اثر بخشی آن را می بینند. در مورد تخفیف هایی هم که گفتید، بله ما این توافقات را انجام می دهیم. برای فرزندان فرهنگیان 30 درصد تخفیف، برای بنیاد شهید 50 درصد تخفیف، برای خانه کارگر تخفیف 20 درصدی و بسایاری از وزارت خانه ها و موسسات مختلف مراجعه می کنند و قرارداد های کلی می بندند که پرسنلشان وقتی مراجعه می کنند از یک تخفیفی برخوردار شوند.
توافقنامه هایی در سازمان ها، وزارتخانه ها و... وجود دارند که بر اساس آن به فرزندان اعضای این سازمان ها و وزارتخانه ها تخفیف هایی ارایه می شود. شما برای ایجاد این توافقنامه ها پیش قدم شدید یا آنها؟
نخیر، همیشه آنها مراجعه می کنند. یعنی چون این کار با یک اقبال عمومی روبرو شد آنها مراجعه می کنند.
گفتید از فرزندان مسئولان در آزمون ها شرکت می کنند، یکی را می توانید نام ببرید؟
ده ها مورد این چنینی وجود دارد که من نمی توانم بگویم، چون شاید خودشان رضایت نداشته باشند. حالا یکی را مثال می زنم شاید مشکل نداشته باشد، وقتی که رفتیم اینجا را وقف کنیم، من به سازمان اوقاف هم مراجعه کردم. آقای نظام زاده که نماینده رهبری در آنجا بودند به من گفتند که دختر من از اول دبیرستان در آزمون های شما شرکت کرده است.
کاری که شما می کنید دقیقا چیست؛ به هر حال کانون باشد یا نباشد عده ای در کنکور پذیرفته می شوند!
کاری که ما می کنیم این است که خیلی از افرادی که نمی توانستند این رتبه ها را بگیرند می توانند این رتبه ها را بگیرند. شما سال های گذشته را نگاه کنید اکثر رتبه های برتر کنکور از تهران و کلان شهرها بودند، اما کاری که ما کرده ایم این است که امکانات آموزشی را در دور افتاده ترین نقاط کشور توزیع کرده ایم. وقتی همانجا بودیم و سوال کردم، دیدم فرزندان چندتن از معاونین دیگر آنجا هم در آزمون ها شرکت می کنند.
بسیاری اعتقاد دارند حیات کانون به حیات کنکور وابسته است و کانون در برابر حذف کنکور موضع گیری دارد، این موضوع صحت دارد؟
این جزو سوالات متداول است، من دو نکته را اشاره می کنم. اصلا علت اینکه من این ساختمانی که اینجا(ساختمان مرکزی) را وقف کردم همین بود. وقتی که تصمیم به وقف گرفتم، کی از دوستانم آقای علی اکبر که در مجمع خیرینی مدرسه ساز هم هست به من گفتند که شما چه چیزی راوقف می کنید؟ اگر فردا کنکور را برداشتند دیگر این بنمیاد درآمدی نخواهد داشت، به همین دلیلی من این ساختمان را هم وقف کردم که اگر در سال های آتی چنین اتفاقی افتاد تمام درآمدهای این ساختمان هم به اهداف وقف برسد.
اما انکه اگر کنکور نباشد آیا فعالیت ما بلاموضوع خواهد بود؟ یکی از رتبه های برتر کنکور پاسخ جالبی به این سوال داد من از او پرسید که به نظر شما چه سالی برای ورود به کانون مناسب است و او گفت اگر کنکور باشد، از سال دوم دبیرستان اما اگر کنکور نباشد از سال دوم دبستان.
برای اینکه ما روش درس خواندن و برنامه ریزی و خودآموزی را به بچه ها یاد می دهیم و اتفاقا اگر این فضای استرس و آزمون نباشد بچه ها بهتر یاد می گیرند. آقای میرعماد معافی مدنی که از رتبه های یک رقمی هم هست از دوره راهنمایی در آزمون ها شرکت کرده است. اعتقاد دارم که کاری که ما می کنیم، آموزش برنامه ریزی و رسیدن به خودآموزی است که نیاز زمان و آموزش است ولی چرا ما در کنکور تمرکز می کنیم؟ چون ما تا به دقیقه نود نرسیم به فکر نمی افتیم. البته این را بعدها تاریخ نشان خواهد داد که تا چه اندازه این کار رونق پیدا می کند.
صراحتا بگویید شما موافق کنکور هستید یا مخالف ؟
ما راجع به این قضیه یک پاسخ روشن داریم. اولین اصل برنامه ریزی ما این است که ما هماهنگ هستیم با نظام آموزش کشور. یک دلیل روشن و ساده هم دارد. دانش آموز باید ذهن منظم داشته باشد. اگر ما دائما بگوییم که ما با این روش موافق هستیم یا خیر، این آرامش دانش آموز را برهم می زند.ما خودمان را زیاد درگیر نمی کنیم. بودن یا نبودن کنکور موضوع کار ما نیست. در سال 54 یا 55 یکسال کنکور را برداشتند، فقط با معدل دانشجویان را گزینش کردند، فقط همان یکسال بود و بعد هم تغییر کرد، اما در همان سال هم شخصی که وارد نفر اول شده بود که وارد دانشکده فنی دانشگاه تهران هم شد و او را با نام آقای 20 معرفی کردند، کسی بود که تمام نمراتش در سال ششم دبیرستان 20 شده بود.
هر جایی که امکانات گسترده است مثلا در آمریکا هم همه دوست دارند که به دانشگاه هاروارد، ییل، کلمبیا و... دانشگاه های معتبر برود اینطور نیست که هر کسی بتواند وارد شود. در آنجا هم باید امتحان SATبدهد. خب در ایران هم کسی که می خواهد وارد دانشگاه شریف، تهران، صنعتی شریف و... بشود باید مکانیزم مشخصی وجود داشته باشد. به هر حال این مکانیزم مساله ما نیست.
شما با طیف وسیع دانش آموزانی که عضو کانون هستند در بدنه نظام آموزشی کشور تا چه اندازه نفوذ دارید؟
نوع نگاه من اینگونه است که ما باید به دانش آموزان کمک کنیم که بهتر درس بخوانند. و اولین اصل این است که هماهنگ باشیم با نظام آموزشی، معتقدیم نیستیم که وارد بحث های چالشی بشویم. مثلا در مورد روش تدوین کلاس های درسی نظرم بدهیم یا در مورد متمرکز بودن یا نبودن کنکور نظر بدهیم. ما اگر الان در بنگکلادش، فرانسه یا ترکیه هم باشیم. معتقدیم اگر بخواهیم به دانش آموزان کمک کنیم باید تقویت کننده نظام آموزشی باشیم.
یک مثال بزنم، گاهی اوقات مثلا دبیران عربی می گیوند چرا کتاب درسی این طور تدوین شده است... ما می گوییم اگر ما بخواهیم اینطور سلیقه ای عمل کنیم، سلیقه شما را هم عده کثیری نخواهد پذیرفت، پس منطقی ترین راه این است که فعلا همین کتاب درسی با همین ویژگی مبنای کار ما قرار بگیرد. من به مشاوران و پشتیبانان کانون هم می گویم که ما اگر بخواهیم به مباحث چالشی بپردازیم و اعمال نظر کنیم، به کار اصلی خودمان نمی پردازیم. بنابراین حوزه کار ما، یک حوزه مستقل است که ما نباید وارد آن بشویم.
در تمام کشور چند نفر نیرو دارد؟
ما به ازای هر 50 نفر دانش آموز یک پشتیبان داریم. فکر می کنم الان در کل کشور چپیزی حدود 5 هزار نفر پشتیبان داشته باشیم.
یعنی شما چیزی حدود 5 هزار نفر پرسنل دارید؟
اینها همکاران ما هستند ولی پرسنل کانون نیستند. نمایندگی های کانون در شهرها و استان های مختلف مستقل هستند. گاهی اوقات این شبهه ایجاد می شود که اینها در شهرذستان ها موسساتی هم دارند. گاهی وقتی نمایندگی های ما در شهرستان ها در تبلیغاتشان از لوگوی کانون استفاده می کنند برای مردم این شبهه ایجاد می شود که کانون در شهرستان ها هم شعبه دارد. در صورتی که اینطور نیست . نمایندگی های ما در شهرستان ها موسسه یا مدرسه غیر انتفاعی مستقلی دارند که نمایندگی کانون را هم دارند و استخدام پرسنل و ... همگی با خود آنهاست. در واقع از ما فقط نمایندگی برگزاری آزمون را گرفته اند. یعنی به لحاظ قراردادی استخدام کانون نیستند.
چند نمایندگی در راسر کشور دارید؟
بیش از 300 نمایندگی در کل کشور داریم.
مبلغ بورسیه تحصیلی که برای برخی از دانش آموزان پرداخت می کنید چقدر است و چند نفر از شما بورسیه دریافت می کنند؟
ماهانه بیست هزار تومان. اولین سال، سال 84 هشت هزار نفر بورسیه داشتیم، سال 85، 20 هزار نفر، سال 86 هم 20 تا 25 هزار نفر. این دانش آموزان یک حساب بانکی دارند که ماهانه کمک هزینه تحصیلی برایشان واریز می شود.
این یک سوال عمده است و آن اینکه اگر بنیاد قلم چی وقف شده است پس آقای کاظم قلم چی از چه طریقی کسب درآمد می کند؟
قسمت انتشارات وقف نشده است ولی این 300 نمایندگی و درآمد حاصل از برگزاری آزمون ها وقف شده است.
-----------
این مطلب در هفته نامه کارگزاران چاپ شد.
اگر از احوالات اینجانب بپرسید
ملالی نیست جز غم دوری شما
"نمک در نمکدان شوری ندارد/دل ما تاب دوری ندارد"
و اما بنده در بهترین شرایط روحی قرار دارم. کسالتی نیست، جز اینکه مطلع شدم یکی از رفقای نزدیک کمی منقلب شده و امید آن دارم که به وقت رفع کسالت شود، انشالله.
و اما قرار است با لطف خداوند، از آخر همین هفته هفته نامه وزین اجتماعی-سیاسی و... روزنامه کارگزاران، به سردبیری بزرگ مردی چون ممد رهبر منتظر شود.
امید آنکه شماره اول را از دست ندهید، حقیر اطلاعاتی دارم که حتم بدانید شماره وزین و پرباری خواهد بود.
** اما در احوالات مردمان نا رفیق، زیرآب زن و نمک خور و نمکدان شکن، هیچ ندارم، جز اینکه اکتفا می کنم به بیتی از ابیات حافظ که:
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشته ات به دو دست دعا نگهدارد
بنده هیچ رقم متوجه رفتار بعضی از رفقا نشدم، که مگر چقدر این دنیا بزرگ است و در دنیایی که کوه به کوه به اشاره به هم می رسد، مگر می شود آدم به آدم نرسد؟
هرچند، رفقای ما یقینن جهت حفظ ظاهر هم که شده طرف رفقای باقی را خواهند گرفت، ولی... حساب زیر آب زن جماعت جداست..
برای من که مختصری به حساب و کتاب آسمان ها معتقدم و به آن هم معتقد نباشم، به قانون عمل و عکس العمل صد درصد یقین دارم...روشن تر از خورشید است، که این رفقا ره به ترکستان می بردند.
خدا را هزار بار سپاسگذارم که روزی ما را در آجر کردن روزی دیگری قرار نداده، و شخصیتی نداریم، که در گروی نبود شخصیت دیگری باشد و امیدی به میز ریاست نداریم، که ریاست ما حذف ریاست دیگری باشد. شکر...
میگن مستی و راستی
در همین باب ترانه خوان مورد علاقه بنده می فرماید:
کدامین آشنایی را به دعوت خوانم امشب
که از نیش به زهر آلوده اش بیمارم هر شب
چگونه قصه ای را با رفیقی گویم از درد
که از دردم به خوشحالی نیارد خنده بر لب
نارفیقان را ببین خنجر بدست
در کمین نشسته با نام رفاقت
تصمیم گرفتم یکی از مشکلات بزرگ رفقا، همکاران، مصاحبه شونده ها، اربابان روابط عمومی و... را رمز گشایی کنم!
من چرا موهام رو شونه نمی کنم؟
سالی دوبار سلمونی می رم؟
لباس هام چروک هستن، و شسته نمی شن؟
کفش هام رو نمی شورم و واکس نمی زنم؟
خیلی وقت ها تا دو هفته صورتمو اصلاح نمی کنم؟
دلیلش کثیف بودن من نیست، اشتباه نکنید!
من یک سوال عمده ازت می پرسم، تو دلت جواب بده، مرد و مردونه... اگر خواستی می تونی جهت ضدحال زدن به من و گرفتن ژست آدم های پیروز دروغ بگی بهم، ولی واسم جوابی که به خودت می دی.
15 روز(حدودن 2 هفته) خودت تنها باش.
خودت و خودت ... فقط خودت!
روز اول، دوم، سوم و... چند روز مثل هر روز که میری سر کار موهاتو سشوار می کنی، صبح صورتت رو اصلاح می کنی و ....
پس دروغ نگو که به خاطر خودته!!
حالا از اون طرف نگاه کنیم، به خاطر حفظ آداب اجتماعی این کارو می کنی؟
آداب اجتماعی چی هستن و از کجا آمدن؟ جز اینه که ساخته و پرداخته خود من و شماست؟
بتی ساختیم و سخت و متعصب پرستشش می کنیم!
احترام و شخصیت و وجاهتی که واسه شلوار اتو کشیده باشه، اگر شلوارت اتو نداشته باشه بازم هست؟
اصلن شعار نمی دم، لا اقل کسایی که با من همکار هستن تیپ و قیافه منو خوب میشناسن.
----
اما من تو چرکولک بودنم، چیزی دارم که همه رفقام (که حسب قاعده تمیز و مرتب هستن) ندارن.
من اوج رذالت، ابتذال و ظاهر بینی آدم ها رو با تمام وجودم درک می کنم.
رفیقی بهم گفت ناراحت نمی شی از اینکه مثلن موهاتو مسخره می کنن، واسه چی صب به صب یه شونه به موهات نمی کشی؟ (البته راستشو بخوایدت این مشکلو با خانواده ام هم دارم)
اتفاقن از قصد شونه نمی کنم و ناراحت نمی شم.
چرا من باید ناراحت بشم؟
چقدر ارزش ها جابجا شدن؟
تمسخر کردن یک زمانی یک رفتار غیر انسانی بود و نه مسخره شدن!
اوکه رفتارش غیر انسانی و به دور از تمام صفات والای یک انسان کسی که دیگری رو مسخره می کنه، نه من!
من همینم... موی ژولیده، شلوار کثیف، پیرهن اتو نکشیده و ...
ساده می خندم و ساده می بینم.
آدم هایی رو که تواناییش رو دارن که ساعت ها شوپنهاور رو نکوهش کنن و مارکس رو ستایش، اما چه ابلهانه قضاوت می کنن.
آدم هایی که هنوز مردونگی رو به اندازه اونی که وسط خشتکشون جا گرفته می دونن.
آدم هایی که توانایی ذره ای تعهد رو ندارن، و فکر می کنن مرد هستن!
این آدم ها وقتی با من مواجه می شن، چون منو از خودشون پست تر می دونن، تمام خودشون رو به نمایش می زارن، این چیزیه که من دارم!
اونها توانایی دوست داشتن رو از دست دادن.
اونها شخصیت خودشون رو از دست دادن، چون شخصیتشون رو تو تمسخر من پیدا می کنن.
نگاه کردن به آدم ها،
آدم هایی که خودشون هستن...
اتوی شلوار من و واژگاتن سخت و نقل قول های پیچیده من مجبورشون نمی کنه که خودشون رو پنهان کنن، برام بهترین چیزه!
که ببینم، چقدر نوع من حقیر و سطحی نگر شده.
که ببینم، آدم ها چقدر ساده می تونن به هم بخندند و نه با هم!
که ببینم، روشنفکر ترین آدم ها، تو شرایطی که نقابشون رو بر می دارن، چقدر نگاهشون از اون ژرفای ناب اندیشه شون فاصله پیدا می کنه.
و در نهایت درک کنم، همه اینها نقش های از پیش تعیین شده اجتماعی، که اونها پذیرفتن... و از خودشون هیچ ندارن!
------------
بهم نیگا کن.
من با موهای ژولیده.
با لباسای چروکیده.
همونقدر نفس می کشم که تو!
آفتاب همونقدر به من می تابه که به تو!
اما من وقت بیشتری دارم برای بودنم، برای لذت بردنم.
وقتی ندارم که صرف تحلیل افکار دیگران بکنم!
وقتی ندارم که صرف عقده های فرو خفته کنم.
ولش کردم، خودمو ... هر کار می خواد می کنه، و خیلی چیزها می بینه.
-------------
اینو دوس دارم، شما هم دوست داشته باشید، قشنگه:
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلطکی می رود
و گفتن که سگ من نبود
ساده است ستایش گلی
چیدنش
و از یاد بردن
که گلدان را آب باید داد
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش
بی احساس عشقی
او را به خود وا نهادن
و گفتن
که دیگر نمی شناسمش
ساده است لغزش های خود را شناختن
با دیگران زیستن
به حساب ایشان
و گفتن که من این چنینم!!
ساده است که چگونه میزی
باری زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم
شروع می شود؛ اول وضو، بعد نیت. حالا ۲۱ نماز چهار رکعتی، هفت نماز دو رکعتی، و در آخر هفت نماز سه رکعتی، در مجموع ۱۱۹ رکعت نماز خوانده شد. هر رکعت نماز با احتساب مدت زمانی که در موقع گفتن «تشهد» و «سلام» و یا «قنوت» صرف می شود حدوداً ۱۵۰ ثانیه (دو و نیم دقیقه) زمان می برد، این یعنی خواندن ۱۱۹ رکعت نماز حدوداً چهار و نیم تا پنج ساعت وقت لازم دارد. این یک هفته نماز قضا از طرف مرد یا زنی که حالا مرده، دستش از دنیا کوتاه شده و او به جای آن مرد یا زن بخشی از دین (حق الله) را به خدا ادا کرده است و در عوض برای آن به جای این ۱۱۹ رکعت نماز حدوداً ۵ هزار تومان گرفته است.
او کسی است که خیلی ها می شناسندش، وقتی کسی در «تهران» یکی از عزیزانش را از دست می دهد، پیش او می آید و نماز و روزه به او سفارش می دهد، تا مرده ای که در قبرستان خوابیده است به خاطر نخواندن نماز یا درست نخواندن نمازش در عذاب نباشد.
به او می گویند «اجیر». خواندن نماز و گرفتن روزه در واقع حالا شغل او محسوب می شود. شغلی که برای گذران زندگی انتخاب کرده و یک سجاده و مهر، وقت، اعتماد، ایمان و تدین و خواندن صحیح «حمد و سوره» اصلی ترین ملزومات آن به شمار می روند. و البته این شغل نیاز به سرمایه مادی ندارد، هرجا می شود آن را انجام داد فقط نباید غصبی باشد و البته از مالیات هم معاف است. شغلی که خود او هم از آن بهره مند می شود، چون آن ها که این شغل را دارند معتقدند همزمان با ادای دین موکل خود، خودشان هم ثواب می برند.
ده میلیون: هزینه برطرف کردن عذاب
یک سال و نیم پیش، شب های اول فوت پدرش اول چند نفر از اقوام خواب پدر او را دیدند. خواب ها هنوز هم به خاطرش هست، یکی خواب دیده بود که پدرش کنار جوی آبی نشسته و انگور می خورد، یکی دیگر پدرش را در حال شادی دیده بود. اما همه چیز از خواب باجناقش شروع شد، او خواب دیده بود «حاجی» خیلی ناراحت است، و هرچه او (با جناقش) با حاجی حرف می زند حاجی نمی تواند جوابش را بدهد. تازه «هفت» پدرش تمام شده بود. او از شنیدن این خواب به شدت افسرده شده بود. یعنی چه اتفاقی افتاده که حاجی عذاب می کشد؟ تعبیر این خواب را زن های بزرگ فامیل انجام دادند: حاجی اهل نماز و روزه بوده، حلال و حرام هم می دانسته، شاید نماز و روزه های حاجی مشکل داشته، پس باید آن ها را دوباره و از عوض حاجی بخوانند تا حاجی در قبر آسوده باشد.
«حمید» ۳۷ ساله هم که به قول خودش همه چیزش را مدیون پدرش بوده، به «قم» می رود، پیش یکی از آشنایان. در آن جا او را با یک طلبه آشنا می کنند، قرار بر این می شود که برای خواندن ۴۲ سال نماز (۲۶۰ هزار و ۶۱۰ رکعت) و گرفتن ۴۲ ماه روزه (۱۲۶۰ روز) از عوض پدر حمید ده میلیون تومان به طلبه بدهد.
الان حدوداً یک سال و نیم از آن ماجرا می گذرد، وجدان حمید آرام است که نگذاشته پدرش در عذاب باشد. او می گوید: «پدرم بیش از این ها به گردن من حق داشته، و اگر قرار بود مبلغ خیلی بالاتری از این را برای آسایشش پرداخت کنم می کردم، الان خیالم راحت است.»
پدر حمید ۵۷ سال داشته که از دنیا رفته، بازاری بوده و در صنف صوتی و تصویری کار می کرده است، شغل حمید هم همین است، حمید یک برادر بزرگ تر هم دارد، اما وضع مالی حمید از برادر بزرگ تر بهتر است، او هم شغل پدر را دارد. حمید به جز برادر بزرگ چهار خواهر هم دارد. حمید و سایر اعضای خانواده همگی اهل خواندن نماز و گرفتن روزه هستند، پدرشان هم بوده، اما حمید همه ۴۲ سالی که پدرش مکلف بوده تا نماز بخواند و روزه بگیرد را برایش خریده است تا اگر نمازش مشکل داشته و یا در اول جوانی جاهلی کرده و نخوانده، الان جبران شود. به اعتقاد حمید، بر فرض این که پدرش نماز هم خوانده باشد، باز هم ضرر نکرده و این نماز های اضافه ثوابشان به روح پدر حمید خواهد رسید.
روزه در حبس
«حسین» ۳۵ ساله اهل «بلوچستان» و ساکن «قم» است. او در ۲۰ سالگی شیعه شده و قبل از آن از اهل سنت بوده است. بعد از این که شیعه شده است از خانواده خود جدا شده و به «قم» آمده و در همان جا هم طلبه شده است. خانواده او در حال حاضر هفت نفره است: خود حسین، سه پسر و دو دختر و همسرش. مستاجر است و آخر خیابان «نیروگاه» قم (یکی از محله های فقیر نشین قم) زندگی می کند.
خودش می گوید مدتی است به دلیل مشکلات مالی به زندان افتاده، پیش از این که به زندان برود، از راه شهریه ماهانه که حوزه به او پرداخت می کرده زندگی خود را اداره می کرده. اما بعد از مشکل مالی که برایش پیش آمده است این شهریه تقریباً برایش نصف شده. او الان در زندان «لنگرود» است، اما هر ماه سه تا پنج روزی مرخصی دارد که در این فرصت برای گرفتن شهریه و «اجیر» شدن به قم می رود. در همین زمان هم کسانی به او معرفی می شوند که می خواهند برای رفتگانشان نماز بخواند یا روزه بگیرد.
خودش می گوید روزه گرفتن در زندان آسان تر از نماز خواندن است. او در مورد شرایطی که یک «اجیر» باید داشته باشد می گوید: «باید حمد و سوره اش درست باشد و خودش هم آدم متدین و مومنی باشد.» می گوید مسوولیت روزه از نماز کمتر است. او می گوید بعضی ها که «اجیر» می شوند نماز ها و روزه ها را بین اعضای خانواده شان تقسیم می کنند. اما او اگر قرار باشد تقسیم کند فقط با همسرش تقسیم می کند. از طرفی هم از بین دخترهای ۱۶ و ۱۰ ساله و پسرهای ۱۷، ۱۲ و ۸ ساله اش فقط سه تای آن ها مکلف هستند و می توانند «اجیر» شوند، که پدرشان نمی خواهد آن ها این کار را انجام بدهند و زحمتش به گردنشان بیفتد.
او می گوید وقت هایی که در زندان است نماز ها و روزه ها را به جا می آورد و با این کار از داخل زندان هزینه معاش خانواده اش را تقبل می کند. او می گوید هر روز تقریباً می تواند یک هفته نماز قضا را بخواند. به ترتیب برای او روزه کفاره، نماز و روزه مشکل هستند. می گوید روزه کفاره گران تر است چون باید ۳۰ روز پشت سر هم گرفته شود، اما روزه های عادی را می شود یک روز در میان هم گرفت.
از آن جا که روزه را می شود همه فصول سال گرفت، معمولاً اجیر ها روزه ها را در فصل های پاییز و زمستان که مدت روزها کمتر است می گیرند. اما از طرفی به عقیده حسین، هرچه زودتر گرفته شوند بهتر است، چون هر لحظه ممکن است خود اجیر هم از دنیا برود و این مسوولیتی است که به گردن او گذاشته شده.
روزه کفاره گران تر از روزه عادی
بر اساس نظر علمای اسلام، اگر کسی روزه را به دلایلی که در رساله های توضیح المسائل شرح داده شده نگیرد، باید به جای هر روز، یک روز روزه قضا به جا بیاورد. اما اگر از روی عمد روزه های خود را در ماه رمضان نگیرد، باید به ازای هر روز سی روز روزه بگیرد، یا سی بنده آزاد کند، یا سی گرسنه را سیر کند.
پیش تر اجیرها معمولاً در امامزاده ها یا مساجد بودند، در هر محله ای شخص یا اشخاصی بودند که این کار را انجام می دادند و اهالی محله برای این کار به او مراجعه می کردند. اما طی چندسال گذشته دفاتر مراجع تقلید و حوزه های علمیه این کار را به صورت سازمان یافته تر انجام می دهند.
به این ترتیب که مزد اجیر در این دفاتر مشخص است، یعنی به طور متوسط برای قضای یک سال نماز و روزه ۲۵۰ هزار تومان از متقاضی دریافت می شود و به او رسید هم داده می شود. اما هنوز هم اشخاصی هستند که به هر دلیل با مرگ بستگانشان به «قم» می روند و به طور سنتی اجیر می گیرند. اشخاصی که اجیر می شوند هر سال روزه عادی را ۱۰۰ تا ۲۵۰ هزار تومان به جا می آورند (قیمت روزه کفاره دار بالاتر از قیمت روزه عادیست، هر ۳۰ روز کفاره ۳۰۰ هزارتومان است) و هر سال نماز یومیه هم بین ۱۵۰ تا ۲۵۰ هزار تومان است. هر چقدر تعداد سال هایی که باید برای آن ها اجیر گرفته شود بالاتر باشد این قیمت پایین تر می آید.
مراحل اجیر گرفتن
وقتی که پدر یا مادر کسی می میرد و او می خواهد برای به جا آوردن نمازها و روزه های قضای او اجیر بگیرد، اولین مرحله این است که به دفاتر مراجع تقلید یا امامزاده ها و مساجد رجوع کند. با این کار فقط با دادن نام و مشخصات و پول، نماز و روزه ها به جا آورده می شوند و به شخص رسید هم داده می شود.
اما از طرفی، اگر شخصی بخواهد به صورت سنتی عمل کند و اجیری که می خواهد استخدام کند را ببیند، باید اول شخصی را که اجیر می شود و یا شخصی را که اجیرها را معرفی می کند، پیدا کند.
این اشخاص بیشتر در شهر «قم» هستند. بعد از پیدا کردن اجیری که شخص قابل اعتماد و مومنی است و از طرفی نماز هایش هم صحیح هستند مبلغ هر سال را با او طی می کند. بعد از توافق سر مبلغ، متقاضی می تواند برای اجیر شرط هایی تعین کند، مثلاً این که مستحبات نماز را (مثل تسبیحاتی که بعد از نماز فرستاده می شوند) هم تعیین کند و یا زمان به جا آوردن نماز را مشخص کند. بعد از این که این توافقات هم انجام شد، متقاضی باید نام کسی را که می خواهد برایش اجیر بگیرد، بگوید.
این نام را این طور مشخص می کنند: اگر شخصی که قرار است برایش اجیر بگیرند اسمش «علی» باشد و اسم پدرش «محمد»، نامش «علی ابن محمد» خواهد بود. این اسم خیلی مهم است، چون اجیر باید موقع نیت نماز یا روزه این اسم را بلد باشد. بعد مبلغی که توافق شده به اجیر داده می شود و تنها تضمین به جا آوردن صحیح و کامل نمازها و روزه ها وجدان اجیر است.
بلاگ یکی از رفقا رو می خوندم.
به این فکر کردم که چقدر خوب بود واژه هم حریم داشت!
چقدر راحت از واژه هایی مثل عشق، تنفر و... صحبت می کنیم.
به ترانه هامون نگاه کنید، این ترانه جدیدا رو می گم...
سراسر ابتذال!
وقتی برای واژه ارزش قائل نیستیم، به همون سهولتی که می گن "عشق" بعدش می تونن بگن "تنفر"
راستی...
خیلی از رفقای من که ادعای عاشقی دارن و خیلی هم دلسوخته هستن.
هنوز تبسم رو کشف کردن؟
لبخند رو؟
صبح رو؟
طلوع رو؟
آغاز رو؟
ظهر رو؟
روز رو؟
آسمون رو؟
رنگ ها رو چی میشناسن؟
تاحالا به آبی، زرد، قرمز فکر کردیم؟
شده یکبار که از خواب بیدار شدیم، چشمامون رو که باز کردیم و از پنجره بیرون رو نگاه کنیدم..
فکر کنیم به ابی بی همتای آسمون؟
چرا آبیه؟
اگر اینطور قشنگ آبی نبود و اینقدر قشنگ از آسمون شروع میشه و به آجری رنگ کوه می رسه و یه خط قشنگ به اسم افق درست می کنه فکر کردیم؟
حقیقت اینه که ما موجودات گنگی هستیم!!
اون روز داشتم تو روزنامه به صندلی نگاه می کردم، یکی از رفقا گفت دیوونه ام !
اینطور نیست... من دیوونه نیستم، فکر می کردم چقدر این تیکه چوبی که حدود یک سال روش نشستم و به همه چیز فکر کردم واسم غریبه ست!!!
اصلن تاحالا بهش فکر نکرده بودم.
که چقدر قشنگ ساخته شده، که چه روکش سبز قشنگی داره، نقش قشنگی داره...
ماها به صندلی ها که هیچی... به هیچ چیز فکر نمی کنیم.
ماها نه حریم واژه ها رو حفظ می کنیم و نه از مقدس بودن معنی چیزی می دونیم.
حالا این واژه ها حق ندارن به ما پشت کنن؟
قشنگ ترین لحظات و غمگین ترینشون رو با همین واژه ها و معنی ها شرح می دیم.
اسبابی که هیچ وقت بهشون فکر نمی کنیم.
که وقتی می گم خوبم، یعنی چی؟
وقتی می گم ناراحتم، یعنی چی ؟
چقدر قشنگه این واژه ها...
چی می گم؟
شمام لابد می گید دیوونه شدم.
به امید روزای بهتر